زنجیر

مانی رهنما آواز نمی‌خواند، فریاد می‌کشد، ضجه می‌زند. ترانه، البته که این روزها دیگر مد روز و همه‌‍پسند نیست. اما از آن‌هایی است که من یکی را به 7-8 سال پیش می‌برد. روزهایی که همه عاشق پاره کردن زنجیرها بودند.

صحبت شعر و غزل نیست

این صدا فریاد درده

آخرین خط یه قصه

سرگذشت یه نبرده

اینجا هیچ ترانه‌ای نیست

اینجا شاعرا غریبه‌ن

اینجا قصه بی‌ترحم

همه آدماش عجیبن

اینجا دست و پا به زنجیر

همه حرفا تو گلو گیر

همه چی قاصد مرگه

چه سیاهه رنگ تقدیر

رنگ آسمونو اینجا

هیچکسی انگار ندیده

شب بی فانوسه اینجا

اینجا بارونم غریبه

اینجا عاشقا رو کشتن

اونایی که دل نداشتن

عشقو با دستای خونی

ته ورطه جا گذاشتن

اینجا دست و پا به زنجیر

همه حرفا تو گلو گیر

همه چی قاصد مرگه

چه سیاهه رنگ تقدیر

صدای بال کلاغا

میگه اینجا جای ما نیست

واسه عاشقا تو قصه

هیچ جایی یه سرپنا نیست

این صدا شعر و غزل نیست

سرگذشت یه نبرده

اینجا هیچ ترانه‌ای نیست

این صدا سرگذشت یه نبرده

Advertisements

2 پاسخ به “زنجیر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s