بایگانیِ اوت, 2011
اردوغان و ایدهی بزرگ ترکیاش- مقدمه
شاید مهمترین اتفاق چند سال اخیر خاور میانه، ظهور دوبارهی ترکیه به عنوان یک بازیگر منطقهای مهم باشد. تغییر سیاست خارجی ترکیه عمیق و واقعی است، پیامدهایش غیرقابل پیشبینی و گسترده است و هر قدرتی که به خاور میانه علاقهای داشته باشد( در واقع هر قدرتی) باید رویکر جدید ترکیه را در نظر بگیرد.
برای فهم رفتار ترکیه به یونان صد سال پیش نگاه کنیم. نخستوزیر یونان ایدهی بزرگی(Μεγάλη Ιδέα, Megali idea) در سر داشت. با شکست عقمانی در جنگ و تکهتکه شدن آن، زمان خوبی برای احیای امپراتوری بیزانس توسط یونان و فتح ساحل غربی ترکیهی امروزی و دیگر مناطق یونانینشین ترکیهی مدرن، شامل استانبول بود. ایدهی بزرگی بود و به بزرگترین فاجعهی تاریخ مدرن یونان منجر شد. ارتش ترکیه تحت هدایت آتاتورک یونانیها را عقب راندند. صدها هزار یونانی یا گریختند یا از ترکیهی در حال ظهور اخراج شدند( روند مشابهی در یونان در مورد ترکها و مسلمانان طی شد).
حالا، زمان آن است که ترکها که «ایدهی بزرگ» خودشان را داشته باشند و درست مثل مورد یونان، ایدهی بزرگ ترکها رویای چرخش به شرق برای احیای افتخار امپراتوری گذشته است. درست مثل ایدهی یونانیها، این ایده میتواند حتی به نتایج مثبت هم منجر شود؛ تا آیندهی نزدیک.
امپراتور عثمانی تنها یک حاکم سکولار نبود. او به عنوان خلیفهی اسلام شناخته میشد. با نابودی امپراتوری بیزانس و دو بار محاصرهی وین، پایتخت امپراتوری مقدس روم، سلاطین عثمانی خود را به عنوان مسئول فتح اجتنابناپذیر و مقدر اروپا توسط اسلام جا زده بودند. در جنگ جهانی اول، سلطان/خلیفه هم جنگ عرفی را علیه متحدان غربی اعلام کرد و هم جهاد اسلامی را. اما خلیفه شکست خورد و آتاتورک ترکیه را بدل به جمهوری سکولار کرد.
آتاتورک و پیروانش باور داشتند که درگیر بودن در شرق، تنها منجر به این میگردد که ترکیهی مدرن از منافع اصلیاش- پیوستن به غرب با شرایط مساوی- دور شود. مثل نوسازان ژاپنی، آتاتورک باور داشت که کشورش باید به سرعت شیوهی غربی در پیش گیرد وگرنه توسط قدرتهای توسعهطلب اروپایی تکهتکه خواهد شد. آتاتورک متوهم نبود. در پیمان سورس 1920، متفقین جنگ جهانی بخشهای بزرگی از ترکیه را به ارمنستان و یونان واگذار کردند و بخشهای باقیمانده را به عنوان «حوزهی نفوذ» کشورهای پیروز تعیین کردند. حتی نقشههایی برای ایجاد یک دولت کرد در شرق ترکیه وجود داشت.
آتاتورک یونانیها و غربیها را شکست داد و مرزهای ترکیهی مدرن را تعیین کرد و برای اینکه دیگر چنین خطری ترکیه را تهدید نکند، شرق «اولیه»، شریعت اسلامی، الفبای عربی و هر چیزی که جمهوری سکولار جدید را از مدرنیزاسیون دور میکرد حذف کرد. نیروهای نظامی ترکیه، با اعتباری که از شکست دادن یونانیها و قدرتهای پشت پیمان سورس کسب کرده بودند، خود را به عنوان نگهبانان میراث آتاتورک دیدند. نقشی که تا استعفای سران ارتش در تابستان 2011 ادامه دادند.
اردوغان حالا پس از شکست سکولاریستهای ترکیه، در پی بازسازی نقش ترکیه در رهبری جهان اسلام است. او در خاور میانه موفقیتهایی کسب خواهد کرد. اعتبار نوسازی ترکیه و ستایشی که در پی انتقال دموکراتیک ترکیه از سکولاریسم فرانسوی به مدلی آمریکاییتر(!) به او اعتبار زیادی خواهد داد.
