رمزگشایی از سیاست امنیتی و دفاعی اروپا(پنج)(بخش آخر)
با عذرخواهی به خاطر این همه تأخیر، همهی نیمهی دوم مقاله رو یکجا منتشر میکنم. بعد از ویرایش و رفع ایرادات هم نسخهی pdfاش را همینجا خواهم گذاشت.
—
هدف ESDP: ابزاری برای ملتسازی در اروپا
اتحادیهی اروپا، یک بازیگر غیردولتی، به دلایل دفاعی به دنبال یک سیاست امنیتی مشترک است، یا برای تفکیک خود از سیاست امنیتی آمریکا،تا هویت «اروپایی» مصنوعی خود را بهبود بخشد و یکپارچه کند؟ به جای در پیله بودن، اتحادیهی اروپا، سیاست دفاعی و امنیتیاش را به عنوان راهی برای ارتقاء مقام خود در صحنهی جهانی و در میان مردم خود دنبال کرده است؛ به عبارت دیگر، ESDP به هدف ملتسازی است، و نه مستقیماً با اهداف دفاعی. اتحادیهی اروپا نیاز به گسترش جذبهاش بین مردم اروپا دارد. در حال حاضر، غالباً referenda در دولتهای عضو EU ناموفق است و تکانهی لازم برای همگرایی را از بین میبرد. ESDP برای مشخص کردن آنچه اروپایی است و برای گسترش پایگاه حمایت از اتحادیهی اروپا استفاده میشود. سیاست آمریکا یک هدف آسان است: یک راه برای اینکه زمانی 15 و حالا 25 ملت مختلف، «اروپایی» حس کنند، نشان دادن و تقویت این است که آنها به شکل جمعی با آمریکاییها متفاوتاند.
به نظر میرسد اروپاییها چیزهای کمی دارند که آنها را همبسته کند. برای عضویت در اتحادیهی اروپا، کشور باید یک اقتصاد بازار آزاد در حال کار داشته باشد، یک دموکراسی در حال کار باشد، و در قارهی اروپا باشد. در غیر این صورت، همهی چیزی که آنها به اشتراک دارند، میراث فرهنگی مسیحیت است و یک تاریخ خونین مشترک که در صد سال گذشتهی آن، آمریکاییها دوبار برای نجاتشان آمدهاند. ESDP اتحادیهی اروپا، راه دیگری برای جمع کردن شهروندان اتحادیهی اروپا پشت همگرایی اروپا است. به طور مشخص، میان همهی نهادها، مردم اروپا بیشترین اعتماد را به نهادهای نظامی کشورشان دارند؛ پلیس دوم است. ESDP نه تنها ویژگی دیگری از دولت را برای
اتحادیهی اروپا فراهم میکند، بلکه به عنوان راهی برای ایجاد یک سیاست خارجی و امنیتی جدا از آمریکا- که پرستیژ اتحادیه را هم بین مردم اروپا و هم بین دیگران بالا میبرد- به کار میرود.
ملتسازی؟ در اروپا؟
ملتسازی باید از مفهوم دولتسازی، که غالباً با آن اشتباه گرفته می شود، تفکیک شود. جداگانه که نگاه کنیم، این دو پروژه به شکل قابل توجهی با همدیگر تفاوت دارند. دولتسازی بیانگر تلاشها برای تأسیس یک سازمان حکومتی متمرکز و گسترش اقتدار آن در عرض و طول قلمروی است که در سیستم دولتی بر آن حق حاکمیت دارد. ملتسازی بیشتر با پرورش مشروعیت و شکلگیری ایدهی ملی- یک هویت ملی میان مردمی که در یک قلمروی تعریفشده زندگی میکنند؛ یک خودآگاهی جمعی ملی.
با وجود تأکید روی این زمینهها در کارهای اخیر در مورد موضوع، هیچچیزی در این تعریف ملتسازی را به دولتهای ناکارآمد یا زمینههای بازسازی بعد از تعارض محدود نمیکند. به طور مشابه، هیچچیزی در این تعریف، ملتسازی را به کشورهای کمتوسعهیافته محدود نمیکند. مسلماً به عنوان بخشی از ادبیات، ملتسازی در طی انقلاب سیاسی توصیف ظهور دولتهای جدید از امپراتوریهای استعماری، به ویژه در طی دهههای 1950 و 1960 گسترش زیادی یافت. به هر حال این تعریف، به هر جامعهی مواجه با جمعیت چندپارهی نمایش دهندهی هر تعداد شکاف قابل اعمال است. خشونت همراه با جداییطلبی باسک در اسپانیا و تحولات ایرلند شمالی یادآوری میکند که حتی دولتهای تثبیتشدهی کهن هم با وظایف ملتسازی قابل توجهای رو به رو هستند.
سرانجام، همانطور که با تأکید روی پرورش مشروعیت و شکلدهی هویت پیشنهاد شدهاست، این تعریف از ملتسازی، نه یک تمرین یا حادثه کوتاهمدت، بلکه یک فرایند بلندمدت را شرح میدهد. در نتیجه، با وجود موفقیت ظاهری تلاشهای دولتسازی جامعهی بینالملل در تیمور شرقی،ملتسازی در آنجا زمان خواهد برد. در اندونزی همسایه، برای مثال، ملتسازی بزرگترین چالش آن دولت بعد از حدود 60 سال استقلال است. همچنین در آمریکا، ملتی از جوامع مهاجر، ملتسازی یک فرایند مداوم است.
در حالی که ملتسازی چیزی است که در دولتهای منفرد اجرا میشود، آیا این مفهوم میتواند به موجودیت گستردهای مثل اتحادیهی اروپا اعمال شود؟ در بررسی ادبیات ملیگرایی و هویت ملی، چیزهای کمی هستند که بیان کنند نمیتوانیم این مفاهیم را در مورد اتحادیهی اروپا به کار ببریم. در حالی که گلنر به شکل محسوسی در مورد سعی بر استفاده از تعاریف استوار واژههای ملت و فرهنگ هشدار میدهد، اشاره میکند که یک ملت میتواند از آمیزهای از فرهنگها و اراده ساخته و متحد نگهداشتهشود. به این معنی که گروههایی که ارادهی شکیبایی برای زندگی با یکدیگر را به نمایش میگذارند و از لحاظ فرهنگی، خیلی متمایز نیستند، میتوانند به عنوان یک ملت تعریف شوند. اما او ادعا میکند که این تعریف، فقط وقتی درست است که این عناصر اراده و نزدیکی فرهنگی به شکل گستردهای در بین تمام مردم، و نه فقط نخبگان مشترک باشد. اسمیت، با تعریف ملت به عنوان «یک مجموعهی انسانی، مشترک در یک قلمرو تاریخی، اسطورهها و حافظهی تاریخی مشترک، توده، فرهنگ عامه، اقتصاد مشترک و حقوق و وظایف قانونی مشترک برای همهی اعضا»، مجموعهی روشنی از نیازها را برای هویت ملی بیان میکند. ساکنان اروپا، یک قلمرو تعریف شده یا حداقل معینشده(از آتلانتیک تا اورال)، دهههایی از همگرایی و همکاری اقتصادی اروپا را به سمت یک اقتصاد مشترک پیش برده است، و فرایند همگرایی گامهای بلندی در تثبیت حقوق و وظایف قانونی برای اروپایی برداشته است. از نظر فرهنگی،در مقایسه با مردم دیگر مناطق، به نظر میرسد که اروپاییها در مورد نژاد و مذهب و پوشش و غیره نسبتاً همگون هستند، هرچند ممکن است اروپاییها موافق نباشند. فرایند همگرایی، نمادهای مشترک یک فرهنگ مشنرک، از پرچم و سرود ملی گرفته تا واحد پول واحد را فراهم میکند. به هم چسباندن اروپاییها با استفاده از اسطورهها و حافظهی تاریخی مشترک، بیشتر یک چالش به نظر میرسد. با فاصله که نگاه کنیم، شاید اینگونه به نظر نرسد. جوامع اروپایی در ریشههای فلسفی کلاسیک و میراث مسیحی مشترکاند و همچنین در دیگر ارزشهای ریشهگرفته از تاریخشان، و خیلیها پیشینههای مشترک امپراتوریهای وسیعی که برای قرنها بر قاره سلطه داشتند را به اشتراک میگذارند. اما همگراییخواهان اروپایی، با وظیفهی بیاثر کردن اثربخش کارهای نسلهای پیشین ملیگرایان و ملتسازان در دولتهای منفرد اروپایی روبهرو هستند. آنطور که بندیکت آندرسون تحلیل میکند، در دستکاری نمادها به علت ملیگرایی، ملیگرایان کمتر مایل به شرح افتخارات و دستاوردهای بالقوهی آیندهای مشترک هستند تا یادآوری خاطرات یک تاریخ مشترک پرافتخار که در آن، پدرانشان، داغ خود را بر جهان زدند. یک راه برای اینکه همگراییخواهان اروپایی، بنیاد حافظهی تاریخی مشترک را استوار کنند، این است که تاریخ را به نام اروپا بنویسند. راهی که از آن، اروپا میتواند خود را به عنوان یک بازیگر در وقایع جهانی نشان دهد، از تشکیلات امنیتی و دفاعی اروپای حقیقی میگذرد.
