من و تئوریهای روابط بینالملل
نوشته بودم که فعال سیاسی به تئوری محتاج است. تئوری اما در دیدگاه سیاستمداران زیادی منفور و کماهمیت شمرده میشود. پل نیتز، از چهرههای تأثیرگذار سیاست خارجی آمریکا در قرن بیستم نوشته بود: «بیشتر مطالبی که از جنگ جهانی دوم تاکنون تحت عنوان علوم سیاسی توسط آمریکاییها نوشته یا آموزش داده شده است اگر زیانبخش نبوده باشند، دست کم نقش ناچیزی در ارائهی یک رهنمود برای هدایت واقعی سیاستها داشتهاند». از عجایب روزگار هم این است که دانشکدهی مطالعات بینالملل دانشگاه جانز هاپکینز، که از دانشکدههای برتر روابط بینالملل است و اساتیدی مثل برژینسکی و فوکویاما دارد، به یاد پل نیتز نامگذاری شده است!
اما چرا به نظریه احتیاج داریم؟ بدون نظریه، نمیتوانیم جهان را بشناسیم و وضعیت آن را درک کنیم و در نتیجه، دست به انتخابهای هوشمندانه بزنیم. دولت کلینتون در سیاست خارجی به سه نکته باور داشت. نقش مثبت وابستگی متقابل اقتصادی در ایجاد صلح، صلح دموکراتیک، و در آخر نقش مثبت و تأثیرگذار سازمانهای بینالمللی در پیشگیری از جنگ و ایجاد روابط صلحآمیز میان کشورها. نظریهها به ما کمک میکنند که رفتار دولت کلینتون را در قالب این سه باور کلی، سادهسازی، چارچوب بندی و تجزیه و تحلیل کنیم. نظریه به کار تشخیص- و البته تعیین- اهداف کلان سیاستگذاران( مثل اشتیاق دولت کلینتون برای گسترش ناتو) و انتخاب روش برای رسیدن به هدف میآید. فعال سیاسی برای تعیین هدف و انتخاب مسیر، قطعاً نیازمند نظریه است.
نظریههای مشهور، الزاماً خوب و کارآمد نیستند. تئوری صلح دموکراتیک بر پایههای سستی استوار است. ایدهها و تئوریهای زیادی هستند که مبهماند یا توان توضیح رویدادها را ندارند یا حتی از تناقضات منطقی برخوردارند. ایدهی توماس فریدمن- روزنامهنگار آمریکایی مورد علاقهی بخش قابل توجهی از فعالان سیاسی ایران- در مورد عدم رخداد جنگ بین کشورهایی که در آنها مکدونالد شعبه زده باشد، هم از همین قبیل است.
تئوریهای عمدهی روابط بینالملل را میشودبه سه دسته تقسیم کرد:
الف) تئوریهای رئالیستی- که محافظهکارند و عمدهترین جریان تئوریها از آغاز علم روابط بینالملل بودهاند.
ب) تئوریهای لیبرالیستی- که اصلیترین رقیب تئوریهای رئالیستی بودهاند.
ج) باقی تئوریها- که شاید مهمترین آنها در حال حاضر سازهانگاری( یا برساختهگرایی) است.
تئوریهای واقعگرایانه- یا رئالیستی- بر سه اصل تکیه دارند. اول اینکه دولتها بازیگران اصلی روابط بینالملل هستند و سازمانهای بینالمللی اهمیت چندانی ندارند. دوم، دولتها از منطق یکسانی برخوردار هستند و ساختار درونی و وضعیت داخلی کشورها تأثیر محسوسی بر رفتار دولتها در صحنهی بینالمللی نمیگذارد، و سوم اینکه دولتها در سیاست خارجیشان، محاسبات و رقابت قدرت را در نظر میگیرند و در «بازی با جمع صفر» روابط بینالملل شرکت میکنند.
تئوریهای لیبرالیستی بر اقتصاد و تجارت، منافع مشترک دولتها، حقوق بشر، اهمیت سازمانهای بینالمللی در همکاری دولتها، نقش وابستگی متقابل بین دولتها در تقویت صلح و پیشگیری از جنگ و صلح دموکراتیک- این ایده که دموکراسیها کمتر وارد جنگ میشوند و گسترش دموکراسی به تقویت صلح میانجامد- تکیه دارند. در مقابل واقعگرایان، این لیبرالها هستند که آرمانگرا توصیف میشوند.
و تئوریهایی مثل مارکسیسم، فمینیسم، پستمدرنیسم به همراه سازهانگاری در ردیف آخر جای میگیرند. سازهانگاری بر اهمیت ایدهها تأکید میکند از آن رو که این ایدهها هستند که ساختار بینالملل را تشکیل میدهند و به جای تلاش دولتها برای بقا یا کسب منفعت، این ساختار است که منافع و هویتهای دولتها را شکل میدهد و بازیگران دولتی و غیردولتی این ساختار را بازتولید میکنند. سیاست بینالملل، توسط ایدههای متقاعدکننده، ارزشهای عمومی، فرهنگ و هویتهای اجتماعی شکل میگیرد. سازهانگاری گفتمانها را پراهمیت به حساب میآورد، زیرا به گمان سازهانگاران، گفتمانها باورها و منافع را شکل میدهند و هنجارهای مورد پذیرش را ایجاد میکنند.
تئوریهای واقعگرایانه خود به سه دستهی اصلی تقسیم میشوند: رئالیسم کلاسیک که متفکرانی نظیر مورگنتا، کیسینجر و ای.اچ.کار دارد؛ رئالیسم ساختاری یا دفاعی که کنت والتز چهرهی اصلی آن است و رئالیسم تهاجمی که جدیدترین شاخهی رئالیسم است و تئوریسین اصلیاش جان میرشایمر است. این شاخهها در کلیات با هم موافقت دارند، اما در جزئیات و برونداد، تفاوت زیادی میکنند. کلاسیکها از دوقطبی آمریکا-شوروی هراساناند و بقیه، برای رقابت دوقطبی ابراز دلتنگی میکنند!
خودم را جزو رئالیستها و مشخصاً رئالیستهای تهاجمی میدانم و به دلایلی که در یادداشتهای پیشین گفتهام، لازم میدانم مختصات فکریام را تشریح کنم. در شمارههای بعدی «چارچوب فکری» به شکل مفصل از رئالیسم و رئالیسم تهاجمی، و به شکل مختصر از لیبرالیسم و باقی نظریهها خواهم نوشت.
بیست و پنج آرزو برای ایران
1) ایران در میان هشت کشور اول جهان از لحاظ تولید ناخالص داخلی سالانه باشد. تولید ناخالص داخلی سالیانهی ایران در حال حاضر حدود 820 میلیارد دلار، و تولید ناخالص داخلی سالیانهی هشتمین کشور- انگلیس- حدود 2170 میلیارد دلار است. با میانگین نرخ رشد 20 سال گذشتهی ایران و انگلیس، ایران 46 سال دیگر اقتصادی بزرگتر از اقتصاد انگلیس خواهد داشت. با فرض نرخ رشد تعیینشده برای برنامهی چهارم توسعه- هشت درصد- تنها 18 سال دیگر در اندازهی اقتصاد از انگلیس جلو میزنیم. البته به احتمال زیاد در آن زمان برزیل از وضعیت بهتری برخوردار است و باید چند سال دیگر برای عبور از آلمان صبر کرد. پیشبینی دقیقاش البته با اقتصاد خواندهها!
2) ایران بالاترین رشد اقتصادی را بین 20 اقتصاد بزرگ دنیا داشته باشد. در حال حاضر بین اقتصادهای با حجم بزرگتر از ایران، ترکیه(8.2)، چین(10.3)، هند(10.4) و تایوان(10.8) رشدی بالاتر از 8 درصد دارند.
3) ایران عضو سازمان همکاریهای اقتصادی و توسعه شود. سازمانی با عضویت 34 کشور توسعهیافته. البته عضویت مکزیک، شیلی و کشورهای اوپای شرقی پرسشهایی را در مورد توسعهیافتگی همهی اعضا ایجاد کرده است. عضویت مشروط است به شاخص توسعهی انسانی بالا، درآمد سرانهی بالا و محسوبشدن به عنوان کشور توسعه یافته.
4) درآمد سرانه به حدود 30 هزار دلار در سال برسد. با فرضیات مربوط به تولید ناخالص داخلی و عدم افزایش محسوس نرخ رشد جمعیت، این مورد چند سالی قبل از پیوستن ایران به هشت کشور بزرگ اقتصادی اتفاق میافتد.
5) ایران سهمی بزرگ از بودجهی سازمانهای بینالمللی را بپردازد. تأثیرگذاری در سازمانهای بینالمللی، با همهی ناکارآمدی و کماهمیتیشان، به معنای پرستیژ و نفوذ بیشتر بر دیگر کشورهاست.