برای مدتی طولانی، ملیگرایان عرب عثمانها را به عنوان قدرتی فاسد میدیدند که چشمانداز توسعهی اعراب را نابود کرده و همزمان، از دفاع از اسلام در برابر اروپای امپریالیست ناتوان است. این نفرت در سوریه و لبنان شدیدتر بود.
حزب اردوغان به دنبال از بین بردن سکولاریسم آتاتورک و غلبه بر عدم پذیرش میراث عثمانی توسط اوست. برای طرفداران عدالت و توسعه، دوران عثمانی دوران سیاهی و عقبافتادگیای نبود که ترکیه باید فراموش کند، بلکه عصری طلایی از موفقیت و صلح بود که سلطان ترکیه، خلیفهی اسلام بود و اسلام پرجمعیتترین دین در جهان بود. اروپاییها از فکر ترک کبیر میترسیدند و از مجارستان و الجزایر تا مصر و عراق، حرف او قانون بود. برای بسیاری ترکها، قوس جدید تاریخ واضح به نظر میرسد. ترکها تحت هدایت آتاتورک و کمالیستها مدرن شدند و حالا با ترکیبی بدیع از تکنولوژی و موفقیت اقتصادی به ریشههای اسلامیشان باز میگردند. این بار حرف از فتح یا احیای یک امپراتوری واقعی نیست؛ ترکها باهوشتر از یونانیها هستند. عثمانیها با آتش و شمشیر حکومت کردند و ترکهای مدرن با الهام و نمونه بودن؛ ترکها به چیزی دست یافتهاند که عربها تنها میتوانند خوابش را ببینند. از این دیدگاه، ترکها باز میگردند تا اعراب را به نور هدایت کنند و نقش و اعتبار یگانهی ترکیه در میان اعراب، در غرب به ترکیه قدرت و مقام میدهد. میشود دید چرا اغلب ترکهای جوان به باشکوهترین چشماندازی که ترکیه از زمان ورود محمد فاتح به استانبول در 1453 دیده است خوشبین هستند.
-
این نوشته و نوشته(ها)ی بعدی خلاصهای از مقالهی “Erdogan’s Big Fat Turkish Idea” از والتر راسل مید در سایت American Interest است. رویکرد ترکیه به شورشهای سوریه و دیگر مسائل خاور میانه در این مقاله بررسی میشود. مقدمه کمترین تفاوت را با متن اصلی دارد.
کوتاه از جنبش سبز
در یادداشت قبلی نوشتم که صلاحیت اظهار نظر علمی در مورد سیاست داخلی را ندارم. ترجیحم این است که تا وقتی به یک منظومهی فکری مشخص شامل تئوری و چارچوب فکری و اهداف و راهکارهایی برای رسیدن به این اهداف نرسیدهام کاری به کار سیاست داخلی نداشته باشم. اما چند نکته:
اول) بیراههای که جنبش سبز رفت
جنبش سبز در قالب بخشی از ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی شروع به کار کرد، در قالب جنبش اعتراضی به نتایج انتخابات ادامه داد، و به یک گروه بی در و پیکر شامل طیفی از اصلاحطلبی خط امامی مثل محتشمیپور تا طرفداران تغییر نظام مثل محسن سازگارا تبدیل شد و در بهمن سال 89، با بازداشت خانگی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و ناتوانی عملی جنبش از هر گونه اقدام مثمر ثمر به شکست رسید.
چرا جنبشی با آن همه پتانسیل و آن همه شور و اشتیاق چنین بیراههای پیمود؟
اول) تغییر رقیب: کارکرد اولیهی جنبش کاملاً مشخص بود. تلاش برای تغییر رییسجمهور فعلی و به پیروزی رساندن میرحسین موسوی. شعارهای روزهای اول بعد از انتخابات هم اعتراض به نتایج انتخابات هم بیشتر احمدینژاد را به عنوان برگزارکنندهی انتخابات و کسی که باید تغییر کند هدف گرفته بودند اما مخصوصاً از 30 خرداد به بعد، هدف به شکل عمدهای تغییر کرد. سمت و سوی شعارها به سوی رهبر نظام چرخید و جنبش سبز از اپوزیسیون/آلترناتیو دولت به اپوزیسیون/آلترناتیو نظام تبدیل شد و این، موجبات برخورد شدیدتر با معترضان را فراهم کرد.