چرا ملتسازی در اروپا؟
اتحادیهی اروپا با یک چالش ترسناک ملتسازی مواجه است زیرا فرایند همگرایی، شاید در حال از دست دادن توان حرکت باشد. ساده بگوییم، اتحادیهی اروپا دچار کمبود نیازمندیهای بیانشده توسط گلنر، برای ساختن یک ملت از حس اراده و فرهنگ مشترک است: فرایند همگرایی اروپا، یک پروژهی نخبهمحور بوده و خواهد ماند. بیشتر تصمیمات دربارهی اتحادیهی اروپا توسط پارلمانهای ملی گرفته میشوند. وقتی انعقاد پیمانها به رأی عمومی گذاشته شدهاند، نتایج بیشتر underwhelming بوده است. دانمارکیها در اولین رفراندوم در مورد پیمان ماستریخت رأی منفی دادند. فرانسویها با کمترین اختلاف ممکن رأی مثبت دادند. ایرلند پیمان نیس را رد کردند. سوئد، بریتانیا و دانمارک، به واحد پول مشترک، یورو، نپیوستند. در ارتباط با قانون اساسی اروپا، اسپانیا با مشارکت بسیار پایین مردم، رأی مثبت داد. فرانسویها و هلندیها آن را کلاً رد کردند. با اینکه لوکزامبورگ تصمیم گرفت که فرایند پذیرش را، با یک رفراندوم متعاقب آن و رأی مثبت ادامه دهد، بیشتر دیگر کشورها تصمیم گرفتند که فرایند پذیرش را به طور نامحدود به تعویق بیندازند. با وجود این، این شکاکیت آشکار افکار عمومی، نمایشدهندهی حداقل یک سرعتگیر عمده در راه همگرایی اروپاست. اشتیاق مردمی برای پروژهی همگرایی توسط گسترش سریع و به سمت شرق اروپا محدودتر شده است. در اولین سالگرد گسترش اروپا، تیتر یک EU Observer اینگونه بود: «احساسات درهمآمیخته، یک سال بعد از گسترش». با وجود تضمینهای رسمی «شادی» آن روز از طرف رییس کمیسیون اروپا، خوزه مانوئل باروسو، Observer نوشت «مرحلهی مهمی بود که با چیزی کمتر از اشتیاق از طرف بعضی اعضای قدیمیتر باشگاه تبریک گفتهشد». کشورهایی مثل بریتانیا، سوئد، فرانسه، آلمان و ایرلند نگران این هستند که گسترش به سمت شرق به معنی هجوم کارگران ارزان و از هم پاشیدن خدمات اجتماعی آنها است. اگر به اروپا به عنوان کش الاستیکیای نگاه کنیم که مردم اروپا را به فرایند همگرایی میچسباند، آن کش با گسترش اروپا از همیشه نازکتر شدهاست. کار سدرمن نشان میدهد که در حالی که هویت اروپایی با پانزده عضو، نسبتاً ضخیم(ستبر) باقیمانده بود، این حس هویت مشترک، همچنان که اتحادیه دولتهای عضو جدید میپذیرد نازکتر میشود، به ویژه دولتهای بلوک شرق سابق، که بیشتر کشورهای اروپای غربی برای مدت طولانی به عنوان غیرخودیهای اجتماعی و فرهنگی محسوب کردهاند. دیدگاه عصر نازی به مردم اسلاو شرقی به عنوان untermenschen را که کنار بگذاریم، این حقیقت باقی میاند که as recently as دورهی بین جنگ، اروپای غربی، اروپای شرقی را به عنوان چیزی که بعضی ناظران، «جهان سوم» دارای اقتصادها و حتی فرهنگهای به شدت متفاوت از غربیها خواندهاند نگاه کردهاند. همانطور که اتحادیهی اروپا گسترش مییابد تا شامل مردمی شود که فرهنگهایشان نسبت به اروپا «دیگری» حساب میشوند، ارادهی عمومی به همگرایی احتمالاً فرسوده میشود. برای استفاده از واژگان سدرمن، گسترش اتحادیهی اروپا فقط موضوع پهنا بخشیدن در برابر عمقبخشیدن نیست، بلکه انخصاریکردن در برابر رقیقکردن است.
چگونگی تقویت هویت اروپایی از طریق ESDP
از طریق یک سرمایهگذاری نسبتاً معتدل در ESDP، اتحادیهی اروپایی میتواند در حین ساخت و بهبود یک حس تاریخ مشترک و تأسیس اروپا به عنوان یک نیروی عمده در روابط جهانی، گامهایی را برای غلبه بر این ادراک «اروپای جدید» به عنوان یک غیرخودی بردارد. سازهانگاری یک چارچوب کاری مفید برای کاوش این فرایند در آن فراهم میکند.
ساده اگر نگاه کنیم، شاید هیچ چیز بیشتر از حضور یک «دیگر» رقیب، در ساخت و تعریف حس هویت سودمند نیست. بر اساس کارهای روانشناسان ادراکی، کوورت نشان میدهد که شکلگیری هویت در گروهها، میتواند به وسیلهی پارادایم گروه کمینه(MGP)، که ادعا میکند که هویتهای گروهی، به شکل اجتنابناپذیری از طریق تعاملات اجتماعی ظهور کرده و متمایز شوند، تعریف شود. تقسیمبندی سادهی افراد در گروهها، برای رشد چنان شکلگیری هویتگروهی کافی است؛ درونگروه(خود) و برونگروه(دیگری). اما، هر رقابت یا تضاد بین گروهها، چنین شکلگیری هویتی را شتاب میبخشد و مبالغه در مورد ویژگیهای گروه را تشویق میکند. رقاب یا تضاد، همچنین، باعث اغراق در تفاوتهای بین درونگروهها و برونگروهها میشود در حالی که تفاوتهای مشاهدهشده در میان گروه را کاهش میدهد. به علاوه، در چنین وضعیتهایی، افراد تمایل به نسبت دادن رفتار برونگروهها به اغراض و خواستههای آنها دارند، در حالی که رفتار درونگروهی خود را به زمینهی وضعیتی و محدودیتهای محیطی نسبت میدهند. این تمایل برای فرض قصد، با قدرت مشاهدهشدهی برونگروهها افزایش مییابد.
از این رو، در وضعیتهای مشخص، ایالات متحده، یک دیگر یا برونگروه مفید را به هدف تعریف و تقویت هویت اروپایی فراهم میکند. از یک طرف، خوب یا بد، همهی اروپاییها ایالات متحده را میشناسند. به طور کلی، اروپاییها به احتمال بسیار زیادی با سمبلهای فیلم و تلویزیون آمریکایی آشناترند تا سمبلهای همسایههای اتحادیهی اروپایی خودشان. تقریباً هر شب، سیاست و اخبار آمریکایی حرف اول را در پوشش اخبار اروپایی میزند. با بررسی توجهای که رسانههای اروپایی به آمریکا و رفتارش میکنند، نباید تعجب کرد که اروپاییها در مورد آمریکا بیشتر میدانند تا در مورد بعضی اعضای اتحادیهی اروپا. علاوه بر این، آمریکا در حال حاضر نها قدرت برتر، یا آن طور که فرانسویها بیان کردهاند، ابرقدرت است. بر اساس مدل کوورت، این جایگاه قدرت، به تنهایی کافی خواهد بود تا حس دیگربودن را در تعاملات اروپاییها با آمریکا برانگیزد و اراده و عمدی را به هر زمینهی سیاس ایالات متحده نسبت دهد. با این حال، همانطور که دیگران اشاره کردهاند، گروههای اجتماعی میتوانند هویتهای چندگانه داشتهباشند و هویتهای متفاوت را در وضعیتهای مختلف فراخوانی کنند، و این کار را هم میکنند. به علاوه، نخبگان سیاسی میتوانند هویتهای گروهی را از طریق درخواستها و ایدههایی که ساختهای هویتی از پیش موجود در یک فرهنگ سیاسی معلوم را تشدید میکند دستکاری کنند؛ و این کار را میکنند. در حالی روابط میان آمریکا و اروپا به طور معمول کاملاً خوب است، زمینههای مشخصی میتوانند باعث شوند که اروپاییها عناصر هویتی متفاوت را فراخوانی کنند. میشود مشاهده کرد که طی جنگ سرد و بعد از آن، rows سیاسی بین اروپا و آمریکا، باعث رشد سریع همکاریهای سیاسی بین دولتهای اروپایی شد. در حال حاضر، سیاست خارجی دولت بوش، تصویر عالیای از این نکته فراهم کرده است. ناراحتی اروپا از قدرت لجامگسیختهی آمریکا در جهان، توسط خط مشی غیرواقعگرایانهی دولت بوش بعد از رسیدن به قدرت تشدید شد. اعلام یک رویکرد پیشدستانه به امنیت بعد از یازده سپتامبر نگرانی اروپا را بیشتر کرد و روابط را حتی بیشتر تحت فشار گذاشت. وقتی آمریکا و اروپا بر سر تصمیم به کار گیری زور در عراق به کشمکش پرداختند، نتیجه groundswell مخالفت مردمی با سیاستها و نیات ابرقدرت بود، حتی در کشورهایی که ایالات متحده ار حمایت نخبگان سیاسی برخوردار بود.
به این ترتیب، آمریکا شاید نقش بیشتری از آنچه واشنگتن مورد نظر دارد در شکلدهی و تقویت سیاست امنیتی و دفاعی اروپا بازی کند.
فخرفروشیهای اتحادیهی اروپا: ایالات متحده و لفاظی سیاست امنیتی اروپا
به گفتهی رابرت آرت، نیروی نظامی میتواند به چهار شکل استفاده شود: برای دفاع، بازدارندگی، وادارسازی، و فخرفروشی. او توضیح میدهد «همهی چهار کارکرد در یک وضعیت نظامی فرضشده الزاماً خوب یا equally served نیستند. در واقع، معمولاً فقط قدرتهای بزرگ هستند که ابزارهای لازم برای توسعهی نیروی نظامیای که بتواند بیشتر از دو کارکرد را به شکل همزمان اجرا کند دارند.» بخش آغازین مذاکرات ماستریخت- «میعاد با تاریخ» اتحادیهی اروپا- نشان میدهد که هدف سیاست امنیتی اتحادیهی اروپا برای دفاع یا بازدارندگی نیست، بلکه بیشتر برای فخرفروشی با هدف تعریف هویت اتحادیهی اروپا و ملتسازی است.