6) ایران در مقابل کشورهای غیرمسلمان نیز از قدرت نرم قابل توجهی برخوردار باشد. قدرت نرم(جذب بدون کاربرد زور- قدرت فرهنگی) ایران در حال حاضر تنها کشورهای مسلمان را تحت تأثیر قرار میدهد.
7) ایران میزبان جام جهانی فوتبال شود. به عنوان بخشی از قدرت نرم! اگر شیلی 1962 و مکزیک 1970 توانستند جام جهانی را برگزار کنند چرا ایران 2034 نتواند؟ استادیومهای بزرگ و مجهز، هتلها و امکانات برای تماشاگران، وسایل حمل و نقل ایمن و آسان میان شهرها اولین ملزوماتی است که باید تهیه شوند.
8 ) ایران میزبان بازیهای آسیایی شود. از 1974، 37 سال گذشته و بازیهای آسیایی به ایران بازنگشتهاست. ملزوماتش شبیه به جام جهانی است و سختگیریهایش کمتر. چرا میزبان 2027 یا 2031 نباشیم؟
9) ایران میزبان المپیک شود. میزبانی المپیک میتواند سکوی پرش یک شهر یا کشور باشد، مثل سئول و بارسلونای 1988 و 1992. امکاناتی که برای میزبانی بازیهای آسیایی و جام جهانی به کار رفته میتواند برای المپیک هم استفاده شود. شبیه به برزیل که 2014 میزبان جام جهانی است و 2016 میزبان المپیک، ایران هم میتواند سال 2036 میزبان المپیک باشد!
10) یک کارگردان ساکن ایران برندهی اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسیزبان شود. شاید اگر جدایی نادر از سیمین وارد رقابت میشد این اولین آرزویی بود که به حقیقت میپیوست. دیر نیست. وقت برای برندهشدن همیشه هست.
11) یک کارگردان ایرانی برندهی اسکار بهترین فیلم انگلیسیزبان شود. اوج قدرت نرم، با کمک گرفتن از رسانههای جهان توسعهیافته که علاقهی چندانی به ظهور ایران قدرتمند ندارند.
12) اصفهان، شیراز یا شهر توریستی دیگری از ایران، میزبان نمایشگاه جهانی شود. اکسپوی 2020 احتمالاً در ترکیه یا امارات برگزار میشود؛ دو رقیب عمدهی ایران در منطقه.. جاذبهی بسیار اکسپوی شانگهای یادتان هست؟
13) ایران خبرگزاریهایی با شهرت و حوزه نفوذ جهانی داشته باشد. چرا الجزیره بتواند و مثلاً «پارس» نتواند؟
14) غولهای رسانهای ایرانی وجود داشته باشد که نفوذشان تا آسیای میانه، قفقاز و شرق و شمال آفریقا برسد. افرادی شبیه راپرت مرداک مورد نیاز است که بتوانند یک امپراطوری رسانهای در منطقه ایجاد کنند. گروه معروف به تیم عطریانفر شاید بتواند سنگ بنای چنین امپراطوریای باشد.
15) حداقل 50 موسسهی پژوهشی با اعتبار جهانی در ایران وجود داشته باشد، که سالی حداقل یک کنفرانس بینالمللی برگزار کنند. فکر میکنم واضح است که پژوهشکدههای علوم انسانی باید نقش پررنگی داشته باشند. من یکی از حجم و کیفت فعالیت بروکینگز، رند، بنیاد کارنگی برای صلح و مرکز بلفر دانشگاه هاروارد در عجبم.
16) ایران به کشوری فدرال بدل شود. مثلاً حدود 10 ایاالت بزرگ و البته خودکفا. کردستان ایران بهشت کردهای عراق و ترکیه باشد، آذربایجان رویای ساکنان جمهوری آذربایجان و ارمنستان و گرجستان و مناطق کمتر توسعهیافتهی ترکیه، و به همین ترتیب، خوزستان، خراسان، سیستان و ایالات جنوبی.
17) مرزهای کنونی ایران گستردهتر شوند و ایران جزو ده کشور دنیا از لحاظ مساحت باشد. این یکی سختترین و بعیدترین این آرزوهاست! تشکیل فدراسیون یا کنفدراسیونی از کشورهای فارسی زبان سادهترین راه دستیابی به این آرزوست.
18) ایران میانجی دائم اختلافات منطقهای نظیر درگیریهای لبنان، منازعهی قرهباغ، اوستیای جنوبی و … شود. ایران قبلاً چند بار سعی کرد در منازعهی قرهباغ ایفای نقش کند، اما موفق نشد. میانجیگری بین گروههای فلسطینی کمترین انتظاری بود که میشد داشت، اما این فرصت فعلاً از دست رفت. منطقهای با این همه اختلاف و درگیری، پر از فرصتهای اینچنینی است.
19) ایران عضو دائم شورای امنیت شود. آمریکا از عضویت هند حمایت میکند و با عضویت برزیل مخالفت. عضویت آلمان طرفدارانی دارد. در آیندهی قابل پیشبینی شاید کشورهای مسلمان خواستار عضویت عربستان شوند. دائمیشدن عضویت هر کشوری، موازنهی قدرت را تغییر میدهد و البته حق وتوی این اعضا شورای امنیت را ناکارآمدتر میکند و شاید به الغای حق وتو منجر شود.
20) ایران بمب هستهای داشته باشد. برای رفع تمامی تهدیدهای خارجی، حرکت در راه ایجاد هژمونی در منطقه، و ورود آسانتر به باشگاه قدرتهای بزرگ، ایران باید بمب هستهای داشته باشد.
21) ایران موشک بالستیک قارهپیما با 15000کیلومتر برد داشته باشد. مشابه مورد پیشین.
22) ایران در پروژههای پایگاه فضایی از همکاران فعال باشد. ایران «نیاز» دارد جزو قدرتهای بزرگ باشد.
23) ایران در شرق آفریقا پایگاه نظامی و بندر تجاری احداث کند. تسلط به اقیانوس هند و نقشآفرینی در آن از پروژههای مشترک میان رژیم سلطنتی ایران و نظام جمهوری اسلامی بوده و هست. تلاش دولت پهلوی برای نزدیکی به جزایر موریس و نزدیکی زیاد ایران به جزایر کومور در سالهای اخیر بخشی از این پروژه است.
24) نیروی دریایی و ناوگان تجاری ایران اقیانوس هند را تحت پوشش داشته باشند. ایران، هند، اندونزی، استرالیا و آفریقای جنوبی، پنج ضلعی قدرت را در اقیانوس هند تشکیل میدهند و میتوانند آن را بین خود تقسیم کنند.
25) ایران در منطقه و مناطق مجاور بزرگترین نیروی هوایی را داشته باشد. بازگشت به وضعیت پیش از انقلاب. در منطقه از امارات هم عقبتریم. منظور از مناطق مجاور، آفریقای شمال صحرا، قفقاز و آسیای مرکزی است.
پ.ن: دیروز 25 ساله شدم.
پ.ن: این نوشته و دوتا از نوشتههای قبلی، تا اطلاع ثانوی سه پروژهی اصلی آزادنگار خواهند بود: روشن کردن اصول فکری، ترکیه و آرزوهایی برای ایران. با پایان گرفتاریهای پایاننامه در دو سه هفتهی آینده، هر سه تا را پیش خواهم برد.
اردوغان و ایدهی بزرگ ترکیاش- مقدمه
شاید مهمترین اتفاق چند سال اخیر خاور میانه، ظهور دوبارهی ترکیه به عنوان یک بازیگر منطقهای مهم باشد. تغییر سیاست خارجی ترکیه عمیق و واقعی است، پیامدهایش غیرقابل پیشبینی و گسترده است و هر قدرتی که به خاور میانه علاقهای داشته باشد( در واقع هر قدرتی) باید رویکر جدید ترکیه را در نظر بگیرد.
برای فهم رفتار ترکیه به یونان صد سال پیش نگاه کنیم. نخستوزیر یونان ایدهی بزرگی(Μεγάλη Ιδέα, Megali idea) در سر داشت. با شکست عقمانی در جنگ و تکهتکه شدن آن، زمان خوبی برای احیای امپراتوری بیزانس توسط یونان و فتح ساحل غربی ترکیهی امروزی و دیگر مناطق یونانینشین ترکیهی مدرن، شامل استانبول بود. ایدهی بزرگی بود و به بزرگترین فاجعهی تاریخ مدرن یونان منجر شد. ارتش ترکیه تحت هدایت آتاتورک یونانیها را عقب راندند. صدها هزار یونانی یا گریختند یا از ترکیهی در حال ظهور اخراج شدند( روند مشابهی در یونان در مورد ترکها و مسلمانان طی شد).