دوم) نبود راهکار: جنبش سبز قصد تغییر در جمهوری اسلامی را دارد. بخشی از سبزها به دنبال تغییر در ساختارهای حاکمیت( تغییر نظام) هستند و بخشی به دنبال ایجاد اصلاحاتی در قالب نظام. تنها عملی که جنبش سبز بعد از انتخابات انجام داده است، حضور خیابانی و جار و جنجالهای اینترنتی بوده است. فعالیت در فضای اینترنت به سرنگونی نظام نمیانجامد. حضور خیابانی هم با توجه به اراده و توان سرکوب مخالفان، تا آیندهی نزدیک سرنوشتی مشابه دو سال گذشته خواهد داشت. حاکمان جمهوری اسلامی، با تجربهی گرانبهای سقوط حکومت پهلوی، حسنی مبارک و بنعلی میدانند که کوتاهآمدن در برابر مخالفان نتیجهای جز سقوط پیدا نخواهد کرد. پس با توجه به وجود اراده و توان سرکوب، امید جنبش سبز به سقوط نظام از طریق حضور در خیابان، امیدی واهی بیش نیست.
ایجاد اصلاحات از طریق حضور خیابانی در ایران از آن ایدههای عجیب و غریبی است که مشابهاش در دکان عطاریهای معتبر پیدا نمیشود! ویژگیهای تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی ایران، درست مثل بیشتر کشورهای خاور میانه، سبب تمرکز قدرت در دستان حکومت شده و اصلاحات خارج از قدرت را ناممکن میکند. در واقع تفکیک اصلاحطلبان به دو نوع حکومتی و غیرحکومتی تفکیک مضحکی است. اصلاحطلبی راهی جز از ورود به حکومت و انجام اصلاحات ندارد.
دوم) چه باید کرد؟
فرض کنیم همین الان، حاکمان نظام جمهوری اسلامی قانون اساسی را ملغی کنند و قانون اساسی کاملاً دموکراتیک و سکولاری-مطابق نظر عمدهی سبزها- جایگزین و اجرایی شود. آیا ایران بدل به کشوری دموکرات میشود؟ خیر. رضا پهلوی از دیکتاتور به استبداد تغییر کرد و پسرش، دوازده سال پادشاه مشروطه، حدود 10 سال پادشاه دیکتاتور و 15 سال پادشاه مستبد بود. قانون اساسی در تمام این سالها یکسان بود. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ضددموکراتیک نیست. قانون اساسی در دورهی خاتمی و هاشمی یکی است، اما نحوهی اجرا و تفسیرش به شدت متفاوت است. روندها و رویههاست که وجود یا عدم دموکراسی را مشخص میکند و نه متن قانون اساسی جمهوری اسلامی.
آیا دولتمردان دموکرات با قانون اساسی دموکراتیک و سکولار فرضی، راه به دموکراسی میبرند؟ خیر. فرید زکریا در «آیندهی آزادی» بر پایهی تجارب دموکراسی در نقاط مختلف جهان، شرط و شروطی را برای گذار موفق به دموکراسی مطرح میکند. مهمترین این شروط توسعهی اقتصادی است و یک اقتصاد آزاد و پایدار. ایران در حالت فعلی از چنین وضعیتی برخوردار نیست. دموکراسی بدون توسعه، سرنوشتی مثل کوبا، روسیه، آلمان بعد از جنگ جهانی اول خواهد داشت. توسعهی بدون دموکراسی(آمرانه) اما حداقل امنیت و اقتصادی را برای مردم فراهم میکند که در کشورهای توسعهنیافته امری دست نیافتنی است و ضمناً، کشور توسعهیافتهی غیردموکرات، بنا به تجرهی کرهی جنوبی، شیلی، آلمان غربی و ژاپن میتواند طی مدتی کوتاه مبدل به دموکراسی پایدار شود.
پ.ن: مقالهی جنبش سبز به بیراهه میرودمسعود برجیان یکی از درخشانترین کارهای تحلیلی در مورد جنبش سبز و آیندهی اصلاحات ایرانی است و حتی با اصلاحاتی کوچک، میتواند مانیفست اصلاحطلبی بعد از جنبش سبز لقب بگیرد!