آرت توضیح میدهد که با فخرفروشی، یک دولت میتواند یک نیروی نظامی «برای تقویت غرور ملی مردم» ایجاد کند. در مورد موجودیت مصنوعیای مثل اتحادیهی اروپا، غرور ابزاری لازم برای تشویق همبستگی است. رییسجمهور فرانسه، ژاک شیراک تا آنجا پیش رفت که بگوید: «اتحادیهی اروپا به طور کامل وجود نخواهد داشت، تا وقتی که ظرفیت مستقلی برای عمل داشتهباشد». اوله وائور نوشت
در مقالهای با عنوان «آیا اروپا وجود دارد؟ بازتاب بر دفاع، هویت و پرهیزگاری مدنی در اروپای نو»، مارلن ویند به روش تفکر سیاسی شاخص فرانسوی اشاره میکند که به اتحادیهی اروپا به عنوان یک پروژه نگاه میشود، نه به عنوان چیزی که باید به علت تقدیر قومی-ملی شکل بگیرد،بلکه به عنوان یک بدنهی سیاسی که با قصد ساخته و با توان بازیگری تجهیز شدهاست. اینجا، دفاع حاکی از اتحاد است؛ دفاع و هویت به طور مشترک سازنده هستند.
علاوه بر این، فخرفروشی به اتحادیهی اروپا امکان میدهد که در چشمان جهانیان جدیتر به نظر برسد. آرت توضیح میدهد،
یک دولت یا دولتمرد، برای اینکه قدرتمند و مهم به نظر برسد و احساس کند، تا در شوراهای بینالمللی تصمیمگیری جدیتر به نظر برسد تا تصویر ملت را در چشم دیگران تقویت کند فخرفروشی میکند… فخرفروشی پیگیری میشود زیرا «on the cheap» پرستیژ میآورد. اگر فخرفروشی باعث میشود باقی دولتها منافع یک دولت را جدیتر به حساب آورند، منافع عمومی دولت تأمین میکند.
در طی جنگ سرد، اروپاییها، قدرتهای امپراطوری پیشین، در سایهی آمریکا زندگی کردند. آمریکا حافظ، و شریک تجاری اصلی آنان بود. برای رقابت با ایالات متحده، اروپاییها هیچ انتخابی جز همگرایی سیاسی و اقتصادی نداشتند. برای بیرون کشیدن اروپاییها از شست آمریکا، شکلگیری یک هویت امنیتی اروپایی یگانه، آشکارا جدا و متمایز از آمریکا را دنبال کردند. اگرچه آمریکا و بیشتر حکومتهای اروپایی منافع امنیتی مشترکی داشتند، اغلب اهداف و ادراکهای سیاستگذاری امنیتی متفاوتی داشتند. منفی یا مثبت، سیاست خارجی، امنیتی و دفاعی اروپا، در واکنش به سیاس خارجی، امنیتی و دفاعی آمریکا، خود را بازتعریف کرده است. بخش بعدی، نشان میدهد که ایالات متحده چه میزان در شکلگیری سیاست اتحادیهی اروپا تأثیر داشتهاست. بعد از شکست جامعهی امنیتی اروپا در 1954، دولتهای عضو تمرکز اصلیشان را بر نوشتن معاهدهی رم، تأسیس جامعهی اقتصادی اروپا، و صحیح عمل کردن آن معطوف کردند. زمان زیادی نگذشته بود که در دههی 60 و 70، در پاسخ به پذیرش «پاسخ انعطاف پذیر» توسط آمریکا، جنگ در ویتنام و شکست سال اروپای کیسینجر در 1973، کشورهای اروپای غربی جمعاً شروع به دست کشیدن از همکاری امنیتیشان با سیاست خارجی و امنیتی آمریکا کردند. اگرچه ادامهی اتحاد تا وقتی تهدید شوروی وجود داشت لازم بود، در طی سالها، هر بحران در ناتو، منجر به تقویت متناظر همکاری سیاستگذاری خارجی، امنیتی و دفاعی در بین جامعهی اروپا، مخصوصاً بعد از دستیابی فرانسه و انگلیس به سلاحهای هستهای شد. اگر اروپاییها میخواستند به عنوان یک بازیگر سیاست خارجی مستقل از آمریکا جدیتر گرفتهشوند، نیاز به هویت امنیتی خودشان یا حداقل، لفاظی در مورد آن داشتند- به عبارت دیگر، فخرفروشی. به شکل تاریخی، روابط آمریکا-جامعهی اروپا از یک الگو پیروی کردهاست: عدم موافقت اروپاییها با سیاست آمریکا منجر به میل فزونییافته به هویت امنیتی جدا بین دولتهای عضو میشود. به هر حال، نتیجه بیشتر لفاظی است تا واقعیت، زیرا دولتهای عضو بر چگونگی اقدامکردن اجماع ندارند.
یکی از اولین نمونههای فخرفروشی، در برابر تلاش کیسینجر برای احیای رابطهی آمریکا-اروپا که با اختلافات در موضوعاتی از ویتنام تا دتانت ضربههای شدیدی خوردهبود- اعلام سال 73 به عنوان «سال اروپا» و فراخوان برای یک «منشور آتلانتیک جدید»- پیش آمد. کیسینجر در صحبتش با آسوشیتدپرس، موفقیت ملل اروپایی در همگرایی اقتصادی و در احیا بعد از جنگ جهانی دوم تصدیق کرد. اما آمریکاییها به اروپا به عنوان یک قدرت در حال ظهور نگاه نکردند: بنا به گفتههای کیسینجر، «ایالات متحده منافع و مسئولیتهای جهانی دارد. متحدان اروپایی ما منافع منطقهای دارند». گفتههای او انعکاس بلادرنگی در اروپا داشت:
در انتهای سال، ترکیبی از روندهای تثبیتشده و رخدادهای غیرمنتظره، جو اتهامزنی متقابل بدگمانیای ایجاد کرد که ایدهی «منشور آتلانتیک جدید» را کاملاً مضحک نشان میداد و در آن، ایدهی یک هویت مشخص اروپایی بر اساس هماهنگی سیاسی بین اعضای جامعهی اروپا(EC) ظاهراً انگیزهی تازهای از چالش کیسینجر دارا شد.
در دسامبر 1973،در کپنهاگ، دولتهای عضو EC تصمیم به تعریف روابط و جایگاهشان در روابط جهانی گرفتند: «زمان برای ایجاد سندی در مورد هویت اروپایی فرارسیده است. این به آنها این امکان را میدهد که به تعریف بهتری از روابطشان با کشورهای دیگر،و از مسئولیتهایشان و جایگاهی که در روابط جهانی اشغال کردهاند برسند. آنها تصمیم گرفتهاند که هویت اروپایی را با در ذهن داشتن ماهیت پویای جامعه تعریف کنند». زمان و دوباره،روش تعریف اروپا «غیرآمریکایی» بود. رد روشهای آمریکایی برای استقبال از روشهای اروپایی بود. به عنوان یک نتیجه، دولتهای عضو، مشارکت سیاسی اروپا(EPC) را به عنوان یک اجتماع بیندولتی که در آن دولتها میتوانند مباحث سیاست خارجی را به بحث بگذارند ایجاد کردند. دههی 1980 با مشاهدهی واگرایی در موقعیتهای امنیتی اروپا و آمریکا ادامه یافت. عدم موافقتهای تلخ در مورد بمب نوترونی، تحریمهای شوروی به خاطر افغانستان، جنگهای هستهای محدود قابل فتح در دورهی ریگان، موشکهای با قابلیت حمل کلاهک، «جنگ سرد جدید»، و طرح دفاع استراتژیک، همه «اروپاییهای همهی طیف سیاسی را متقاعد کرد که در واقع، منافع قارهای جداگانهای وجود دارد». تا حدودی به خاطر روابطشان با آمریکا، پیوستن یونان به جامعهی اروپا، و این واقعیت که واکنش دولتهای عضو به حملهی شوروی به افغانستان، در EPC نوزده روز طول کشید، فشار برای اصلاح EPC افزایش پیدا میکرد: «ناتوانی اروپا در گذاشتن تأثیر محسوس بر روند رخدادها و برهنگی نمایشاش در مقابل خشونت خارجی، هیچجا به شدت وزارت خارجهی آلمان احساس نشد». وزیر خارجهی آلمان، هانس دیتریش گنشر گقت که احتمالاً زمان برای معاهدهای در مورد تقویت قدرت تأثیر سیاسی جامعه در صحنهی جهانی توسط اتحادیهی اروپا فرارسیدهاست. «شاید صدای اروپا در واشنگتن بهتر شنیده میشد اگر این اروپای ما، بیشتر همصدا بود و بیشتر در کنار هم با قاطعیت عمل میکرد». وزیر خارجهی ایتالیا، امیلیو کلمبو از دیدگاههای گشنر حمایت کرد و همکاری نزدیکتر در امنیت و دفاع را پیشنهاد کرد.
پیشنویس معاهدهی آنها اعلام کرد که دولتهای عضو « “هماهنگی سیاستگذاری امنیتی و پذیرش موقعیتهای اروپایی مشترک در این سپهر، برای حفظ استقلال اروپا، حفاظت از منافع حیاتی آن و تقویت امنیت آن” از طریق گسترش حوزهی EPC تا شاملکردن همهی ابعاد عمدهی امنیت جمعی» را هدفگیری کردهاند.