حالا، زمان آن است که ترکها که «ایدهی بزرگ» خودشان را داشته باشند و درست مثل مورد یونان، ایدهی بزرگ ترکها رویای چرخش به شرق برای احیای افتخار امپراتوری گذشته است. درست مثل ایدهی یونانیها، این ایده میتواند حتی به نتایج مثبت هم منجر شود؛ تا آیندهی نزدیک.
امپراتور عثمانی تنها یک حاکم سکولار نبود. او به عنوان خلیفهی اسلام شناخته میشد. با نابودی امپراتوری بیزانس و دو بار محاصرهی وین، پایتخت امپراتوری مقدس روم، سلاطین عثمانی خود را به عنوان مسئول فتح اجتنابناپذیر و مقدر اروپا توسط اسلام جا زده بودند. در جنگ جهانی اول، سلطان/خلیفه هم جنگ عرفی را علیه متحدان غربی اعلام کرد و هم جهاد اسلامی را. اما خلیفه شکست خورد و آتاتورک ترکیه را بدل به جمهوری سکولار کرد.
آتاتورک و پیروانش باور داشتند که درگیر بودن در شرق، تنها منجر به این میگردد که ترکیهی مدرن از منافع اصلیاش- پیوستن به غرب با شرایط مساوی- دور شود. مثل نوسازان ژاپنی، آتاتورک باور داشت که کشورش باید به سرعت شیوهی غربی در پیش گیرد وگرنه توسط قدرتهای توسعهطلب اروپایی تکهتکه خواهد شد. آتاتورک متوهم نبود. در پیمان سورس 1920، متفقین جنگ جهانی بخشهای بزرگی از ترکیه را به ارمنستان و یونان واگذار کردند و بخشهای باقیمانده را به عنوان «حوزهی نفوذ» کشورهای پیروز تعیین کردند. حتی نقشههایی برای ایجاد یک دولت کرد در شرق ترکیه وجود داشت.
آتاتورک یونانیها و غربیها را شکست داد و مرزهای ترکیهی مدرن را تعیین کرد و برای اینکه دیگر چنین خطری ترکیه را تهدید نکند، شرق «اولیه»، شریعت اسلامی، الفبای عربی و هر چیزی که جمهوری سکولار جدید را از مدرنیزاسیون دور میکرد حذف کرد. نیروهای نظامی ترکیه، با اعتباری که از شکست دادن یونانیها و قدرتهای پشت پیمان سورس کسب کرده بودند، خود را به عنوان نگهبانان میراث آتاتورک دیدند. نقشی که تا استعفای سران ارتش در تابستان 2011 ادامه دادند.
اردوغان حالا پس از شکست سکولاریستهای ترکیه، در پی بازسازی نقش ترکیه در رهبری جهان اسلام است. او در خاور میانه موفقیتهایی کسب خواهد کرد. اعتبار نوسازی ترکیه و ستایشی که در پی انتقال دموکراتیک ترکیه از سکولاریسم فرانسوی به مدلی آمریکاییتر(!) به او اعتبار زیادی خواهد داد.
برای مدتی طولانی، ملیگرایان عرب عثمانها را به عنوان قدرتی فاسد میدیدند که چشمانداز توسعهی اعراب را نابود کرده و همزمان، از دفاع از اسلام در برابر اروپای امپریالیست ناتوان است. این نفرت در سوریه و لبنان شدیدتر بود.
حزب اردوغان به دنبال از بین بردن سکولاریسم آتاتورک و غلبه بر عدم پذیرش میراث عثمانی توسط اوست. برای طرفداران عدالت و توسعه، دوران عثمانی دوران سیاهی و عقبافتادگیای نبود که ترکیه باید فراموش کند، بلکه عصری طلایی از موفقیت و صلح بود که سلطان ترکیه، خلیفهی اسلام بود و اسلام پرجمعیتترین دین در جهان بود. اروپاییها از فکر ترک کبیر میترسیدند و از مجارستان و الجزایر تا مصر و عراق، حرف او قانون بود. برای بسیاری ترکها، قوس جدید تاریخ واضح به نظر میرسد. ترکها تحت هدایت آتاتورک و کمالیستها مدرن شدند و حالا با ترکیبی بدیع از تکنولوژی و موفقیت اقتصادی به ریشههای اسلامیشان باز میگردند. این بار حرف از فتح یا احیای یک امپراتوری واقعی نیست؛ ترکها باهوشتر از یونانیها هستند. عثمانیها با آتش و شمشیر حکومت کردند و ترکهای مدرن با الهام و نمونه بودن؛ ترکها به چیزی دست یافتهاند که عربها تنها میتوانند خوابش را ببینند. از این دیدگاه، ترکها باز میگردند تا اعراب را به نور هدایت کنند و نقش و اعتبار یگانهی ترکیه در میان اعراب، در غرب به ترکیه قدرت و مقام میدهد. میشود دید چرا اغلب ترکهای جوان به باشکوهترین چشماندازی که ترکیه از زمان ورود محمد فاتح به استانبول در 1453 دیده است خوشبین هستند.
-
این نوشته و نوشته(ها)ی بعدی خلاصهای از مقالهی “Erdogan’s Big Fat Turkish Idea” از والتر راسل مید در سایت American Interest است. رویکرد ترکیه به شورشهای سوریه و دیگر مسائل خاور میانه در این مقاله بررسی میشود. مقدمه کمترین تفاوت را با متن اصلی دارد.
کوتاه از جنبش سبز
در یادداشت قبلی نوشتم که صلاحیت اظهار نظر علمی در مورد سیاست داخلی را ندارم. ترجیحم این است که تا وقتی به یک منظومهی فکری مشخص شامل تئوری و چارچوب فکری و اهداف و راهکارهایی برای رسیدن به این اهداف نرسیدهام کاری به کار سیاست داخلی نداشته باشم. اما چند نکته:
اول) بیراههای که جنبش سبز رفت
جنبش سبز در قالب بخشی از ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی شروع به کار کرد، در قالب جنبش اعتراضی به نتایج انتخابات ادامه داد، و به یک گروه بی در و پیکر شامل طیفی از اصلاحطلبی خط امامی مثل محتشمیپور تا طرفداران تغییر نظام مثل محسن سازگارا تبدیل شد و در بهمن سال 89، با بازداشت خانگی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و ناتوانی عملی جنبش از هر گونه اقدام مثمر ثمر به شکست رسید.
چرا جنبشی با آن همه پتانسیل و آن همه شور و اشتیاق چنین بیراههای پیمود؟
اول) تغییر رقیب: کارکرد اولیهی جنبش کاملاً مشخص بود. تلاش برای تغییر رییسجمهور فعلی و به پیروزی رساندن میرحسین موسوی. شعارهای روزهای اول بعد از انتخابات هم اعتراض به نتایج انتخابات هم بیشتر احمدینژاد را به عنوان برگزارکنندهی انتخابات و کسی که باید تغییر کند هدف گرفته بودند اما مخصوصاً از 30 خرداد به بعد، هدف به شکل عمدهای تغییر کرد. سمت و سوی شعارها به سوی رهبر نظام چرخید و جنبش سبز از اپوزیسیون/آلترناتیو دولت به اپوزیسیون/آلترناتیو نظام تبدیل شد و این، موجبات برخورد شدیدتر با معترضان را فراهم کرد.
دوم) نبود راهکار: جنبش سبز قصد تغییر در جمهوری اسلامی را دارد. بخشی از سبزها به دنبال تغییر در ساختارهای حاکمیت( تغییر نظام) هستند و بخشی به دنبال ایجاد اصلاحاتی در قالب نظام. تنها عملی که جنبش سبز بعد از انتخابات انجام داده است، حضور خیابانی و جار و جنجالهای اینترنتی بوده است. فعالیت در فضای اینترنت به سرنگونی نظام نمیانجامد. حضور خیابانی هم با توجه به اراده و توان سرکوب مخالفان، تا آیندهی نزدیک سرنوشتی مشابه دو سال گذشته خواهد داشت. حاکمان جمهوری اسلامی، با تجربهی گرانبهای سقوط حکومت پهلوی، حسنی مبارک و بنعلی میدانند که کوتاهآمدن در برابر مخالفان نتیجهای جز سقوط پیدا نخواهد کرد. پس با توجه به وجود اراده و توان سرکوب، امید جنبش سبز به سقوط نظام از طریق حضور در خیابان، امیدی واهی بیش نیست.
ایجاد اصلاحات از طریق حضور خیابانی در ایران از آن ایدههای عجیب و غریبی است که مشابهاش در دکان عطاریهای معتبر پیدا نمیشود! ویژگیهای تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی ایران، درست مثل بیشتر کشورهای خاور میانه، سبب تمرکز قدرت در دستان حکومت شده و اصلاحات خارج از قدرت را ناممکن میکند. در واقع تفکیک اصلاحطلبان به دو نوع حکومتی و غیرحکومتی تفکیک مضحکی است. اصلاحطلبی راهی جز از ورود به حکومت و انجام اصلاحات ندارد.
