نوشتههای دستهبندی شده در ‘1’
نوروز در اهواز-یک
مثل هر سال، امسال هم عید را در اهواز میگذرانیم.
مثل هر سال، سری هم به محلهی قدیمی و خانهی آخر زدم.
مثل هر سال، هیچ تغییری غیر از مدل ماشینها و موبایلها و افزایش استفاده از عربی ندیدم. حتی نوشتهها و شعارهای روی دیوارها، همانهایی است که از 20 سال پیش یادم هست! حتی لباسفروشی سید( که هیچکس نمیداند اسم اصلیاش چیست) که درست مثل 20 سال پیش، چند توری فلزی دارد و انبوه لباسها را رویشان میریزد و نکرده بعد از این همه سال، قفسهای چیزی به مغازهاش اضافه کند.
اینجا، زمان خیلی هم نمیگذرد.
زمینهی مطالعه:چین
دارم در مورد چین میخوانم،برای کلاس امنیتی که با یک استاد متخصص دارم( نفر قبلی، حذف شد) و برای اولین بار است که در حوزهی علوم سیاسی( و شاید حتی علوم انسانی)، برای گفتگو و نظر دادن و نقد کردن، دوستی ندارم که مقابلام قرار گیرد. هم اعصابخردکن است که دم به دقیقه که یک نکتهی جالب میبینم، نمیتوانم با کسی به اشتراکاش بگذارم و هم ترسناک است که امکان کسب یک نگاه کاملاً یکطرفه را تا حد زیادی دارم. جدا از این حرفها، چین هم موضوع جالبی است برای خودش! امنیت هم، که رسماً عشق است.
مداخلهی بشردوستانه، رئالیستها و لیبرالها
این ترم، برای درسهای مختلف، غیراز کارهای معمولی، باید چندتا کار درست و حسابی تحویل بدهم. یکی از کارهای معمولی، در حد چند صفحه نوشتن، و ارائهی آن در کلاس، در مورد مداخلهی بشردوستانهاست.
نظر و عمل دو جریان اصلی حوزهی روابط بینالملل، رئالیسم و لیبرالیسم، جالب است. رئالیستها با مداخلهی بشردوستانه مخالفاند و میگویند چه ربطی به ما دارد؟! تأمین امنیت ملی هر کشور، وظیفهی دولت مستقر آن کشور است، و برای دولت دیگر، نباید هزینه کرد. بیل کلینتون در مورد عدم مداخلهی آمریکا در مورد نسلکشی رواندا( اگر اشتباه نکنم) گفته بود: روآندا در حیطهی منافع ما نیست. لیبرالها، با استناد به جهانیبودن حقوق بشر، و لزوم واکنش به نقض حقوق بشر، طرفدار مداخلهی بشردوستانهاند.
چیزی که در عمل اتفاق میافتد، اما کاملاً برعکس است. رئالیستها، که بر پایهی رئالیستبودنشان، اصلیترین بنیان امنیت را امنیت نظامی میدانند و در نتیجه، برای تقویت قدرتنظامیشان تلاش زیادی خرج میکنند، در جاهایی که منفعتشان حکم کند، مثل مورد کوزوو، یا سومالی، دست به مداخله میزنند(یا کشور مورد نظر را مورد مداخلهی بشردوستانه قرار میدهند!). جاهایی که هم که منفعتی برایشان متصور نیست، طبعاً واکنشی نشان نمیدهند. اما لیبرالها که در اغلب موارد خواهان مداخلهاند، معمولاً اقدامی نمیکنند. مشکل اینجاست که لیبرالها، بنا به لیبرال بودنشان، وجه اصلی امنیت را اقتصاد، و نه نیروی نظامی میدانند، و بر خلاف رئالیستها، سرمایهگذاری عمدهای بر روی گسترش نیروی نظامی نمیکنند، و در نتیجه، توان لازم برای مداخلهی بشردوستانه را ندارند. چه کار میکنند؟ از کشورهای رئالیست درخواست کمک میکنند! دعوت فرانسه- به نمایندگی از اتحادیهی اروپا- از آمریکا برای مداخله در جنگهای تجزیهی یوگسلاوی در ابتدای دههی 90 قرن پیشین، بهترین نمونهی چنین رفتاری است.