در همان زمان، احساسات ضدآمریکایی در حال ررشد بود؛ تعداد زیادی از اروپاییها با مسابقهی تسلیحات هستهای و پایگاههای آمریکا در اروپا مخالف بودند. در اکتبر 1983، دو میلیون نفر در تظاهراتی در سرتاسر اروپا برای اعتراض به تسلیحات هستهای شرکت کردند. چنان سر و صدایی احتمالاً بر سیاستمداران تأثیر گذاشت تا از آمریکاییها یک گام دورتر شوند و اجتماع(forum) برای کشورهای EC که علاقهمند به بحث در مورد موضوعات امنیتی هستند را تقویت کنند. اما احیای WEU کاملاً سیاسی،و نه نهادی،بود: «اهمیت فعالسازی مجدد WEU در 1948، بیشتر به ارادهی سیاسی و تبلیغات گسترده دربارهی آن توسط هفت عضوش برمیگردد تا به راهاندازی مجدد تا حدی محدود آن».
پایان جنگ سرد، به نظر فرصت عالی برای تغییر کانون از آمریکاییها به اروپاییها آمد، و لفاظی یا فخرفروشی به بالاترین درجهی خودش رسید. با صلح در قارهی اروپا، EC قادر به دست یافتن به جایگاه حقیقی خودش به عنوان رهبر کل اروپا بود. در افتتاحیهی کنفرانس بیندولتی(IGC) در رم در دسامبر 1990، ژاک دلورس اعلام کرد که اروپاییها «میعادی با تاریخ» داشتهاند. آنجا، EC رسماً پیگیری یک اتحادیهی نزدیکتر شامل سیاستگذاری خارجی و امنیتی مشترک را اعلام کرد. آلن کلارک، وزیر تهیهی تسلیحات دفاعی بریتانیا توضیح داد که اروپا نیاز به «چیزی لاغرتر، کمتر دقیقشده از ناتو، چیزی دارای قابلیت پاسخ سریعتر» نیاز دارد. آخر سر، کلارک پرسید این روزها 4000 کارمند نظامی و غیرنظامی در مقر فرماندهی ناتو دقیقاً چه کاری انجام میدادند؟ دبیرکل WEU، ویم ون اسکلن، وزیر دفاع پیشین هلند، گفت برای برقراری نیروی دفاع اروپاییای که پیشنهاد کردهاست-شامل بریگادی از چهار تا پنجهزار از هر کشور با کارکنان، توپخانه، و پشتیبانی لجستیک خودشان- نیاز به چنین ساختار بوروکراتیک عظیمی ندارد. یک ژنرال اروپایی فرماندهی را به عهده خواهد داشت. ون اسکلن یادآوری کرد که چنین نیرویی میتوانست در جنگ خلیج مورد استفاده قرار گیرد.
بعد از جنگ خلیج، بیشتر دولتهای عضو و همچنین نهادهای اجتماعی تلاش کردند که علت تأثیر بینالمللی کم EC را دریابند. خیلیها تقصیر تلاش غیرهماهنگ را به گردن غیاب یک بعد نظامی انداختند. ناتوانی EC در طی جنگ خلیج وزیر خارجهي بلژیک را برانگیخت تا شکایت کند که اروپا به دلایل مختلفی «یک غول اقتصادی، کوتولهی سیاسی و کرم نظامی» بود: دولتهای عضو نتوانستند یا تلاش نکردند یک پاسخ متحد را شکل دهند، تلاشهای نظامی بین دوازده عضو محدود بود، و دولتهای عضو، سیاستهای مستقل خودشان را دنبال کردند. ژاک دلورس، رییس کمیسیون اروپا، بلافاصله بعد از جنگ خلیج، از دولتهای عضو درخواست اصلاح EC را کرد، اگر قرار بود جامعه عدم تعادل کارکردی بین همکاری خارجی و امنیتیاش را تصحیح کند:
این صحیح است که در روز اول- 2 آگوست 1990- جامعه، موضع محکمی که از آن انتظار میرفت را گرفت. این اتفاق تأیید کرد که تعهد دولتهای عضو آن به اجرای تحریمها، اولین خط بازدارندگی در مقابل متجاوزان است. اما وقتی آشکار شد که وضعیت باید با نبرد نظامی حل شود، جامعه نه تشکیلات نهادی و نه نیوری نظامی که به آن امکان عمل به عنوان یک جامعه را بدهد نداشت. آیا دوازده عضو آماده هستند که از این تجربه درس بگیرند؟
جواب مثبت بود. در طی IGC 1991، دوازده عضو با ایجاد CFSP برای افزایش حضور اروپا در صحنهی جهانی موافقت کردند. وقتی بحران یوگسلاوی فوران کرد، ژاک پو(Jacques poos)، وزیر خارجهی لوکزامبورگ آن قدر از دلاوری آیندهی EC مطمئن بود که اعلام کرد «این ساعت اروپاست، نه ساعت آمریکاییها». روزهای بنبست سیاسی «ماقبل تاریخ» بودند. حالا EC رهبر اروپا بود، و همانطور که پو توضیح داد، «اگر یوگسلاویاییها میخواهند وارد اروپای قرن بیستم شوند، باید پیشنهادهای ما را دنبال کنند».
چیزی که اروپاییها یاد گرفتند، این بود که پیشنهاد و قدرتشان برای تأثیرگذاری برای وضعیت در بالکان، حداقل است. در چیزی که باید برای اروپا یک حرکت تحقیرآمیز باشد، بعد از بیرون انداختن آمریکاییها، فرانسویها از آمریکاییها خواستند درگیر شود. و در این حالت، چرخه ادامه پیدا کردک با نیروی تجدیدشده، دولتهای عضو تلاش کردند تا در مورد یک CFSP دوبارهزندهشده که دندانهایی داشت که به اتحادیهی اروپا جایگاه یک بازیگر جهانی، و به مردم چیزی برای اتحاد حول محورش میداد مذاکره کنند.
نتیجه
اروپا نباید به عنوان «بهشت کانتی» دیده شود. اروپاییها نگران استفاده از نیروی نظامی نیستند. به ویژه فرانسه و بریتانیا، اما با حمایت دیگر اعضای اتحادیهی اروپا، در مستعمرات پیشینشان در آفریقا مداخله کردهاند. آنها بودند که وقتی نیاز به کمک داشتند از سازمان ملل خواستند در یوگسلاوی و لیبریا وارد عمل شود. اروپاییها فعالانه در روابط بینالمللی نقش داشتهاند و برای 50 سال از سیاست آمریکا در کره، ویتنام و بقیهی نقاط جهان پشتیبانی کردهاند. اروپاییها و آمریکاییها در سیارههای متفاوی زندگی نمیکنند.
ESDP هیچگاه نمیتواند جای ناتو را بگیرد. اروپاییها توان تجهیز آن به قابلیتهای لازم را ندارند. جمعیت سالخورده و برنامههای رفاه اجتماعی و بازنشستگی سخاوتمندانه به این معنی است که ESDP هیچگاه نمیتواند رقیب اتحاد آتلانتیک باشد. دولتهای اروپایی به شکل دائمی بودجههای دفاعیشان را از پایان جنگ سرد کاهش دادهاند. علاوه بر این، آنها هیچ رهبری(اگر آمریکا را کنار بگذاریم) ندارند.
به هر حال، اروپاییها به پیگیری ESDP ادامه خواهند داد زیرا برای پروژهی اروپایی اهمیت بسیار زیادی دارد. آنطور که پاتریک میلهام میگوید، «نیروهای نظامی در میان انگشتشمار نهادهایی هستند که به طور سنتی ملت را تعریف میکنند». یکی از مهمترین تزیینات یک دولت، ارتش است. آمریکا در تعامل با کشورهای در حال توسعه این را تصدیق کرده است. آنها سختافزار نظامی را به کشورهای در حال توسعه میفروشند تا دولتها بتوانند رژهی نظامی داشته باشند تا قدرتمند به نظر برسند و از مردم مشروعیت کسب کنند. فرانسه چنان رژهی نظامیای داشت وقتی آلمانیها در کنار فرانسویها در شانزهلیزه راهپیمایی کردند تا با Eurocorps جدید به عنوان یک نماد پیشرفت همگرایی اروپا خودنمایی کنند. با بازار واحد و واحد پول یگانهی قبلاً تأسیسشده، جدا از امنیت و دفاع، ابزارهای دیگر زیادی نیستند که اروپاییها برای یکپارچه نگهداشتن اروپا برای ارائه داشتهباشند. آنها نمیتوانند پیگیری ESDP را رها کنند.
مخصوصاًدر قلمرو امنیت، کنشهای آمریکا میتواند به سادگی یک واکنش معکوس و برابر در اتحادیهی اروپا ایجاد کند اگر چنان کنشی، به عنوان تلاش برای تضعیف همبستگی اروپا یا اهمیت آن در روابط جهانی تفسیر شود. به عنوان مثال، سیاست کاندولیزا رایس، مشاور امنیت ملی کاخ سفید برای «جریمهی فرانسه، نادیدهانگاشتن آلمان و بخشش روسیه» با هدف انحلال اتحاد «non-nein-nyet» علیه آمریکا در عراق، اروپاییها را در موضوعات مربوط به ESDP به سمت هم هل داده است و خواهد داد. با وجود اعتراضهای واشنگتن، در دسامبر 2003، بریتانیاییها تن به خواستههای متحدان اروپاییشان برای یک سلول برنامهریزی نظامی مستقل اتحادیهی اروپا دادند.