دوم) چه باید کرد؟
فرض کنیم همین الان، حاکمان نظام جمهوری اسلامی قانون اساسی را ملغی کنند و قانون اساسی کاملاً دموکراتیک و سکولاری-مطابق نظر عمدهی سبزها- جایگزین و اجرایی شود. آیا ایران بدل به کشوری دموکرات میشود؟ خیر. رضا پهلوی از دیکتاتور به استبداد تغییر کرد و پسرش، دوازده سال پادشاه مشروطه، حدود 10 سال پادشاه دیکتاتور و 15 سال پادشاه مستبد بود. قانون اساسی در تمام این سالها یکسان بود. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ضددموکراتیک نیست. قانون اساسی در دورهی خاتمی و هاشمی یکی است، اما نحوهی اجرا و تفسیرش به شدت متفاوت است. روندها و رویههاست که وجود یا عدم دموکراسی را مشخص میکند و نه متن قانون اساسی جمهوری اسلامی.
آیا دولتمردان دموکرات با قانون اساسی دموکراتیک و سکولار فرضی، راه به دموکراسی میبرند؟ خیر. فرید زکریا در «آیندهی آزادی» بر پایهی تجارب دموکراسی در نقاط مختلف جهان، شرط و شروطی را برای گذار موفق به دموکراسی مطرح میکند. مهمترین این شروط توسعهی اقتصادی است و یک اقتصاد آزاد و پایدار. ایران در حالت فعلی از چنین وضعیتی برخوردار نیست. دموکراسی بدون توسعه، سرنوشتی مثل کوبا، روسیه، آلمان بعد از جنگ جهانی اول خواهد داشت. توسعهی بدون دموکراسی(آمرانه) اما حداقل امنیت و اقتصادی را برای مردم فراهم میکند که در کشورهای توسعهنیافته امری دست نیافتنی است و ضمناً، کشور توسعهیافتهی غیردموکرات، بنا به تجرهی کرهی جنوبی، شیلی، آلمان غربی و ژاپن میتواند طی مدتی کوتاه مبدل به دموکراسی پایدار شود.
پ.ن: مقالهی جنبش سبز به بیراهه میرودمسعود برجیان یکی از درخشانترین کارهای تحلیلی در مورد جنبش سبز و آیندهی اصلاحات ایرانی است و حتی با اصلاحاتی کوچک، میتواند مانیفست اصلاحطلبی بعد از جنبش سبز لقب بگیرد!
مقدمهای بر ریاستارت
چند ماه گذشته، از دوستان و آشنایانی شنیدهام که مواضعم شبیه جمهوری اسلامی، سپاه یا «اینا»ست. در گوشه و کنار فضای مجازی هم اتهام و توهین در این مورد کم نشنیدهام. چرا؟ من سپاهی هستم؟ آیا شبیه حاکمان جمهوری اسلامی فکر میکنم؟ آیا دستم با «اینا» در یک کاسه است؟
…
کسانی را که به شکل جدی با سیاست سر و کار دارند، میشود به سه دسته تقسیم کرد، آکادمیسینها، روشنفکران و فعالان سیاسی. نقش آکادمیسینها تولید تئوری و ارائهی تحلیل و پیشبینی بر اساس تئوریها و انجام پژوهش است. روشنفکر تئوریهای دانشمندان علوم سیاسی را به زبان عامه ترجمه میکند و آن را در مسائل ریز روز به کار میبندد و سعی میکند افکار عمومی را جهتدهی کند. فعال سیاسی هم با نگاهی به قدرت، ایدههای دو گروه دیگر را برای تعیین هدف و برنامهاش به کار میگیرد.
البته و صد البته که این سه گروه، کاملاً جدا نیستند و همپوشانی دارند. مایکل ایگناتیف آکادمیسین، در قالب روشنفکر ظاهر میشود و بعد به رهبری حزب لیبرال کانادا میرسد. الهه کولایی استاد دانشگاه نمایندهی مجلس میشود. دیوید راثکف معاون وزیر خزانهداری دولت کلینتون میشود و بعد پژوهشگر و روشنفکر. هنری کیسینجر هم به قول میرشایمر، معتبرترین سیاستمدار آکادمیسین و معتبرترین آکادمیسین سیاستمدار است. من کجای این تقسیمبندی قرار میگیرم؟ نفس کشیدن در فضای آکادمیک، و علاقهی زیاد به فعالیت سیاسی؛ با اندکی تجربه در هر دو.
…
علوم سیاسی به دو بخش تا حد خوبی مجزا تقسیم میشود: سیاست داخلی و سیاست خارجی. این دو غیر از بنیانها تقریباً هیچ اشتراکی با هم ندارند، حتی در کنکور کارشناسی ارشد ایران! تئوریهای لیبرالیستی همانقدر که در سیاست داخلی راستگرایانهاند در سیاست بینالملل چپگرایانه و ایدهآلیستی محسوب میشود و آنارشی که در سیاست داخلی ناموجود و تخیلی است در سیاست بینالملل موجود و واقعی است و حتی برای عدهای راه گریزی هم از آن نیست.
…
علاقهمندان به سیاست، فعالان دانشجویی، فعالان حقوق بشر و حتی اعضای احزاب بزرگ هم مدعی صاحبنظر بودن و تحلیلگری در سیاست داخلیاند و تحلیلهایشان بر اساس شناخت از افراد، روند تاریخی، تئوریهای علوم سیاسی و … است. اما اغلب افراد وقتی در حوزهی سیاست خارجی حرف میزنند کم میآورند. غیر از روندهای مشابه و استریوتایپهایی مثل «کار کار انگلیس است» هیچ چیزی برای عرضه کردن در سیاست خارجی ندارند. لیبرالها و حقوق بشریها سعی میکنند با اصول حقوق بشر و شعارهایی مثل کرامت انسانی و آزادی انتخاب اظهار نظر کنند، اما ره به ناکجا میبرند. به لطف روشنفکران و رسانهها و اساتید علوم سیاسی و البته توسعهنیافتگی ایران، سیاست خارجی علمی همچنان ناشناخته و کم بها دیده است. همین است که حرفهای من شبیه به مواضع سپاه و جمهوری اسلامی شنیده میشود و حتی مخالفتم با پژاک، «مستی بعد از کشتار» خوانده میشود!
…
فعال سیاسی به تئوری محتاج است. در سیاست داخلی هنوز صلاحیت اظهار نظر علمی ندارم، اما روابط بینالملل و سیاست خارجی حوزهی علاقه و تحصیل و کار و فکر من است. اگر حرف جرج بوش و اسپایدرمن و طرفداران مداخلهی بشردوستانه مورد قبولمان باشد که «قدرت مسئولیت میآورد»، من موظفم از سیاست خارجی بنویسم. اگر هم آزادی انتخاب راهنما باشد که خب، انتخابی جز نوشتن از سیاست خارجی ندارم. اینجا از روابط بینالملل مینویسم، از سیاست خارجی ایران و البته از هر چیز باربط و بیربطی که هوس نوشتناش به سرم بزند! این همه ننوشتن باید تمام شود.
…
اگر در نوشتن مدام موفق باشم، مدیون پارسا صائبیام و مسعود برجیان، با غرزدنها و تشویقهایشان.
مبارک و مصر:قمار بیشتر از این ممکن نیست.
بروکینگز- بروس ریدل*: حسنی مبارک در نطق پنجشنبهاش به مردم مصر، سعی کرد موضوع را از خواستهی خروجاش، به مقاومت در برابر خواستههای «خارجی» و «دستورات» خارجیها به مصر تغییر دهد. مبارک سعی کرد بدون نام بردن از اوباما، او را مسئول مشکلات داخلی معرفی کند. این حرکت حتمالاً موفق نخواهد بود. مردم مصر به این سادگی فریب نخواهند خورد، اما وضعیت دشوار مصر، بدتر هم شدهاست.
مبارک 82 ساله مردی مغرور است که در چند جنگ، شجاعانه علیه اسراییل جنگیده و باور دارد که برای 30 سال، مصر را خوب اداره کردهاست. معاون اول او، عمر سلیمان هم مردی از همین جنس است. من هر دویشان را میشناسم. هر دو با تغییر بنیادین سیستم مخالفاند و هنوز امیدوارند به نوعی بتوانند بیشتر از اپوزیسیون دوام آورند. آنها در تمام طول زندگی سیاسیشان از تصمیمات ریسکدار و بیمحابا اجتناب کردهاند و میخواهند همچنان اجتناب کنند.
