عجب روزی بود

از 8 صبح تا همین چند دقیقه‌ی پیش مشغول مهمان داری از دوستی بودم،‌و باید برای جفت‌مان، قرار ملقات با 5 نفر تنظیم می‌کردم و در یک روز بی‌ماشین، به همه هم می‌رسیدیم و کلی حرف‌های تکراری تحویل می‌دادیم. کافی است این وسط فقط یک نفر روی اعصاب باشد تا سردرد امان‌ات ندهد. اما مهمان‌ات را هم که راهی کردی و به خانه رسیدی، به جای همه‌ی خستگی‌ای که در تن‌ات مانده به این فکر می‌کنی که چه خوب! حداقل یک نفر هست که توی این دنیای درندشت، با این همه فاصله‌های عجیب و غریب، یاد من هم هست. من، غیر از وجود خودم، جای دیگری هم حضور دارم. چه از سر اجبار و همکاری، چه از سر نیاز به توانایی‌های من، چه از سر دوستی؛ این،‌ اصلاً مهم نیست
Advertisements

1 پاسخ به “عجب روزی بود

  1. سلام مهندس

    می گم پس خوش به حال من که این مهمون عزیز تو را زیارت کردم . اونهم در فضایی به دل انگیزی اونجا
    اما مهندس اگه دیگه اومدی دم خونه ی ما ، خوشحال می شیم تشریف بیارین تو
    هر چند ما امروز هرچی دعوت کردیم نیومدی

    خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s