اندر باب کلاس نظام امنیت بینالملل
استاد درس نظام امنیت بینالمللی و منطقهای، اواخر جلسهی اول درس، تقریباً با افتخار گفت میخواهد کاری کند که دانشجوها همه آرمانگرا شوند. بگذریم که اول کلاس گفت میخواهد کاری کند که دانشجوها، همه خودشان بشوند! بگذریم از اینکه وسطهای کلاس هم گفت که اگر نقشی امنیتی به عهده بگیرد، مملکت را به باد فنا خواهد داد از بس که خوشبین است و آرمانگرا!
اولین و مهمترین شرط فهم و تجزیه و تحلیل و اجرای بحثهای امنیتی، چه در روابط بینالملل، چه در مفهوم امنیت داخلی و امنیت اطلاعات، واقعگرا بودن است، و استاد گرامی، دقیقاً توی همین درس میخواهد دانشجوها را آرمانگرا بار بیاورد. مبارک است. درس را حذف میکنم!
دوتا سوال، و شروع دوباره وبلاگ نویسی جدی
سوال اول: ارتباط ایران و اروپا در چهارسال ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد کم شده است یا زیاد؟ چرا؟
سوال دوم: آیا ترکیه بالاخره به عضویت اتحادیه اروپا در خواهد آمد؟ مشکل رعایت نکردن الزامات عضویت است یا مسائل هویتی و …؟
اختتامیه برای وبلاگ کوچکم و اقای 360
دوم) 360 را دیده بودم. ولی کاری به کارش نداشتم. اورکت، هنوز هم چیز دیگری بود. مشابهانش به فراموشی سپرده میشدند،زیر سایهی بلندی که درست کرده بود، و ابلته مدتها بود که دیگر وجود نداشت.
سوم) دنیای مجازی، اصلاً از همان اول هم برای فرار گاه به گاه از دنیای واقعی اختراع شد. از واقعغیت اغلب زشتی که روزانه تجربه میکنیم. آدمهایی که از پوستهی خودشان،از اطرافیانشان، از ویژگیهای مسخرهی واقعیت نامطلوب میگریختند، جایی بهتر از دنیای مجازی نمیٱوانستند پیدا کنند. آدمها، «خود» را جوری تعریف کردند که دوست داشتند. «دیگران» را هم آن طور که میخواستند. «تعریف هویت»، برای اولین بار امکانپذیر شد. شبکههای اجتمعی هم بهترین جا برای تعریف خود، حتی بهتر از وبلاگها.
چهارم) روزی که برای اولین بار به 360 توجه کردم یادم هست. یک کامنت داشتم و چند درخواست دوستی. روزگار خوبی نبود. خسته بودم. امیدی هم نداشتم به اینکه یهک سایت شبکه اجتماعی، که اورکات هم نیست، بتواند تغییری ایجاد کند؛ که کرد. اطلاعاتاش را درست کردم و عکس هم گذاشتم و چند نفری را اد کردم و چند نفری را اکسپت. بعضیها را ه مپیدا نکردم. 360، تازه شروع شده بود.
پنجم) از اینکه یک شبکه اجتماعی، وبلاگ دارد، اول خندهاکم گرفت و کلی مسخرهاش کردم. بعد، محض مسخرگی، تصمیم گرفتم توی وبلاگش هم پستی بزنم. فکر کنم نوشتم «دینگ» و پابلیش کردم. صفحهاش را که دیدم، به کلهام زد که به جای وبلاگ رهاشدهام، دوران نو،و برای بازیابی انگیزهی قلم به دست گرفتن، از اینجا استفاده کنم که کسی هم آن را را نمیخواند. پست قبلی را پاک کردم و یکی دیگر نوشتم. همین است که اولین پست این وبلاگ، نوشته «این اولین پست وبلاگ دوران نو است».