مقدمهای بر ریاستارت
چند ماه گذشته، از دوستان و آشنایانی شنیدهام که مواضعم شبیه جمهوری اسلامی، سپاه یا «اینا»ست. در گوشه و کنار فضای مجازی هم اتهام و توهین در این مورد کم نشنیدهام. چرا؟ من سپاهی هستم؟ آیا شبیه حاکمان جمهوری اسلامی فکر میکنم؟ آیا دستم با «اینا» در یک کاسه است؟
…
کسانی را که به شکل جدی با سیاست سر و کار دارند، میشود به سه دسته تقسیم کرد، آکادمیسینها، روشنفکران و فعالان سیاسی. نقش آکادمیسینها تولید تئوری و ارائهی تحلیل و پیشبینی بر اساس تئوریها و انجام پژوهش است. روشنفکر تئوریهای دانشمندان علوم سیاسی را به زبان عامه ترجمه میکند و آن را در مسائل ریز روز به کار میبندد و سعی میکند افکار عمومی را جهتدهی کند. فعال سیاسی هم با نگاهی به قدرت، ایدههای دو گروه دیگر را برای تعیین هدف و برنامهاش به کار میگیرد.
البته و صد البته که این سه گروه، کاملاً جدا نیستند و همپوشانی دارند. مایکل ایگناتیف آکادمیسین، در قالب روشنفکر ظاهر میشود و بعد به رهبری حزب لیبرال کانادا میرسد. الهه کولایی استاد دانشگاه نمایندهی مجلس میشود. دیوید راثکف معاون وزیر خزانهداری دولت کلینتون میشود و بعد پژوهشگر و روشنفکر. هنری کیسینجر هم به قول میرشایمر، معتبرترین سیاستمدار آکادمیسین و معتبرترین آکادمیسین سیاستمدار است. من کجای این تقسیمبندی قرار میگیرم؟ نفس کشیدن در فضای آکادمیک، و علاقهی زیاد به فعالیت سیاسی؛ با اندکی تجربه در هر دو.
…
علوم سیاسی به دو بخش تا حد خوبی مجزا تقسیم میشود: سیاست داخلی و سیاست خارجی. این دو غیر از بنیانها تقریباً هیچ اشتراکی با هم ندارند، حتی در کنکور کارشناسی ارشد ایران! تئوریهای لیبرالیستی همانقدر که در سیاست داخلی راستگرایانهاند در سیاست بینالملل چپگرایانه و ایدهآلیستی محسوب میشود و آنارشی که در سیاست داخلی ناموجود و تخیلی است در سیاست بینالملل موجود و واقعی است و حتی برای عدهای راه گریزی هم از آن نیست.
…
علاقهمندان به سیاست، فعالان دانشجویی، فعالان حقوق بشر و حتی اعضای احزاب بزرگ هم مدعی صاحبنظر بودن و تحلیلگری در سیاست داخلیاند و تحلیلهایشان بر اساس شناخت از افراد، روند تاریخی، تئوریهای علوم سیاسی و … است. اما اغلب افراد وقتی در حوزهی سیاست خارجی حرف میزنند کم میآورند. غیر از روندهای مشابه و استریوتایپهایی مثل «کار کار انگلیس است» هیچ چیزی برای عرضه کردن در سیاست خارجی ندارند. لیبرالها و حقوق بشریها سعی میکنند با اصول حقوق بشر و شعارهایی مثل کرامت انسانی و آزادی انتخاب اظهار نظر کنند، اما ره به ناکجا میبرند. به لطف روشنفکران و رسانهها و اساتید علوم سیاسی و البته توسعهنیافتگی ایران، سیاست خارجی علمی همچنان ناشناخته و کم بها دیده است. همین است که حرفهای من شبیه به مواضع سپاه و جمهوری اسلامی شنیده میشود و حتی مخالفتم با پژاک، «مستی بعد از کشتار» خوانده میشود!
…
فعال سیاسی به تئوری محتاج است. در سیاست داخلی هنوز صلاحیت اظهار نظر علمی ندارم، اما روابط بینالملل و سیاست خارجی حوزهی علاقه و تحصیل و کار و فکر من است. اگر حرف جرج بوش و اسپایدرمن و طرفداران مداخلهی بشردوستانه مورد قبولمان باشد که «قدرت مسئولیت میآورد»، من موظفم از سیاست خارجی بنویسم. اگر هم آزادی انتخاب راهنما باشد که خب، انتخابی جز نوشتن از سیاست خارجی ندارم. اینجا از روابط بینالملل مینویسم، از سیاست خارجی ایران و البته از هر چیز باربط و بیربطی که هوس نوشتناش به سرم بزند! این همه ننوشتن باید تمام شود.
…
اگر در نوشتن مدام موفق باشم، مدیون پارسا صائبیام و مسعود برجیان، با غرزدنها و تشویقهایشان.