بدون شک آنها توسط دیگر اتوکراتهای جهان عرب که از سرایت سقوط مبارک میترسند، به این کار تشویق میشوند. به ویژه سعودیها به دنبال حفظ مبارک در قدرتاند؛ همچنین دشمن دیرینهی او، معمر قذافی که از نفر بعدی بودن میترسد و همچنین به شکلی طعنهآمیز، اسراییلیها. هر دوی سعودیها و اسراییلیها میترسند که انقلاب 2011 مصر، به تکرار انقلاب 1979 ایران تبدیل شود. پیروزی حماس در غزه و تسخیر لبنان توسط حزبالله- از طریق سیستم سیاسی کمابیش قانونی- در همین زمستان این ترسها را شدیدتر کردهاست.
اما مصر امروز، ایران دیروز یا امروز نیست. آیتالله خمینی یا مجمع روحانیون افراطی هدایتکنندهی اپوزیسیون نیستند. رهبری اپوزیسیون تا حالا جوان، تحصیلکرده، دارای بنیانی وسیع و و پر از چهرههای سکولار بوده است. اپوزیسیون به دنبال حکمرانی قانون و پاسخگویی، و نه حکمرانی یک رهبر معظم یا یک امام برگزیدهی الهی است. اسلام سنی مصر، بر خلاف اسلام شیعهی ایران، توسط نهادی روحانی کنترل نمیشود. مصریها میدانند که کشورشان به شدت به توریستهای غربی بیشتر، و نه انزوا از غرب محتاج است.
اپوزیسیون شامل اخوانالمسلمین میشود، اما اخوان مصری خشونت را سالها پیش کنار گذاشتهاند و الان هم گفتهاند که در صورت برپایی انتخابات، کاندیدایی برای ریاستجمهوری معرفی نخواهند کرد. اخوانالمسلمین بسیار به حماس نزدیک است و خواهان رفع محاصرهی غزه است، اما ضمناً میداند که مصریها جنگ دیگری با اسراییل نمیخواهند. اخوان، سازمانیافتهترین حزب مصری است، اما تسلط مطلقی بر حمایت خیابانی ندارد. خشونتی که تاکنون در مصر دیدهایم از طرف مبارک و سلیمان و اوباش آنها بودهاست،نه از طرف اسلامگراها.
سعی در عقب نگهداشتن تاریخ و تغییر آرام، شاید وضعیت را رادیکالیزه کند. اگر بنبست برای مدتی طولانی ادامه پیدا کند، آنهایی که مثل القاعده تا حالا نسبت به انقلابی که ربطی به آنها ندارد، ناظرانی بیش نبودهاند، سعی خواهند کرد جهت رویدادها را بدزدند. ترور در مصر یا خارج از مصر، یک خطر رو به رشد است. خشونت در خیابانهای مصر شاید شدیدتر شود. صداهای افراطی درون اخوان، توجه بیشتری را به خود جلب خواهند کرد.
ارتش همچنان نقش مهمی بازی میکند. فرماندهی ارتش و وزیر دفاع، طنطاوی از جنس رییسجمهور و معاون اول اوست اما گروه افسران او حالا این سوال را مطرح میکنند:« مبارک و تیماش نقطهی قوت آیندهی آنهاست یا نقطهی ضعف؟». سروانها و سرگردهای توی خیابانها هم باید فکر کنند که در لحظات حساس، مردانشان به تظاهرکنندگان شلیک میکنند یا به آنها میپیوندند.
زمان همچنان برای پیروزی آرامش در مصر هست. ایالات متحده میتواند همراه با ارتش نقشی در ترغیب به آرامش و عبور از بحران ایفا کند. اپوزیسیون حالا به جنبش کارگری گسترش یافته که اقتصاد را به سکون خواهد کشاند و در نتیجه نیازی به گرایش به خشونت نخواهد داشت. تظاهرات بزرگتر و خشمگینانهتر محتملاند، اما میشود امیدوار بود که صلحآمیز بمانند. ریسک متوجه مصر، منطقه و آمریکا بسیار بالاست و با تلاش گارد قدیمی در پابرجاماندن، بالاتر هم میرود.
—
بروس ریدل محقق ارشد سیاست خارجی در مرکز سابان برای سیاست خاورمیانهی موسسهی بروکینگز، و تحلیلگر سابق سازمان سی.آی.ا است.
یک سیاست رئالیستی برای مصر: چرا اوباما باید از مبارک بخواهد کنار برود؟(دو)
در واقع، تغییر در قاهره شاید حتی منافع اسراییل را با تهدید جدی مواجه نسازد و شاید حتی کمک کند وضعیت نامنعطف دیپلماتیک منطقه را تغییر دهد. بعید است دولت پسامبارک پیمان صلح مصر-اسراییل را زیر پا بگذارد زیرا چنین حرکتی این دولت را فوراً در تقابل با اتحادیهی اروپا و آمریکا قرار خواهد داد و منافع محسوس کمی برای مصر به ارمغان خواهد آورد. با اینکه مصریهای عادی همدلی زیادی با فلسطینیها دارند، بحث اول معترضان در خیابان مسائل داخلی است، نه سیاست خارجی. دولت جدید احتمال از دست رفتن بستهی کمکی آمریکا را در نظر خواهد داشت و ارتش مصر با هر گونه عملی که پشتیبانی واشنگتن از خود را به خطر بیاندازد مخالفت شدیدی خواهد کرد. حتی در بدترین حالت، ساقط شدن اعتبار پیمان تهدید حیاتیای متوجه اسراییل نخواهد کرد. چرا؟ زیرا نیروی نظامی مصر قابل مقایسه با ارتش اسراییل نیست و تواناییهای قاهره در صورت قطع کمک نظامی آمریکا از این هم کمتر خواهد شد.
البته، اگر دولت مصر پاسخگویی بیشتری به ملتاش داشته باشد، میتوانیم انتظار داشته باشیم انتقادهای بیشتری متوجه رفتار اسراییل با فلسطینیها کند و راه حل «دو دولت» را رد کند. همچنین همکاری کمتری با سیاستهای تحت حمایت آمریکا مثل محاصرهی ظالمانه و بیفایدهی غزه خواهد داشت. به بیانی دیگر، شاید ما شاهد درد زایمان مصری باشیم که بیشتر شبیه ترکیهی کنونی است: نه دشمن است، و نه وابسته، و روز به روز بیشتر به دنبال ترسیم مسیر خود است. و این شاید دقیقاً همان تماس بیدارباشای باشد که اسراییل نیاز دارد تا به کمکاش بفهمد که امنیت بلندمدتاش، تنها به کنترل سرزمینی یا قدرت نظامی وابسته نیست. در نهایت، امنیت اسراییل باید بر اساس پذیرشاش توسط همسایههایش تأمین شود و تنها راه برای این امر، از طریق راه حل دو دولت، در کنار فلسطینیها( همانطور که طرح 2002-2007 عربستان و اتحادیهی عرب طرح کردهبود) میگذرد.
چنان دورنمایی قطعاً هر کسی را که فکر میکند سیاست خاورمیانهای امریکا در چند دههی گذشته درست بودهاست به وحشت خواهد انداخت. اما با توجه به افتضاح عراق، آشفتگی درازمدت لبنان، نفوذ رو به افزایش ایران، شکست فرایند صلح اسلو و تغییر متناوب تصمیمگیران امور خاورمیانه در آمریکا که اغلب اشتباه میکنند اما از منصوبشدن وانمیمانند، تعداد کسانی که هنوز چنین باوری دارند به سرعت در حال کاهش است. برای کسانی از ما که فکر میکنیم که سیاست آمریکا تقریباً برای هر کسی غیر از دشمنان ما بد بودهاست، بحران قاهره نه یک تهدید، که یک فرصت است.
این بحران، فرصتی برای آمریکاست تا اصول بنیادین Pax Americana و تلاش چند دههای آمریکا برای برقراری صلح در خاورمیانه را مورد بررسی دوباره قرار دهد. آن ترتیبات بر سه بنیان شکل گرفتهاست:
اول) حمایت بدون شرط از اسراییل
دوم) انکار یا کاهش حقوق فلسطینیان
سوم) پشتیبانی و همکاری با چند رهبر طرفدار غرب که مشروعیتشان همیشه زیر سؤال بودهاست.
با اینکه این سیاست گهگاه از موفقیت برخوردار بودهاست- مثل پیمان صلح 1979 بین مصر و اسراییل، و جنگ خلیج [فارس] در 1991- همیشه یک بازندهی بلندمدت بودهاست. پشتیبانی غیرشرطی آمریکا هر گونه انگیزهی کوتاهمدت برای اسراییل در معاملهای منصفانه با فلسطینیها را از بین برده است و همکاری و با رهبرانی مانند مبارک، ایالات متحده را در خیابانهای اعراب، نامحبوبتر هم کرده است.