همانطور که این مقاله نشان داده است، ترسها در مورد آیندهی امنیت آتلانتیک تا حدودی نابجاست. ESDP اشاره نمیکند که اروپا به نیازش به یک اتحاد دفاعی یکپارچه و توانا بیتوجه شدهاست. همچنین ESDP به هیچ دستور کار اروپایی برای تغییر مکان آمریکا از نقش کلیدیاش در دفاع قاره اشاره نمیکند. ESDP به ارادهی اروپا برای شناختهشدن به عنوان یک نیروی عمده در روابط جهانی و همچنین نیاز اتحادیهی اروپا برای گسترش حمایت عمومی از همگرایی اروپا با هدف ارتقاء حس غرور در هویت اروپایی در میان تمامی دولتهای عضو اشاره میکند.
Add comment دسامبر 31, 2009
رمزگشایی از سیاست امنیتی و دفاعی اروپا(چهار)
اگر عملگرایانه صحبت کنیم، ESDP سخت و پرهزینه است. دولتهای عضو اتحادیهی اروپا، شبکههای رفاه اجتماعی و طرحهای حمایت از بازنشستگان سخاوتمندانهای دارند که با خواستهای همواره رو به رشد جمعیت پا به سن گذاشته مواجهاند. با هزینههای مراقبت بهداشتی و افزایش تعداد سالمندان، حکومتها برای فراهمکردن اینها، زیر فشار مالی خواهند رفت. از این گذشته، بیشتر ارتشهای اروپایی در حال کوچک شدن هستند، زیرا دولتها خدمت اجباری عمومی- که یک شکل ارزان کار نظامی است- را به نفع نیروی نظامی داوطلب(که گرانتر است) لغو میکنند. در نتیجه، «درجهی عمومی نظامیگری در مردم اروپای غربی سقوط کرده و میکند». اضافه بر این، تقریباً همهی دولتهای عضو، هزینهی نظامیشان را بعد از پایان جنگ سرد کاهش دادند. یک موضوع مهم در اتحادیهی اروپا، واداشتن دولتهای عضو به افزایش میزان منابع اختصاصدادهشده به مباحث امنیتی و دفاعی بوده است. برای بدتر کردن موضوع اضافه کنیم که اقتصادهای اروپایی در پنج سال گذشته، و همچنین بزرگشدن اتحادیه، دسترسی به پول برای تأمین هزینههای چنین نیروی نظامیای را از لحاظ سیاسی مشکلزا میکند. بیشتر سرمایهگذاریهای اتحادیهی اروپا در حال حاضر متوجه ده دولت عضو شرقی جدید است، به ویژه به شکل یارانههای سیاست کشاورزی مشترک.
علاوه بر این، این دولتهای عضو جدید، مخصوصاً لهستان و کشورهای بالتیک، بیشتر گرایش به آمریکا و ناتو دارند تا ESDP. در طول جنگ اخیر عراق، حمایت لفظی اعضای شرقی از ایالات متحده سبب شد که ژاک شیراک علناً بگوید آنها «خفه شوند». آنها احتمالاً ترجیح میدهند که اتحادیهی اروپا پولش را خرج سرمایهگذاری ساختاری برای آنها کند تا ESDP. در مجموع باید گفت که از 1992، نبود ارادهی سیاسی و پول، مانع توسعهی ESDP شدهاند. هیچ نشانهای از تغییر این روند در آینده نیست.
اگر نه برای جانشینی ناتو است و اگر دستیابی به این خواسته غیرممکن است، پس چرا از اول به وجود آمده است؟ چرا متحدان اروپایی به دنبال یک نیروی نظامی رقیب و خارج از ناتو هستند وقتی نگران انزواگرایی آمریکا هستند و توان و تمایلی در تأمین منابع لازم ندارند؟ علاوه بر این، چرا بعضی از متحدان اروپایی، شامل کشورهای کلیدیای مثل فرانسه، بلژیک و آلمان، تا جایی در حمایت نکردن از سیاست خارجی آمریکا پیش رفتهاند که درخواست آمریکا در ناتو در مورد تجهیزات دفاعی برای ترکیه به علت پیشبینی جنگی محتمل علیه عراق را رد کنند؟
آیا آمریکا از مریخ است و اروپا از ونوس؟
یک دیدگاه مشترک در واشنگتن این است که پنجاه سال زندگی در امنیت در زیر چتر ناتو، اروپا را به قارهی «سرخوشها» تبدیل کردهاست، یا آن طور که هنری هاید(عضو [جمهوریخواه] کنگره) بیان میکند، صلح، رفاه و ناتو «محیط پرمنفعت اما مصنوعی چنان امنی ایجاد کرده است که بهرهبرندگان از آن، باور کرده اند که محیطی متکی به خود است». هاید آنقدر پیش میرود که بیان میکند عدم حمایت اروپاییها، به خاطر زندگی کردن آنها در «پیله» است.
بدون هیچ شکی، هاید تحت تأثیر مقالهی مشهور رابرت کاگان، «قدرت و ضعف»، است که در آن مطرح میکند که منافع آمریکا و اروپا در حال واگرایی است زیرا یکی از طرفها با حوادث از موضع قدرت برخورد میکند و دیگری از موضع ضعف. در نتیجه، همکاریهای آمریکا-اروپا محکوم به نابودی است:
زمان آن است که دست از تظاهر به اینکه اروپاییها و آمریکاییها دیدگاه مشترکی به جهان دارند، یا اینکه حتی در جهان مشترکی زندگی میکنند برداریم. در مورد مسئلهی فوقالعاده مهم قدرت- تأثیر قدرت، اخلاق قدرت، میل به قدرت- چشماندازهای آمریکاییها و اروپاییها دچار واگرایی است. اروپا در حال رویگردانی از قدرت،یا اگر بخواهیم متفاوت نگاه کنیم، در حال گذار از قدرت به جهان جامع حقوق و قواعد و مذاکره و همکاری فراملی است. اروپا در حال وارد شدن به یک بهشت پساتاریخی صلح و رفاه نسبی، تحقق «صلح ابدی کانت»، است. در همبن حال، آمریکا همچنان در وضعیت بغرنج تاریخیای قرار گرفته است، به کار گرفتن قدرت در جهان آنارشیک هابزی که حقوق و قواعد بینالمللی غیرقابل اتکا هستند و امنیت و دفاع حقیقی و پیشبرد یک نظم لیبرال، همچنان به مالکیت و استفاده از ارادهی نظامی بستگی دارد. به این علت است که در مسائل عمدهی استراتژیک و بینالمللی امروز، آمریکاییها مریخی و اروپاییها ونوسی هستند: در موارد کمی موافقت میکنند و یکدیگر را کمتر و کمتر میفهمند. و این وضعیت روابط، ناپایدار(در حال گذار) نیست- نتیجهی یک انتخابات در آمریکا یا یک اتفاق مصیبتبار. دلایل این تقسیم فراآتلانتیک، در توسعه عمیق و بلند هستند و احتمالاً endure میکنند. وقتی کار به تعیین اولویتهای ملی، تعیین تهدیدها، تعریف چالشها و مدلسازی و پیادهسازی سیاستهای خارجی و دفاعی میرسد، آمریکا و اروپا، راههای جدایی میروند.
در واقع، اروپاییها نه در حباب و نه در ماشین «صلح ابدی» کانتی زندگی نمیکنند. تقریباً هر کشوری در اروپا، برای مدت زمانی طولانیتر از آمریکا با موضوع تروریسم مواجه بودهاست. جنگ در دروازهی اتحادیهی اروپا در یوگسلاوی سابق قطعاً در تعریف پیله نمیگنجد. علاوه بر این، اروپاییها نسبت به استفاده از نیروی نظامی بیمیل نیستند. آنها به هر دو جنگ خلیج، و همچنین بوسنی، کوزوو، سیرالئون و دیگر مستعمرههای سابق در آفریقا نیروی نظامی فرستادند. اگر اروپایی ها در حبابی از صلح زندگی میکردند و از خشونت به عنوان یک ابزار سیاسی استفاده نمیکردند، در واقع اتحادیهی اروپا اصلاً نیازی به صحبت از ESDP نداشت. اتحادیهی اروپا در حال حاضر به عنوان یک قدرت غیرنظامی به خوبی تثبیت شده است. همینطور، ESDP بسیار پرهزینه خواهد بود، و دولتهای عضو بر سر چگونگی شکلگیری آن توافقی نخواهند داشت. اگر تحلیلهای هاید و کاگان درست باشند، مطمئناً دولتهای عضو برای اضافهکردن بعدی نظامی به اتحادیهی اروپا تلاشی نخواهند کرد.
بخشی از مشکل تحلیل امنیتی سنتی این فرض است که توسعهی نیروی نظامی، صرفاً اهداف دفاعی دارد. اتحادیهی اروپا به علت هزینه، تکرار و خطر جایگزینی ناتو، به دنبال این کار نیست. در «شراکت آشفته» و «فراتر از هژمونی آمریکایی»، هنری کیسینجر و دیوید کالئو همگرایی اروپا را در ارتباط با همگرایی ناتو ارزیابی کردهاند. آنها نتیجه گرفتهاند که همگرایی میتواند تصمیم اروپا برای مقاومت در برابر سلطهی آمریکا بر ناتو را تقویت کند و بنابراین اصلاح ناتو برای اجازهدادن به یک شراکت برابرتر را خواستار شدند. نظرات کالئو و کیسینجر آموزنده است همگرایی، تصمیم اروپاییها برای مقاومت در برابر سلطهی آمریکا بر سیاست امنیتی آنها را تقویت کردهاست. هم CFSP و هم ESDP تلاشهای جدیای از جانب اروپاییها برای شنیدهشدن صدای جمعی آنها در مسائل جهانی است.