ششم) یکی دو پست که نوشتم، اسمش را عوض کردم. خواننده هم پیدا کرده بودم! شد پارادوکسیکال؛همصفت خودم. جدی شد. وبلاگ که جدی شد، دوست پیدا کردن هم جدی تر شد. ارامآرام آدمهای دیگری اضافه شدند و آدمهایی را هم خودم پیدا کردم که آن موقع نمیشناختم. خوب یادم هست دو نفر(دو دختر) را پیدا کرده بودم که به نظر میرسید همرشته و همدانشگاهاند. کامنتهایشان برای همدیگر جالب بود. عکس خودشان را هم نگذاشتهبودند معه متوجه شوم چه کسانی هستند. بعد که اسامیشان را روی لیست اسامی 85ایها چک کردم، متوجه شدئم خانمها مینا سلطان قیص و مژده گلآقا میباشند!
هفتم) 360، به خاطر همین وبلاگاش، توان بیشتری در معرفی دقیقتر ارفراد به همدیگر دارد. اینکه چرا چنین محصولی، باید جای خود را به سرزمین بی آب و علفی مثل صفحه پروفایل کاربران یاهو بدهد( پروژهای که از همین حالا روی شکستش شرط می »دم) بر من مشخص نیست. دلایل ذکرشده خندهدارند. خواستهاند ابرویش را صاف کنند، گردناش را از بیخ بریدهاند.( این را بگویم که خوشبختانه غیر از 360 و مسنجر، هیچ استفاده دیگری از یاهو ندارم. گوگل عالی است. چت گوگل هم که فراگیر کردیم، دیگر یاهو میشود یک سایت مزخرف!) دور نشوم. بخش قابل توجهی از دوستان امروزم را مدیون 360ام: آدمهای قابل توجهی که در 360 دیده شدند و بعد به حلقه دوستان پیوستند(یا حالات دیگر). و البته و صد البته، خدمت بزرگ 360 به من: در زمانی کوتاه، تصویر خشن، مرموز و تا حد زیادی مبهم سهیل جاننثاری، جایش را به تصویری نسبتاً واقعیتر داد،در زهن آدمهایی که در مدتی بسیار طولانیتر،این تصویر واقعیتر را ندیدهبودند؛ زمانی مثلاً به اندازهی هشت ترم!
هشتم) مینا، مینو، رفیع، علیرضا، رامین[حتی!]، هادی، پویان[شاید!]، گلرخ، ارغوان[که با 360 بازیابی شد]، شیما و آخرین حلقهی زنجیر،زهرا[دختر جدید بابایی!]، و احتمالاًیکی دو نفر دیگر، کسانیاند که در 360، دیده یا شناختهشدند. مینو بی 360،همان همکلاسی 8 ترم قبل، شاید کمینزدیکتر بود. مینا، همچنان همان سال پایینی خجالتی و تعارفی و اعصاب خردکنی(!) بود که تابستان 85 دیده بودمش! و بقیهای که میزان تغییر رتبه و شأن و شناختشان از این دو نفر کمتر بود.
نهم) برای من، 360 میشود یک نوستالژی. یک مکان خوب، زیبا، و البته با دردسرهای خودش(دو-سه تا بحث و جدل به یاد ماندنی هم داشتم
دهم) 360 را به خاطر بسپار، یاهو مردنی است—360 مرد، زندهباد فیسبوک! ده سال دیگر یادی از 360 خواهیم کرد؟
یازدهم)…
دوازدهم)…
.
.
.
سیصد و شصتام)بدرود پارادوکسیکال، بدرود 360
روابط بین الملل زیر پای انتخابات
سر و صداهای انتخابات، چه قبلش و چه بعدش، چندتا فرصت خوب برای پرداختن به روابط بین الملل را خراب کرد.
انتخابات لبنان و شکست حزب الله، پذیرش تشکیل دو دولت مستقل از سمت نتانیاهو و بعد رد طرح نتانیاهو از سوی حماس، تهدیدهای جدی کره شمالی و اعلام پرتاب موشک به سمت هاوایی، برخورد تازه آمریکا با اتفاقات داخل ایران، حرکت گرینلند به سمت استقلال کامل از دانمارک، و یکی دوتا موضوع درجه یک دیگر، که برای ایرانی های داخل کشور، توی هیاهوهای انتخابات، پشت سر هم گذشتند و حتی بعضی هایشان نشنیده ماند. بیچاره روابط!