به طور خلاصه، این زمانی است که باراک اوباما باید در طرف خوب تاریخ* قرار گیرد و این به معنای پشتیبانی آشکار از نیروهای دموکراسیخواه، و نه عقبنشینی و باختن موقعیت است. همانطور که محمد البرادعی دیروز گفت «برای باراک اوباما بهتر است که به نظر نرسد آخرین کسی است که به مبارک میگوید: زمان آن است که بروی». و اگر دولت اوباما تردید دارد، شاید حتی باید به حرفهای آن رئالیست کبیر، اتو فون بیسمارک توجه کند که گفت: « وظیفهی دولتمرد، شنیدن گامهای خدا در طول تاریخ و سعی در پیروی از اوست». فکر نمیکنم خدا کاری با این قضیه داشته باشد، اما به نظر میرسد در این زمان، صدای گامهای تاریخ بسیار بلند شنیده میشود. مسئله این است: آیا اوباما آنها را میشنود؟
*: ترجمهی کاملاً تحتاللفظی از Right Side of History.
یک سیاست رئالیستی برای مصر: چرا اوباما باید از مبارک بخواهد کنار برود؟(یک)
استفن والت*: شبیه تقریباً همه- فکر کنم حتی خود حسنی مبارک- من از سرعت، دامنه و شدت قیام مصر شگفتزده شدهام. در حالی که این را مینویسم، هنوز مشخص نیست که مبارک در قدرت میماند یا خیر. ضمناً نمیدانیم که در صورت رفتن او، تغییرات تا چه حد گسترده خواهد بود. همه باید تا حدی در مورد تواناییمان در پیشبینی سمت و سوی اوضاع یا پیامدهای آینده فروتنی اختیار کنیم.
با وجود این نکته، من قصد دارم تفسیری رئالیستی از معنای این رویدادها برای آمریکا ارائه کنم و همچنین، پیشنهادی مقدماتی که از آن تحلیل برخواهد آمد. و با اینکه ممکن است بعضی از شما را حیرتزده کند، من فکر میکنم رئالیسم آمریکا را وامیدارد تا مبارک را به رفتن تشویق کند و از ایجاد دولتی دموکراتیک در مصر پشتیبانی کند.
رئالیستها اغلب به شکلی کاریکاتوروار بیعلاقه به دموکراسی یا حقوق بشر، ترسیم میشوند و به شکل کسانی که تنها به توزیع قدرت و منافع ملیای توجه میکنند که به دقت تعریف شدهباشد. این درست است که رئالیستها گرایش به محاسبهی قدرت به عنوان مهمترین عامل شکلدهندهی سیاست بینالمللی دارند، و اغلب شاهد سازشی بین منافع استراتژیک و ترجیحات اخلاقی هستند. اما در نظر گرفتن امور داخلی- شامل حقوق بشر- میتواند برای رئالیستها اهمیت داشته باشد، مخصوصاً زمانی که به متحدان یک کشور فکر میکنند.
دولتها برای حداکثر کردن امنیتشان به متحدانی قوی و باثبات نیاز دارند که مشکلاتی استراتژیک برایشان پیش نیاورند( یعنی درگیرشدن در منازعاتی بیهوده). با فرض برابر بودن بقیهی شرایط، دولتها در صورت عدم نگرانی از ثبات داخلی متحدانشان و پشتیبانی قابل توجه مردم آن کشور از دولتشان، وضعیت بهتری خواهند داشت. متحدی که در داخل یکپارچه نیست، دولتاش فاسد یا نامشروع است، یا مورد تنفر کشورهای زیادی است، عملاً ارزش کمتری از متحدی دارد که مردمانی یکپارچه و دولتی مشروع دارد و از پشتیبانی بینالمللی زیادی برخوردار است. به این دلیل، حتی یک رئالیست ثابتقدم متحدانی را ترجیح خواهد داد که نه از درون شکنندهباشند و نه در جهان منفور باشند. این نکته را هم باید در نظر داشت که بعضی وقتها باید با چیزی که هست کار کرد.
بنابراین اصلاحات گستردهی سیاسی در مصر هدفی است که رئالیستها باید از آن حمایت کنند. حتی اگر مبارک موفق شود که به قدرت بچسبد، رژیماش به شدت در خطر است. اگر او از نیروی زیاد برای سرکوب جنبش مردمی استفاده کند، رژیماش ضربهی بیشتری هم خواهد خورد. مبارک 83ساله است و حتی سرکوبی موفق برای او( یا متحدان داخلیاش) فرصت زیادی پدید نخواهد آورد. اگر ایالات متحده به عنوان همدست او در نگهداشتناش در قدرت دیده شود، خشم اعراب را شدیدتر میکند و ادعای دموکراسی و حقوقبشر ما را ریاکارانه نشان خواهد داد.
در واقع، این یکی از لحظههای خوشیمنی است که ایالات متحده با سازشی آشکار بین دلسوزیهای اخلاقیاش و انگیزههای استراتژیکاش روبهرو نیست. مصر بر خلاف عربستان تولیدکنندهی عمدهی نفت نیست، بنابراین جابهجایی رژیم در قاهره منافع حیاتی ما را در تضمین ادامهی جریان نفت در بازارهای جهانی با خطر مواجه نخواهد کرد. مصر شریک استراتژیک حیاتی نیست. بله، پایگاههای نظامی آنجا میتوانند نقاط ترانزیت خوبی برای مواقع مداخله در منطقه باشند، اما ایالات متحده جایگزینهای دیگری هم دارد و مداخلهی نظامی چیزی نیست که ما بخواهیم مشتاقاش باشیم( عراق یادتان هست؟). مصر مانند گذشته در جهان عرب تأثیرگذار نیست، تا حدی به خاطر رکود اجتماعی و اقتصادیای که ویژگی دورهی مبارک بوده است. تلاشهای اخیر مصر برای میانجیگری در چند اختلاف در حال تداوم ناموفق بودهاست. علاوه بر این، حمایت آمریکا از دیکتاتورهایی مثل مبارک یکی از دلایل اصلی القاعده برای هدف قرار دادن آمریکا و همچنین ابزاری مفید [برای القاعده] در جذب نیرو بودهاست( در کنار حمایت نامحدود ما از اسراییل و حضور نظامیمان در خلیج [فارس]). این امر همچنین یکی از دلایل اصلی دیدگاههای منفی بیشتر اعراب نسبت به آمریکا است. اتحاد با مصر تبدیل به یک نقطه ضعف استراتژیک شدهاست.
همانطور که تعدادی از مفسران تأکید کردهاند، دلیل اصلی پشتیبانی طولانیمدت آمریکا از مبارک، حفظ پیمان صلح مصر-اسراییل، و تا حدی کمتر، نگرانی مشترک مبارک و آمریکا در مورد حماس و ایران است. به بیانی دیگر، حمایت ما از مبارک مستقیماً به رابطهی ویژهمان با اسراییل پیوند میخورد و منافع استراتژیک مفروض، تا حد زیادی برآمده از تعهد آمریکا به حمایت مطلق از اسراییل بود. بنابراین برای کسانی از ما که فکر میکنند «رابطهی ویژه» هم برای اسراییل و هم برای آمریکا مضر است، تغییر دولت در مصر هشداردهنده نیست.
—
استفن والت، استاد و نظریهپرداز روابط بینالملل و صاحب کرسی رابرت و رنه بلفر در دانشگاه هاروارد است.
رژیم امنیت- نبرد دولت و جامعه در ایران
رضاخان و محمد خاتمی چه شباهتی به هم دارند؟ یا محمود احمدینژاد و محمدرضا پهلوی؟ دولت موسوی چه شباهتی به دولت بازرگان داشت؟ اگر موسوی در انتخابات 88 پیروز میشد، دولتاش چه شباهتی با دیگر رییسان دولت در ایران داشت که مانع از کامیابی عمدهاش میشد؟ و چرا دولت محمود احمدینژاد، که احتمالاً ضددموکراسیترین دولت صد سال گذشتهی ایران است، محکمترین گامها را، نه سهواً که عمداً، به سوی دموکراسی برداشتهاست؟
در مطالعات امنیت، مبحثی هست با عنوان «امنیت رژیم». وارد جزییاتش نمیشوم. جوامع، یا بهتر بنویسم کشورها را به دو گروه تقسیم میکند. کشورهای با دولت قوی و جامعهی ضعیف و کشورهای با دولت ضعیف و جامعهی قوی. دستهی اول، کشورهای توسعهیافته( به معنای لیبرالیستی آن، که شامل دموکراسی سیاسی،لیبرالیسم اقتصادی و … میشود) هستند و دستهی دوم، کشورهای توسعهنیافته یا کمتوسعهیافته یا در حال توسعه.