Add comment نوامبر 21, 2009
رمزگشایی از سیاست امنیتی و دفاعی اروپا(سه)
در presidency conclusion اجلاس کلن در ژوئن 1999، دولتهای عضو، اعلامیهی سنتمالو را بازتاب داده و اعلام کردند که مقرر کردهاند که «اتحادیهی اروپا باید نقش کاملاش را در صحنهی جهانی بازی کند». دولتهای عضو متعهد شدند بودجهی نظامیشان را کاهش ندهند و سعی کنند « نیروهای نظامی اروپایی ملی و چندملیتی، مثلاً یوروکورپس(Eurocorps) را گرد هم آورند». آنها قاطعانه اعلام کردند که «اتحادیه باید ظرفیت عمل مستقل را با حمایت نیروهای نظامی قابل اطمینان، روشهایی برای تصمیمگیری در مورد استفاده از آنها، و آمادگی برای انجام چنین کاری، برای پاسخ به بحرانهای بینالمللی بدون پیشداوری* نسبت به عملیاتهای ناتو داشته باشد». در اجلاس سران سال 1999 در هلسینکی، دولتهای عضو اتحادیهی اروپا صراحتاً اعلام کردند که نیروی واکنش سریع 60000نفری خودشان را مستقل از ناتو تشکیل خواهند داد. اگرچه تصور شده بود که تا 2003 این نیروها عملیاتی شوند، نیروی واکنش سریع اروپا هنوز به ثمر نرسیدهاست. هرچند در فوریهی 2004، فرانسه، آلمان و بریتانیا، یک نیروی نظامی مشترک را برای ایجاد یگانهایی متشکل از 1500 سرباز برای وارد عمل شدن در زمان کوتاه تشکیل دادند.
آیا ESDP میتواند جای ناتو را بگیرد؟
بخش بزرگی از ادبیات در مورد ESDP روی تحلیل امنیتی سنتی تمرکز میکند. با استفاده از چشمانداز امنیتی سنتی، بسیاری از نویسندهها منطق ESDP را به دلایل مختلف زیر سؤال میبرند: (1) یک اتحاد دفاعی ارزان، اثربخش، و ثابتشده- ناتو- را به خطر میاندازد؛ (2) ممکن است ایالات متحده را از اروپا بیرون براند، و بدین ترتیب انزواگرایی آمریکا را ارتقا دهد، و موازنهی قدرت در اروپا را به محض بازیابی قدرت آلمان، بر هم زند؛ (3) تقسیمبندی ایجادشده توسط ESDP، احساس اتحاد را هم در میان اروپاییها(همگراییخواهان در مقابل آتلانتیکگرایان در مقابل بیطرفها) و هم بین ایالات متحده و اروپا تضعیف کند، دستهبندیای که روسها به دنبال بهرهبرداری از آن هستند؛(4) با بررسی جمعیت مسن اروپا و برنامههای وسیع حقوق بازنشستگی، دولتهای عضو EU به سختی میتوانند از عهدهی افزایش مورد نیاز در بودجهی دفاعی برآیند. به عنوان یک نتیجه از کتابهای کمی که در مورد ESDP وجود دارد، بیشتر آنها بر زیرسؤال بردن منطق و سازگاری آن با ناتو تمرکز میکنند. رابرت ای. هانتر در «سیاست امنیتی و دفاعی اروپا: رفیق یا رقیب ناتو؟» به موضوعات دوگانهسازی و تجزیه می پردازد. کتاب استنلی اسلون، «ناتو، اتحادیهی اروپا و جامعهی آتلانتیک: تجدید نظر در معاملهی فراآتلانتیک» بحث میکند که نباید فایدهی ناتو را دست کم گرفت.
قطعاً، ESDP پیشرفتهای قابل توجهای را در هفت سال گذشته داشتهاشت. از 1998 تا کنون، ESDP دستخوش نهادسازیهای چشمگیری شدهاست. اتحادیهی اروپا یک نمایندهی عالی برای سیاست خارجی و امنیتی مشترک، یک کمیتهی سیاسی و امنیتی، یک کمیتهی نظامی اتحادیهی اروپا، یک هیئت نظامی اتحادیهی اروپا، یک واحد سیاستگذاری، یک مرکز وضعیت، یک آژانس دقاعی اروپا و یک نهاد مطالعات امنیتی اتحادیهی اروپا ایجاد کردهاست. با وجود این، خاویر سولانا، نمایندهی عالی، در خطاب به گروه کاری اقدام خارجی کنوانسیون قانون اساسی اروپا** مطرح کرد که ارادهی سیاسیای وجود ندارد: «ساختارهای کارا، دسترسی به منابع مناسب، نظم و ترتیب نهادی، در غیاب یک ارادهی سیاسی واقعی از طرف دولتهای عضو ما، اهمیت چندانی ندارند.»
با بررسی دشواریهایی که اتحادیهی اروپا برای ساختن حتی 60000 نیروی واکنش سریع اروپایی قدرتمند داشتهاست، با وجود اظهارنظرهای رسمی عمومی مخالف، میشود نتیجه گرفت که خواستههای اتحادیهی اروپا، با واقعیت فاصلهی زیادی دارد. بدون شک، اتحادیهی اروپا بیان مقتدرانهی جاهطلبیهایش را، حتی برای امکان یک نیروی نظامی هستهای مشترک، هدف گرفتهاست، اما بعد از چهارده سال بر سر میز مذاکره، دولتهای عضو همچنان تصمیم نگرفتهاند که دفاع مشترک داشتهباشند یا چگونه برای تصمیمهای سیاست خارجی و امنیتی رأیگیری کنند. خیلی ساده، ارادهی سیاسیای وجود ندارد.
—
*: prejudice. منظور نویسنده را نفهمیدم، در نتیجه معمولترین ترجمه را به کار بردم!
**: External ActionWorking Group of the European
Constitutional Convention. تا حد زیادی به ترجمهی خودم مشکوکم!
Add comment نوامبر 20, 2009
رمزگشایی از سیاست امنیتی و دفاعی اروپا(دو)
پیگیری یک سیاست امنیتی و دفاعی مشترک توسط اروپا
بعد از پایان جنگ سرد، بسیاری از چهرههای آکادمیک، روی هم رفته از هجوم جامعهی اروپا(EC) به تلاشهای امنیتی چشمپوشی کردند، در حالی که دیگران، آزمایش یک سیاست امنیتی توسط EC را خطرناک، و ساختارهای نظامی جدید را ظاهراً بیهوده یافتند. خیلی ساده، EC نمیتوانست بدون ناتو از خودش دفاع کند. در یک کتاب640 صفحه ای چاپ دانشگاه دفاع ملی با عنوان سیاست امنیتی اروپا بعد از انقلابهای 1989، هیچ فصل یا بخشی حتی اشارهای به EC نکرد. آنهایی که به امکان وجود EC با بعد نظامی اشاره کردند، بدبین بودند:
ناتو از آغاز حول محور نیروهای اعضایش، شامل آمریکا ساختهشده است. بیرون کشیدن نیروهای هر یک از کشورها، به فاجعه منجر میشود. اگر آن کشور آمریکا باشد، ناتو به سادگی فرو میپاشد. اروپا احتمالاً میتواند در بلندمدت یک ساختار دفاعی جدید و متفاوت بسازد، اما این کار، هزینهی بیشتر، بسیج نیروی انسانی بیشتر و درجهی بالاتری از همگرایی نیروهای مسلح ملی را میطلبد. تلاش برای انجام این کار، با وجود آشفتگی و بیثباتی در کشورهای سازمان پیمان ورشو، بالاترین درجهی حماقت است.
چارلز گلیزر تصدیق میکند که هویت دفاعی اروپایی از طریق اتحادیهی اروپای غربی(WEU) میتواند «انعطاف برای اروپای غربی برای انجام عمل نظامی مستقل» را فراهم کند. با این حال،تأیید کرد که « ائتلاف اروپای غربی، جایگزین بیاثری برای ناتو خواهد بود.»
ایلستروپ-سن جیووانی اخیراً از چشمانداز اروپایی بحث کردهاند که ESDP برای اروپا بد است،زیرا هدردهندهی منابع و تفرقهانداز است. لیندلی-فرنچ دههی 1990 را به دههی 1920 تشبیه کرده و بیان میکنند که مشاهدهی شکلگیری نهادهای امنیتی از آنجا که امنیت در آنها و از آنها تمام میشود*(security ends in and of themselves) هم خطرناک و هم سادهلوحانه است و میتواند قدرت ناتو، سازمان جدی دفاعی، را تحلیل برد.
مطمئناً، نیاز به سازمان نظامی جداگانه مورد شک است. هر چند حمایت افکار عمومی از ESDP بالاست- 71 درصد از شهروندان اتحادیهی اروپا از آن طرفداری میکنند- همان افکار عمومی، تهدید نظامی مشخصی مشاهده نمیکنند. در عوض، سه تهدید اول، جنایت سازمانیافته، حادثه در یک نیروگاه هستهای، و تروریسم هستند. به علاوه، در استراتژی امنیتی اروپایی سولانا، نیروی نظامی تنها یک تیر در ترکش است. تعریف او از تهدید امنیتی، گسترده و شامل تروریسم، تکثیر هستهای، و دولتهای ناکارآمد است. نسخهی او چندجانبهگرایی، سازمانهای بین المللی، کمکهای اقتصادی و یاری انسانی، آگاهی بیشتر، همکاری پلیسی و قضایی، و همکاری نظامی است. آنطور که ون اودنارن توضیح میدهد: « تأکید گزارش روی پیشگیری از بحران است-برداشتن گامهای سیاسی و اقتصادی برای تضمین اینکه نیاز به اقدام نظامی افزایش نخواهد یافت».