برای همهی بچههای امیدوار و ناامید این لحظهها
ماییم که نترسیدیم و شعارهایی از همیشه اصلاحطلبانهتر دادیم. از کنوانسیون رفع تبعیض صحبت کردیم. از «حذف» نظارت بر کتاب و فیلم. از «حذف» فیلترینگ. از اصلاح قانون اساسی.
ماییم که هر جا هر کسی بود را به بحث و گفتگو دعوت کردیم. هر کس پذیرفت قانع شد و هر کس نپذیرفت، بیمنطقمان خواند.
ماییم که فقط چند شهر را ندیدیم و فریاد منطق بر سر همهی بیمنطقان دور و برمان کشیدیم و گیرم که طرد شدیم و متهم شدیم، اما عقلانیت را کنار نگذاشتیم.
ماییم که رو به روی آدمهای همیشه آرمانی ایستادیم و بر سر آرمانمان ماندیم. باورهایمان را به رأی نفروختیم، و نگاهشان میداریم برای سالهای بعد.
ما مثل آنها نبودیم که از پیشروی، به بازگشت به عقب رسیدند و از رادیکالیسم به محافظهکاری. ایستادیم و داد زدیم، و باز خواهیم ایستاد و باز هم خواهیم زد.
برای افتادهها، برای بلندشدن هیچوقت دیر نیست. ما نمیافتیم. حتی اگر سنگینتر از همیشه ببازیم، با افتخار سرمان را بالا میگیریم. مزرعه، دزدیدنی نیست
درگیریهای کوچک ذهنی
از آن وقتها بود که میرفتم توی یک قالب معصوم!!!
به بازخوانی کمیکاستریپ نگهبانان شدیداً نیازمندم. رورشاخ، از خدایی که نیست میگوید و ازسازشناپذیربودن و کلهشقی خودش و تعهدی که دارد و دروغی که نمیگوید. و آنجا خدایی هست که دروغ میگوید و سازش میکند و تعهدش، مثل رورشاخ نیست، اما بیتعهدی هم نیست. مخلوق عجیبی است دکتر مانهاتان ذهن آقای آلن مور. روزشاخام بیشتر است یا مانهاتانام یا اوزیمندیاسام؟ باید بیشتر فکر کنم
قبض و بسط دایره
بعضیهایشان را میتوانم مثل احمدینژاد خطاب قرار دهم که: بگم؟ بگم؟ نه، بگم؟ و بعد آنقدر در موردشان و برایشان بگویم که دیگر تا جان دارند سرشان را بیندازند پایین و بگذرند.
باید از حلقهی دوستی خارج شوند. ترجیح میدهم با کسی دوست باشم که احساساتی است و تأثیرپذیر و مغرور و حتی خودشیفته( معلوم است کی را دارم میگویم؟!) ولی توهین نمیکند. شدیدترین انتقادها را از خودش- و نه نامزد مورد علاقهاش- کرده ام و هنوز در آن موارد توهینی نشنیدهام.
یا با کسی دوست باشم که نظرش توی انتخابات 180 درجه با من فرق میکند- قریب به یقین به احمدینژاد رأی میدهد- اما این را نه با توهین، که با متانت- موضوع مورد علاقه و مغفول بخش بزرگی از هواداران جناب موسوی- میگوید و نه از من انتظار قبول کردن حرفش را دارد، نه انتظار رد کردناش، و نه اصلاًچیز دیگری میگوید!
ترجیح میدهم با کسی دوست باشم که گرچه با من حتی در رای دادن مخالف است، اما وقتی اشتباه میکند، سریع میپذیرد که مثلاً تند رفته است، یا اشتباه گفتهاست، نه مثل کسی که بعد از 3 ماه دوره کردن و شنیدن تاریخ معاصر ایران، حالا من را به بازخوانی تاریخ اصلاحات دعوت میکند!
بگذر ز من ای آشنا، چون من دگر از تو گذشتم
!!!!!!!