خنیاگران باد

شاملو را دوست دارم. نه به خاطر عقایدش و شعرهای ایدئولوژیک‌اش، که به خاطر عاشقانه‌هایش. این یکی را اما همیشه بی‌دلیل، بی‌دریغ دوست‌تر داشته‌ام تا دیگر اشعارش. چرا؟ خودم هم نمی‌دانم.

امشب دوباره

بادها

افسانه‌ی کهن را آغاز کرده‌اند

«-بادهاً

بادها!

خنیاگران باد!»

خنیاگران باد

ولیکن

سرگرم قصه‌های ملول‌اند…

§

«-خنیاگران باد!

امشب

رکسانا

با جامه‌ی سفید بلندش

پنهان ز هر کسی

مهمان من شده‌ست و کنون

مست

بر بسترم

افتاده است.

[این قصه ناشنیده بگیرید!]

کوته کنید این همه فریاد

خنیاگران باد!

بگذارید

رکسانا

در مستی گران‌اش امشب

اینجا بماند تا سحر.

های!

خنیاگران باد!

اگر بگذارید!…

آن‌گاه

از شرم قصه‌ها که سخن‌سازان

خواهند راند بر سر بازار،

دیگر

رکسانا

هرگز ز کلبه‌ی من بیرون

نخواهد نهاد پای…»

§

بیرون کلبه، بادها

پرشور می‌غریوند…

«-آرام‌تر!

بی‌رحم‌ها!

خنیاگران باد!»

خنیاگران باد، ولیکن

سرگرم قصه‌های ملول‌اند

آنان

از دردهای خویش پریش‌اند،

آنان

سوزندگان آتش خویش‌اند…

Advertisements

3 پاسخ به “خنیاگران باد

  1. manam ino vasat minevisam ke doostesh daram:
    آيا نه
    يكي نه
    بسنده بودكهسرنوشت مرا بسازد؟؟!!!
    من
    تنها
    فرياد زدم نه!!!!
    من از فرورفتن تن زدم

  2. مرا ديگر گونه خدايي ميبايست شايسته آفرينه يي كه نواله ناگزير را
    گردن كج نميكند و خدايي ديگر گونه آفريدم

  3. و اينجا اخرش كه من فوقالعاده دوست دارم:
    اما نه خدا و نه شيطان
    سرنوشتي تو را بتي رقم زد بتي كه ديگران
    مي پرستندند
    بتي كه ديگرانش مي پرستيدند…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s