به شما ایمان می‌آوریم آقای عالیجناب گلستان

پرتغال خوردن، بيماري را شفا دادنِ، […]، به صفاي ذهن و با صفاي ذهن نماز خواندن، […]، خوابيدن، خواب ديدن، دويدن به قصد ورزيدن و بهتر نفس كشيدن، حافظ و سعدي و رومي و شكسپير را خواندن، بهار «بوتيچلي» و «عذراي صخره» لئوناردو و»تعميد» دلا فرانچسكا و» تازيانه خوران» دلافرانچسكا را و رامبراندت‌ها وسلطان محمدها و رضا عباسي‌ها و دوهررها و كاراواجوها و سزان‌ها و ماتيس‌ها و پيكاسوها را ديدن، جان فوردها و ويسكونتي‌ها و رنوارهاي اصلي را تماشا كردن، و صداي ضبط شده جيلي، قمر، پاوارتي، عبدالعلي وزيري، كالاس، كابايه را شنيدن و مبهوت و بيصدا و پاك و خلص و خالص شدن درپيش كارهاي موتسارت و باخ و بتهوون، ديدن غروب و برف و آسمان و طلوع و شكوفه و درياي آبي مرجاني – و هي بگويم وبنويسم هرچند شايد كه فكر كني دارم برايت معلومات پشت هم قطار مي‌كنم، تمامي اينها كجايشان به يك مكان براي درك خوشي بستگي دارند؟

حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان برايت به مرده ريگ گذاشته است، مختاري. اما اين چه جور تاريخ است يا حتي چه جور اسطوره است؟ اسطوره‌اي كه جهان پهلوان آيت مردانگيش سر نوجوان بيگناه كلاه مي‌گذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد مي‌نشيند به گريه سردادن. يا كاوه‌اش تحمل كرد بيش از بيست فرزندش را خوراك ماربسازند، و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصه‌هاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضي‌اند. بدتر، از قصه‌هاي كودكانه مغزها كودكانه مي‌مانند. كه مانده است و مي‌بينيم.

اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب مي‌شود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم مي‌آيد نه از اطاعت بي‌گفت‌وگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد.

بايد فرمان ايست به خود داد، مطلب‌هاي سپرده به ذهن وگرفته به عادت را زيروروئي كرد تا حالا كه آنقدر شعور و شرف‌داري كه به ديگران مي‌انديشي راهي كه راه باشد بيابي و بيهوده دور ورنداري تا تنگ چشم و بي‌حساب بيفتي به كوره راه يا در مانداب درمانده ولجن گرفته بماني. اينست كارروشنفكر نه ساختن يا تكرار حرفهاي مثل ورد سحر فريبنده – چيزهائي كه متكي به سنت است نه برعقل. حرفت بايد از حساب و تجربه باشد، از محك زدن به سنت‌ها نه از اطاعت آنها، نه ازعادت. اين هارا براي تو مي‌گويم اما، از تو نيست كه مي‌گويم اين‌ها را درجواب تو مي‌گويم اما درباره تو نيست كه مي‌گويم. حرفت مرا به حرف آورده، و حرفت بايد تاحدي كه مي‌تواني نه به حسب حساب‌هاي شخصي و محدود ودمدمي باشد بلكه با جا دادن درمتن منظره روزگار – نه يك روز– كامل بگوئي و چيزي از جا نيندازي. اينست انگيزه اين صفحه‌ها سياه كردن من از براي تو.

نامه‌ی منتشرنشده‌ای از ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

شهروند امروز

تقطیع: هرمس مارانا

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s