شاید در نگاه اول عجیب به نظر بیاید که جامعهای ضعیف و دولتی قوی، توسعهیافته محسوب شود. به نظرم استفاده از عبارت «جامعه» اینجا اشتباه است. منظور از جامعه در این مبحث، گروههای ذینفوذ، یا گروههای فشار مستقل از دولت است. به ایران نگاهی بیاندازیم که دولتی ضعیف دارد و «جامعه»ای قوی، که به دولت استقلال عمل کمی میدهد و دولت برای ادامهی کار، باید به هر نحو ممکن رضایت این گروهها را تأمین کند. «جامعه» در ایران شامل سپاه، روحانیت قم*، آستان قدس رضوی، گروه کارگزاران، بازار، دانشگاه آزاد و چند گروه دیگر میشود. در حالی که مثلاً در آمریکا درگیری میان گروههای رقیب در جامعه، در نهایت به پیروزی سرمایهدارها و صنعتگران و تقسیم آنها به دو حزب و سلطهی این دو حزب بر سیستم سیاسی منجر شدهاست.
تا زمانی که این گروهها قدرت خود را در مقابل دولت از دست ندهند، دولت اختیار زیادی از خود نخواهد داشت. حتی دموکراسیای با شرکت 40میلیون رأیدهنده و البته بدون تقلب، تفاوت چندانی در مورد توان دولت ایجاد نخواهد کرد. ببینیم از رضاشاه به بعد، اوضاع چگونه بوده است( این بخش را کاملاً با اتکا به حافظهام مینویسم، پس احتمال وجود اشتباه زیاد است، اما در کلیت موضوع تغییری ایجاد نخواهد کرد):
اول) رضاشاه، دولت ناکارآمد قاجار را تحویل گرفت و دست به نوسازیهایی از جمله ایجاد بوروکراسی زد. بوروکراسی عظیم و حجیم دولتی، البته توان غلبهی کامل بر بازار، خانها، زمینداران، روحانیت و روشنفکران( به عنوان گروههای ذینفوذ) ندارد اما میتواند رقیبی قدر باشد. رضاشاه در حرکتی قابل درک با استفاده از زور، سعی در تضعیف یا نابودی این بخشها میکند اما جنگ جهانی و جریانات مربوط به آن، کارش را ناتمام میگذارد. گروههای ذینفوذ یک- دولت صفر.
دوم) محمدرضاشاه با اتکا به دولتهای خارجی سعی در ایجاد دولتی مقتدر و مدرن دارد. تودهایها تبدیل به یک گروه قدرتمند می شوند. جبههی ملی هم. پیوند بازار و روحانیت که پابرجا هست هیچ، روحانیت با جبههی ملی و جبههی ملی با تودهای ها پیوند میخورند. روشنفکران هم حضور دارند. جامعه تا مرز براندازی دولت پیش میرود اما دوباره با استفاده از زور، به عقب رانده می شود. فوت آیتالله بروجردی و تبعید آیتالله خمینی، تا حد زیادی به ضعف موقت منجر میشود. اصلاحات ارضی، ملاکان را به حاشیه راندهاست. جبههی ملی و تودهایها با کودتا و ماجراهای پس از آن از موضوعیت افتادهاند. روشنفکران در فضای سانسور و سرکوب شدید، تاثیرشان را از دست دادهاند. رسانهی جدید- تلویزیون- و قدرت تبلیغات به یاری دولت میآید. دولت با ایجاد فروشگاههای زنجیرهای و بازارهای مدرن، سعی در کنار گذاشتن بازار دارد. دولت حتی دو حزب مشابه ایجاد میکند( شاید به تقلید از آمریکا) که میتوانند نمایندگی سرمایهداری و صنعتگران را به عهده بگیرند. اما گروههای به حاشیهرفته هنوز از بین نرفتهاند. با هم متحد میشوند و با کمک طبقه متوسطی که خود دولت به وجود آورده است، دولت را سرنگون میکنند. روز از نو،روزی از نو. جامعه دو- دولت صفر.
سوم) دو-سه سال اول انقلاب به درگیری گروهها با همدیگر میگذرد. روحانیان بنیادگرا و نیروهای چپ علیه نمایندگان طبقه متوسط: دولت بازرگان. بازار و روحانیت همچنان پیوند بسیار نزدیکی دارند. طبقه متوسط را از صحنه بیرون میکنند و بعد در همکاری با انقلابیان تندرو( که بیشترشان بعداً اصلاحطلبان میانهرو میشوند) چپها و سازمان مجاهدین خلق و بنیصدر را «حذف» میکنند.
چهارم) دولت موسوی تقریباً جز جنگ کاری ندارد، اما در همین دوره هم، درگیریهایی با روحانیت قم و بازار پیدا میکند. با پایان جنگ، بازار و روحانیت شروع به حذف انقلابیان تندرو میکنند. نبرد سنگینی نبوده است. نه دولت و نه جامعه برای نابودی دیگری تلاش نکردهاند. همچنان دو بر صفر به نفع جامعه.
پنجم) عجیب و غریبترین دولت! هاشمی رفسنجانی سر کار میآید. سرمایهدارها و صنعتگران را متشکل میکند و کارگزاران را شکل میدهد. روحانیت، بازار و نظامیهایی که متحد جدید این دو هستند، مخالفت میکنند اما به جایی نمیرسند. آستان قدس رضوی و دانشگاه آزاد با حمایتهای هاشمی رشد میکنند، سپاه با حمایت روحانیت تندرویی که از سنتیها فاصله میگیرد. به رویارویی نزدیک میشویم. دولت، کارگزاران، آستان قدس، دانشگاه آزاد و بخشی از روحانیت سنتی یک طرف و نظامیها، روحانیت تندرو، بازار و بخشی دیگر از روحانیت سنتی در طرف دیگر. به جای اینکه گروهها با هم علیه دولت متحد شوند، یا با هم مبارزه کنند، بخشیشان علیه بخش دیگر با دولت متحد میشوند! جامعه دو و نیم- دولت نیم.
ششم) انقلابیان تندرو با حمایتی خارقالعاده به صحنه برمیگردند و یک گروه جدید را تشکیل میدهند. روشنفکران هم به صحنه برمیگردند اما به زودی در پسگرفتن اعتبارشان شکست میخورند و باز به حاشیه برمیگردند. گروه جدید کجای رویارویی بند قبل میایستد؟ وسط میدان نبرد! آنها که اصلاحطلب شدهاند، در باد پیروزی خوابیده، متوهم میشوند که توان شکست هر دو گروه را با کمک طبقه متوسط دارند. برای محکمکردن پایگاهشان انجیاوها را تاسیس میکنند،شوراهای شهر را افتتاح میکنند، احزاب گوناگون تأسیس میکنند و بعد، میافتند به جان گروههای دیگر. نه میتوانند قدرت و تأثیر دانشگاه آزاد را کم کنند، نه آستان قدس را، نه روحانیت(چه سنتی و چه تندرو را) نه سپاه را و نه هیچ چیز دیگری را. بر هیچکدام هم مسلط نمیشوند. روشنفکران هم تهماندهی اثرگذاریشان راخرج کاستن از قدرت اصلاحطلبان میکنند! ناامید از هر تغییری، بالاخره رو به ائتلاف با گروههای معتدل رویارویی بند قبل( کارگزاران) میآورند اما دیر شده است. جامعه سه و نیم- دولت نیم.
هفتم) جریان احمدینژاد با حمایت نظامیها، بازار و روحانیت ساخته و پرداختهشده است و حالا به قدرت میرسد. با این گروهها مواجهیم: جریان کارگزاران، اصلاحطلبان و انجیاوها، دانشگاه آزاد، آستان قدس رضوی، بازار، روحانیت سنتی، روحانیت تندرو، نظامیها. با بحث مافیای نفتی و فعالیتهای اقتصادی گستردهی سپاه( که نزدیکترین متحد دولت است) و خصوصیسازیهایی که برندهی مناقصه سازمان تامین اجتماعی و مشخصاً شستا است، از قدرت و نفوذ کارگزاران میکاهند. انجیاوها را یکییکی میبندند و رسانههای اصلاحطلبها را هم. بازار را تحقیر میکنند(مثلاً با مالیات بر ارزش افزوده که برای بازار چوب دو سر طلاست) و با رفتارهایی مثل پیشنهاد حضور زنان در ورزشگاه یا کلاً اقدامات مشایی، به مصاف روحانیت سنتی میروند. آستان قدس را آنقدر آزار میدهند که واعظ طبسی به استقبال احمدینژاد نمیرود و دانشگاه آزاد را بالاخره شکست میدهند. همه یا اغلب این گروهها سعی میکنند از همدیگر حمایت کنند اما موفق نمیشوند. انتخابات 88 بارزترین نشانهی ائتلاف همهی گروههای به حاشیه رفته برای مقابله با دولت است، اما دولت، درست مثل رضاخان و پسرش با استفاده از زور، این گروهها را سر جای خود مینشاند. رقابت همچنان ادامه دارد اما به نظرم در صورتی که اتفاق خاصی نیفتد، گروههای پیشگفته یا نابود میشوند یا به سلطهی دولت و موتلفانش در خواهند آمد. نبرد روحانیت تندرو و نظامیان، میتواند صحنهی آخر این نبرد باشد که به احتمال زیاد با پیروزی آسان نظامیها به پایان خواهد رسید. تازه آن زمان است که میشود به تقسیمشدن گروه پیروز و حرکت جدی به سمت دموکراسی امید داشت.