با وجود این، اتحادیهی اروپا ایجاد قابلیت نظامی برای خود را از ابتدای دههی 90، فعالانه دنبال کردهاست. دولتهای عضو آن، افزایش مشارکتشان در زمینهی امنیت را با صحبت از تبدیل WEU به هماهنگکنندهی سیستم موشک ضد بالستیک، که به ایجاد یک نیروی نظامی ثابت در دریای بالتیک برای نظارت بر بالتیک، و شاید حتی کنترل یک نیروی نظامی هستهای اروپایی میانجامد، مورد بحث قرار دادهاند. در اجلاس سال 1994 وزرای ناتو در بروکسل، WEU ترتیب داشتن نیروهای نظامی «نه جداگانه اما قابل تفکیک» که بتواند در صورت نیاز از ناتو قرض بگیرد را داد. اجلاس سران ناتو در واشنگتن در آوریل 1999 تعهد ناتو به این ایده را مورد تصریح قرار داد و طرحهای ممکن مختلفی را برای تضمین دسترسی اروپاییها به قابلیتهای ناتو در صورت درگیر نبودن آمریکاییها ارائه کرد. این، به اروپاییها اجازهی استفاده از منابع C4I ناتو(فرماندهی، کنترل،ارتباطات، کامپیوترها و اطلاعات) را میداد. CRISEX 2000، بازیهای جنگی ناتو، این سناریو را تست کرد.
اعلامیهی ناتو در سال 1999،تا حدودی در پاسخ به اعلامیهی مشترک فرانسویها و بریتانیاییها در سنتمالو در دسامبر 1998 برای قراردادن امنیت و دفاع در صدر دستورکار اروپاییها بود:
اتحادیهی اروپا باید در مقامی باشد که نقش کاملاش را در صحنهی جهانی بازی کند. این، به معنی به واقعیت درآوردن پیمان آمستردام است که پایهی لازم را برای این عمل در اختیار اتحادیهی اروپا میگذارد. پیادهسازی سریع و کامل مقررات پیمان آمستردام در مورد CFSP(سیاست خارجی و امنیتی مشترک) مهم خواهد بود…این، شامل مسئولیت شورای اروپا برای تصمیمگیری در مورد تنظیم تدریجی یک سیاست دفاعی مشترک در چارچوب کاری CFSP میشود. برای این هدف، اتحادیه باید ظرفیت عمل مستقل را با حمایت نیروهای نظامی معتبر، روشهایی برای تصمیمگیری در مورد استفاده از آنها، و آمادگی برای انجام چنین کاری، برای پاسخ به بحرانهای بینالمللی داشته باشد.
—
* ترجمهی حمید عنایت، درخود-بودگی و برای خود-بودگی است. طبعاً ترجیح میدهد از چنان ترجمهای استفاده نکنم!
Add comment نوامبر 19, 2009
رمزگشایی از سیاست امنیتی و دفاعی اروپا(یک)
مقالهای که احتمالاً در سیزده قسمت اینجا منتشر میشود، در مورد ESDP( سیاست امنیتی و دفاعی اروپا) است. قرار است روزی حدود یک صفحهاش را اینجا منتشر کنم. مقاله در سال 2006، و در مجلهی Armed Forces and Society چاپ شده و نویسندگانش، استفانی آندرسون و تامس سیتز از دانشگاه وایومینگ هستند.
هدفم بیشتر این است که هم ترجمه، و هم با برنامهی زمانی کار کردن خودم را امتحان کنم. مقاله هم البته برای خودم جالب است. این شماره یک.
——–
رمزگشایی از سیاست امنیتی و دفاعی اروپا
ملت-سازی و هویت در اتحادیه اروپا
از یک دیدگاه نظامی، سیاست امنیتی و دفاعی اتحادیه اروپا(ESDP) به جنگ منطق میرود. چرا متحدان اروپایی به دنیال ایجاد یک نیروی نظامی رقیب، خارج از ناتو هستند، در حالی که نگران انزواگرایی آمریکا هستند و توان و ارادهی تأمین منابع لازم را ندارند؟ این مقاله، یک انگیزهی جایگزین برای تأسیس برنامهی دفاعی اروپا مطرح میکند: توسعه و تقویت یک «هویت اروپایی». به طور مختصر، ESDP برای ادامهی پروژهی ملتسازی در اتحادیهی اروپای در حال گسترش طراحی شدهاست. این مقاله، یک چارچوب سازهانگاری اجتماعی را برای تحلیل این توسعه پیشنهاد میکند.
واژگان کلیدی: اتحادیهی اروپا، ناتو، ملتسازی، سازهانگاری، امنیت اروپا
بعد از حملات تروریستی 11 سپتامبر، ایالات متحده در استراتژی امنیت ملیاش(NSS)، تأکید ویژهای بر روابط خود با نزدیکترین متحداناش میکند: « آمریکا بدون همکاری حمایتی متحداناش در کانادا و اروپا، نتایج باثبات کمی را میتواند در جهان، به دست بیاورد». به عنوان بخشی از این استراتژی، دولت آمریکا، نیرومندکردن سازمان پیمان آتلانتیک شمالی(ناتو) را پیگیری میکند: «ناتو باید قابلیت به میدان فرستادن نیروهای آموزش ویژه دیدهی به شدت قابل حرکت را، برای هر زمانی که به آنها برای پاسخ به تهدید علیه هر کدام از اعضاء ائتلاف مورد نیاز است، پیدا کند»
با این حال، آیندهی ناتو نامشخص به نظر میرسد. به همان اندازه که ایالات متحده گرایش به افزایش همکاری در ائتلاف دارد، اتحادیهی اروپا به دنبال ایجاد سیاست امنیتی و دفاعی اروپا(ESDP)ی مجزا و قابل تفکیک، اگر نه جداگانه، برای خود است. با وجود اینکه NSS اعلام میکند که آمریکا از این تغییرات «استقبال» میکند، همچنین ذکر میکند که «ما نمیتوانیم این فرصت را برای آمادهسازی بهتر دموکراسیهای فراآتلانتیک برای چالشهای پیش رو از دست دهیم.» همانطور که استفن لارابی توضیح میدهد: «بیشتر نیروها و داراییهایی که برای ESDI(هویت امنیتی و دفاعی اروپا) مورد نیاز خواهند بود، در حال حاضر به ناتو متعهد هستند. اگر این نیروها برای وظایف مرتبط به ESDI بازسازی شوند، و به ویژه اگر برنامهریزی EU برای این مأموریتها، در همکاری نزدیک با فرایند برنامهریزی دفاعی ناتو انجام نشود، ESDI به جای تقویت،به تضعیف ناتو میانجامد.»
چرا اتحادیهی اروپا به دنبال ESDP است؟ یک هدف کلیدی که همواره در تحلیلهای ESDP نادیده گرفته میشود، اهمیت آن برای پروژهی ملت-یا هویت-سازی اتحادیهی اروپا است، که برای همگرایی بیشتر الزامی است. این مقاله نشان میدهد که به جای پیگیری دوگانهسازی یا جانشینی ناتو، اتحادیهی اروپا به دنبال یک هویت امنیتی و دفاعی است، نه برای بازدارندگی یا دفاع، که برای ارتقاء یک هویت سیاسی اروپایی. برای «اروپایی بودن اروپا»، اتحادیهی اروپا نیاز به یک سیاست خارجی و امنیتی دارد تا خود را از سیاست خارجی و امنیتی آمریکا، که غالباً با آن در هم بافته دیده میشود، متمایز کند. شکلگیری و اجرای چنین سیاستی برای موفقیت اتحادیه،حیاتی است.
Add comment نوامبر 18, 2009
Will Turkey be a member of EU?
Will the EU accept turkey as a member state at last? What is the main problem, Identity or failure to meet the EU standards?
A: Europeans have a dark history of relations with Turks. The Ottomans not only forced the fall of Eastern Roman Empire, but also becomes very dangerous enemies to western regions of Europe. The siege of Vienna was their first effort to gain the control of the “key to western Europe”. Lucky for Europeans, the siege was unsuccessful and so on, their next attempts. In reverse, Turks have some bad memories from its western neighbors too. Except Germany who helped Turk Emperors in their reforms, other Europeans, having common interests, helped resolution of The Empire. After resolution and revolution, the new Turkey, put its previous ambitious desires and offensive behaviors away, and became a tranquil country under the leadership of Mustafa Kamal.
Decades came and went and descendants of Ottomans, experienced instability, both in political and economic means. People of Turkey, saw several coups and faced with horrible inflation crises, especially in the late decades of former century. They made their way to controlling the economic crises and then, time for becoming European came. But as Hafez, Great Iranian poet have said: “Path of love seemed easy at first, what came was many hardships”[1].
After years of negotiation with EU, can we answer to the first question written above this page positively? My answer is yes. Without any doubts Turkey’s main religion differ from that of European Union, but agreeing with accession of Turkey to the EU will send a message of truce to all Muslims within the EU which may see European governments as their Christian enemies in Crusades. It may stimulate some racists to take harsh action against Muslim minorities in their countries, but its damage will not be incontrollable. All I’m trying to say is that Turkey accession will help solving of most critical identity conflict in Europe; conflict between Christianity and Islam.
Turkey has adopted free market economy. Hence, not only economy will not cause any problem for Turkey to become an EU member but also it will help this process.
Turks very good relations with Middle Eastern countries, is another bonus for them to become an EU member. Now, Israel is trying to reduce tension with Arab governments through Turkey. Why Europeans do not use this tool to facilitate their political and economic influence in this heaven of opportunities?
In recent weeks, Turks made a huge pace in their way to become an EU member; Armenia and Turkey Historic Protocols Treaty. We’ll see its implications soon. I guess, we have not to wait long to count Turkey as a member of European Union.