…
*شاید روحانیت سنتی عبارت بهتری باشد.
پ.ن: به این نوشته میگویند مصداق یک دفاع بد. خودم را هم نمیتواند قانع کند چه رسد به مخاطبی که برای اولین بار با چنین متن ضعیفی با این ایده آشنا میشود.
قرن چین هنوز فرانرسیدهاست
این یادداشت از جوزف نای، که در فایننشال تایمز منتشر شدهبود، ظاهراً حدود ده روز پیش، به ترجمهی من در روزنامهی شرق چاپ شدهاست. خودم آن شماره را ندیدهام(!) بنابراین از اصلاحات و تغییرات احتمالی متن خبر ندارم:
شهرت کنونی چین برای قدرت، از پیشبینیها بهره میبرد. بخشی از نسل جوان چین، از این پیشبینیها برای درخواست سهم بزرگتر از قدرت استفاده میکنند، و بعضی از آمریکاییها اصرار به آمادهشدن برای تعارض در پیش رو میکنند؛ تعارضی شبیه به تعارض بین آلمان و بریتانیا در یک سده پیش.
اما چنین پیشبینیهایی باید مورد شک قرار گیرند. در سال 1900، آلمان در قدرت صنعتی از بریتانیا عبور کرده بود و قیصر یک سیاست خارجی ماجراجویانه را دنبال میکرد که الزاماً به برخورد با دیگر قدرتهای بزرگ منجر میشد. در مقابل، چین هنوز از لحاظ اقتصادی و نظامی نسبت به آمریکا عقبمانده است، و اولویت سیاستهایش را به منطقه، و توسعهی اقتصادیاش گذاشتهاست. در حالی که مدل اقتصادی «لنینیست بازاری» چین(به اصطلاح «اجماع پکن») قدرت نرم را در کشورهای اقتدارگرا فراهم میکند، تأثیر معکوسی در بیشتر دموکراسیها دارد.
حتی اگر طبق پیشبینی گلدمن ساش تولید ناخالص داخلی چین در سال 2030 به تولید ناخالص داخلی آمریکا برسد، دو اقتصاد شاید در اندازه برابر باشند اما در ترکیب برابر نیستند. چین همچنان بخش روستایی توسعهنیافتهی بسیار بزرگی خواهد داشت و مواجهه با مشکلات مردمشناسانهی بهتأخیر افتادهی مربوط به سیاست تکفرزندیاش را آغاز میکند. علاوه بر این، با توسعهی کشورها، نرخ رشد گرایش به کاهش یافتن دارد. با فرض رشد 6 درصد چین و رشد 2 درصد آمریکا بعد از 2030، چین تا جایی در میانهی نیمهی دوم این قرن، به درآمد سرانهای برابر با آمریکا دست نخواهد یافت.
درآمد سرانه، شاخصی برای کمال یک اقتصاد است. در حالی که نرخ رشد چشمگیر چین در ترکیب با اندازهی جمعیتاش مطمئناً سبب عبور اقتصادش از اقتصاد آمریکا در اندازهی کلی میشود، این به معنای برابری نیست. و از آنجا که بعید است که آمریکا در طی این دوره بر سر جایش بماند، چین راه درازی تا ایجاد چالشی نظیر چالشی که آلمان قیصر در ابتدای قرن گذشته با عبور از بریتانیا متوجه آن کرد، برای آمریکا دارد. با این حال، طلوع چین، یادآور هشدار توکودیدس است که باور به اجتنابناپذیری تعارض، میتواند یکی از علل اصلی آن باشد.
طی دههی گذشته، چین از جایگاه نهم جهان در صادرات، به جایگاه اول رسیدهاست، اما مدل توسعهی صادراتمحور چین با توجه به این امر که موازنههای مالی و تجاری جهانی در اثر بحران مالی سبب درگیریهای بیشتری میشوند احتمالاً نیاز به تعدیل خواهد داشت. با وجود اینکه چین ذخایر پولی خارجی عظیمی دارد، تا وقتی بازارهای عمیق و باز مالیای داشته باشد که نرخهای بهره در آنها نه توسط دولت که توسط بازار تعیین شود، کار سختی برای قویتر کردن اهرم فشار مالیاش با قرضدادن پولاش به کشورهای دیگر دارد.
بر خلاف هند که با یک قانون اساسی دموکراتیک متولد شد، چین هنوز راهی برای حل مشکل تقاضا برای مشارکت سیاسی( اگر نه دموکراسی) که تمایل به همراهی با درآمد سرانه دارد پیدا نکرده است. ایدئولوژی کمونیسم مدتهاست که رفته است و مشروعیت حزب حاکم به رشد اقتصادی و ناسیونالیسم قومی هان وابسته است. بعضی از متخصصان مطرح میکنند که سیستم سیاسی چین کمبود مشروعیت دارد، از سطح بالای فساد رنج میبرد و در صورت تزلزل اقتصاد، در برابر ناآرامی سیاسی آسیبپذیراست.اگر چین نتواند فرمولی پیدا کند که موفق به طبقهی متوسط شهری رو به گسترشاش بشود، نابرابری منطقهای و نفرت میان اقلیتهای قومی همچنان باقی خواهند ماند. نکتهی اصلی این است که هیچکس، شامل رهبران چینی، نمیداند آیندهی سیاسی کشور چگونه تکامل خواهد یافت و این، چگونه رشد اقتصادی آن را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
در 1974، دنگ شیائو پنگ در مجمع عمومی سازمان ملل گفت: «چین یک ابرقدرت نیست و هیچگاه هم به دنبال ابرقدرت بودن نخواهد بود». نسل فعلی رهبران چینی، با درک این نکته که رشد سریع، کلید ثبات سیاسی داخلی است، روی توسعهی اقتصادی تمرکز کردهاند و همچنین، روی چیزی که محیط بینالمللی «موزون» مینامند؛ محیطی که رشدشان را مختل نخواهد کرد. اما نسلها تغییر میکنند، قدرت معمولاً غرور میآفریند و گاهی اوقات اشتها، همراه خوردن افزایش مییابد. بعضی تحلیلگران هشدار میدهند که قدرتهای در حال رشد، همواره قدرت اقتصادی تازه به دست آمدهشان را برای اهداف سیاسی، فرهنگی و نظامی استفاده میکنند.
حتی اگر این، ارزیابی دقیقی از اهداف چینیها بود، شکبرانگیز است که چین قابلیت نظامی برای ممکنکردن این سناریو را به دست آورد. آسیا موازنهی قوای درونی خودش را دارد و در آن زمینه، بیشتر دولتها از حضور آمریکا در منطقه استقبال میکنند. رهبران چین، باید با واکنش دیگر کشورها و همچنین محدودیتهای ساختهشده توسط هدف رشد و نیازشان به بازارها و منابع خارجی مبارزه کنند. یک وضعیت نظامی تهاجمی میتواند سبب شکلگیری یک ائتلاف برابر در میان همسایگاناش کند که هم قدرت نرم و هم قدرت سخت چین را تضعیف خواهد کرد. نظرسنجی اخیر Pew در 16 کشور، نشان میدهد که نگرش مثبتی به رشد اقتصادی چین وجود دارد، اما نه به رشد نظامیاش.
این واقعیت که احتمال کمی هست که چین رقیب هماورد آمریکا در سطح جهانی بشود، به این معنی نیست که نمیتواند آمریکا را در آسیا با چالش مواجه کند، و خطر تعارض نباید هیچگاه رد شود. اما بیل کلینتون اساساً درست میگفت وقتی در 1995 به جیانگ زمین گفت آمریکا از یک چین ضعیف بیشتر از یک چین قوی میترسد. با در نظر گرفتن چالشهای جهانیای که در مقابل چین و آمریکا قرار دارد، آنها از همکاری با هم منفعت بیشتری میبرند. اما غرور، و ملیگرایی در بین بعضی از چینیها، و ترس غیرضروری افول در میان بعضی از آمریکاییها، تضمین چنین آیندهای را دشوار میکند