[1] From: http://www.hafizonlove.com/divan/01/001.htm
Add comment اکتبر 30, 2009
تکلیف شماره 2
بله. این هم تکلیف دوم زبان، که در مدت بسیار کوتاهی نوشته شده، از لحاظ تنبلی. بعدی اش هم در مورد ترکیه در حال نوشته شدن است. با این اینترنت شل و ول دانشگاه تهران انگیزه ای برای نوشتن نمی ماند.
Q: Do you think that Iran-EU relations have been expanded within the past four years under President Ahmadinejad? Argue why it has been the case.
A:After The so called story of mykonos , and the crisis of ambassadors between Iran and Europe, Iranians elected Mr.Khatami for presidency. He was not intellectual, but he believed in intellectual values. Acting like intellectuals, he preferred Europe to other continents, and because of that, the crisis went down and the golden era of Europe-IRI relations begun. He made several official trips to European powerful countries, with interesting outputs and Political relations had been improved. Since, economic trade had extended too. But at the end of his second term, and the beginning of Iran-IAEA nuclear talks, relations started to fall. Then, his presidency ended, and Mr.Ahmadinejad elected to take his place. His revolutionary approach displeased European governments. As the negotiations became more serious, the relations fell more. Mr.Ahmadinejad main concentration was making friends from third world, and obviously, Europe is so far from being third world! Hard work in Africa, as Europe, was a disappointment for Europeans which preferred a calm Iran. Both nuclear issues and Iran’s meddling in Europe backyard, made relations between Iran and Europe lower than before.
2 comments اکتبر 25, 2009
دوتا سوال، و شروع دوباره وبلاگ نویسی جدی
سوال اول: ارتباط ایران و اروپا در چهارسال ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد کم شده است یا زیاد؟ چرا؟
سوال دوم: آیا ترکیه بالاخره به عضویت اتحادیه اروپا در خواهد آمد؟ مشکل رعایت نکردن الزامات عضویت است یا مسائل هویتی و …؟
Add comment اکتبر 19, 2009
اولین خروجی دوران ارشد!
این چند خط را- که تکلیف هفته اول بود- برای استاد زبان نوشته ام. مشخصاً اگر فارسی بود خیلی کامل تر از این می شد، و البته همین انگلیسی اش هم، از سطح توان خودم پایین تر است. بالاخره تنبلی را که نمی شود کاری کرد!
Q: Will the European Union overcome the problems caused by different national identities in the future, paving the way for the creation of European Federation?
A: First, I think I should say that in my opinion, that’s not a problem! National identities exist all over the Europe, and I see no reason for that to become a problem. This opinion is based upon the establishment of several nation-states, not only in Europe but also in other regions of the world as well, which have different ethnic groups inside. Russia is a good example. They have Great Russians in the middle regions, Mongols and Chinese in the far east, Turcoman, Kazakh, and Kyrgyz and Uzbek minorities in the south, and Finnish, Polish, Balt and Turk groups in the west, but as far as we know, Russia is a strongly stable, and more important importantly, integrated country.
Let’s have a look to Europe itself. Because of football popularity, the most famous identity conflict across the Europe, at least for us Iranians, is the struggle between Spanish government and two states of Basque and Catalonia. Balkan, is well known for experts and almost everyone knows about Ireland Republican Army, and the jokes made by English and Scottish people about another.
Treaty of Westphalia was trying to establish the countries, by transforming ethnic groups to nations, but after more than 350 years, we can see that it was an unsuccessful idea. Almost every country in Europe has different identities inside, and EU is made of these multi-identity countries. There is no need to have identical identity to form a federation.
As the last thing, we know that federation is based upon common interests of forming founding states, not similar identities. That’s all!
Add comment اکتبر 11, 2009
اختتامیه برای وبلاگ کوچکم و اقای 360
دوم) 360 را دیده بودم. ولی کاری به کارش نداشتم. اورکت، هنوز هم چیز دیگری بود. مشابهانش به فراموشی سپرده میشدند،زیر سایهی بلندی که درست کرده بود، و ابلته مدتها بود که دیگر وجود نداشت.
سوم) دنیای مجازی، اصلاً از همان اول هم برای فرار گاه به گاه از دنیای واقعی اختراع شد. از واقعغیت اغلب زشتی که روزانه تجربه میکنیم. آدمهایی که از پوستهی خودشان،از اطرافیانشان، از ویژگیهای مسخرهی واقعیت نامطلوب میگریختند، جایی بهتر از دنیای مجازی نمیٱوانستند پیدا کنند. آدمها، «خود» را جوری تعریف کردند که دوست داشتند. «دیگران» را هم آن طور که میخواستند. «تعریف هویت»، برای اولین بار امکانپذیر شد. شبکههای اجتمعی هم بهترین جا برای تعریف خود، حتی بهتر از وبلاگها.
چهارم) روزی که برای اولین بار به 360 توجه کردم یادم هست. یک کامنت داشتم و چند درخواست دوستی. روزگار خوبی نبود. خسته بودم. امیدی هم نداشتم به اینکه یهک سایت شبکه اجتماعی، که اورکات هم نیست، بتواند تغییری ایجاد کند؛ که کرد. اطلاعاتاش را درست کردم و عکس هم گذاشتم و چند نفری را اد کردم و چند نفری را اکسپت. بعضیها را ه مپیدا نکردم. 360، تازه شروع شده بود.
پنجم) از اینکه یک شبکه اجتماعی، وبلاگ دارد، اول خندهاکم گرفت و کلی مسخرهاش کردم. بعد، محض مسخرگی، تصمیم گرفتم توی وبلاگش هم پستی بزنم. فکر کنم نوشتم «دینگ» و پابلیش کردم. صفحهاش را که دیدم، به کلهام زد که به جای وبلاگ رهاشدهام، دوران نو،و برای بازیابی انگیزهی قلم به دست گرفتن، از اینجا استفاده کنم که کسی هم آن را را نمیخواند. پست قبلی را پاک کردم و یکی دیگر نوشتم. همین است که اولین پست این وبلاگ، نوشته «این اولین پست وبلاگ دوران نو است».
ششم) یکی دو پست که نوشتم، اسمش را عوض کردم. خواننده هم پیدا کرده بودم! شد پارادوکسیکال؛همصفت خودم. جدی شد. وبلاگ که جدی شد، دوست پیدا کردن هم جدی تر شد. ارامآرام آدمهای دیگری اضافه شدند و آدمهایی را هم خودم پیدا کردم که آن موقع نمیشناختم. خوب یادم هست دو نفر(دو دختر) را پیدا کرده بودم که به نظر میرسید همرشته و همدانشگاهاند. کامنتهایشان برای همدیگر جالب بود. عکس خودشان را هم نگذاشتهبودند معه متوجه شوم چه کسانی هستند. بعد که اسامیشان را روی لیست اسامی 85ایها چک کردم، متوجه شدئم خانمها مینا سلطان قیص و مژده گلآقا میباشند!
هفتم) 360، به خاطر همین وبلاگاش، توان بیشتری در معرفی دقیقتر ارفراد به همدیگر دارد. اینکه چرا چنین محصولی، باید جای خود را به سرزمین بی آب و علفی مثل صفحه پروفایل کاربران یاهو بدهد( پروژهای که از همین حالا روی شکستش شرط می »دم) بر من مشخص نیست. دلایل ذکرشده خندهدارند. خواستهاند ابرویش را صاف کنند، گردناش را از بیخ بریدهاند.( این را بگویم که خوشبختانه غیر از 360 و مسنجر، هیچ استفاده دیگری از یاهو ندارم. گوگل عالی است. چت گوگل هم که فراگیر کردیم، دیگر یاهو میشود یک سایت مزخرف!) دور نشوم. بخش قابل توجهی از دوستان امروزم را مدیون 360ام: آدمهای قابل توجهی که در 360 دیده شدند و بعد به حلقه دوستان پیوستند(یا حالات دیگر). و البته و صد البته، خدمت بزرگ 360 به من: در زمانی کوتاه، تصویر خشن، مرموز و تا حد زیادی مبهم سهیل جاننثاری، جایش را به تصویری نسبتاً واقعیتر داد،در زهن آدمهایی که در مدتی بسیار طولانیتر،این تصویر واقعیتر را ندیدهبودند؛ زمانی مثلاً به اندازهی هشت ترم!
هشتم) مینا، مینو، رفیع، علیرضا، رامین[حتی!]، هادی، پویان[شاید!]، گلرخ، ارغوان[که با 360 بازیابی شد]، شیما و آخرین حلقهی زنجیر،زهرا[دختر جدید بابایی!]، و احتمالاًیکی دو نفر دیگر، کسانیاند که در 360، دیده یا شناختهشدند. مینو بی 360،همان همکلاسی 8 ترم قبل، شاید کمینزدیکتر بود. مینا، همچنان همان سال پایینی خجالتی و تعارفی و اعصاب خردکنی(!) بود که تابستان 85 دیده بودمش! و بقیهای که میزان تغییر رتبه و شأن و شناختشان از این دو نفر کمتر بود.
نهم) برای من، 360 میشود یک نوستالژی. یک مکان خوب، زیبا، و البته با دردسرهای خودش(دو-سه تا بحث و جدل به یاد ماندنی هم داشتم
دهم) 360 را به خاطر بسپار، یاهو مردنی است—360 مرد، زندهباد فیسبوک! ده سال دیگر یادی از 360 خواهیم کرد؟
یازدهم)…
دوازدهم)…
.
.
.
سیصد و شصتام)بدرود پارادوکسیکال، بدرود 360
3 comments جولای 9, 2009