برای امین و زینب، که دیگر دنیا هم نمی‌تواند جلویشان را بگیرد

اول-نمی‌دانید چه حسی دارم. امین و زینب را فکر کنم سه سالی هست که می‌شناسم. تقریباً از همان روزهایی که امین،‌فهمید که زینب، تمام دنیایش است و به زینب گفت،‌ و باخت. فکر کنم همان روزها بود که من، تازه سردبیر نشریه‌ای شده بودم که زینب در آن یک نویسنده بود. مدیرمسئول،‌شد رابط آشنایی امین. آقای جان‌نثاری و آقای طاهری! دو ناشناس، که بودن آنکه بدانند،‌خیلی خوب همدیگر را می‌شناختند. بگذریم.
امین، شامل قاعده‌ی « فقط در حد دوست، نه بیشتر» شده بود. اما دست بر نداشت. تمام دنیایش را به یک جمله می‌باخت؟ هرگز. زیاد باخته بود. این یکی را باید می‌برد.ی و چند ماه بعد؛ دوباره مطرح شد،‌و باز هم مجبور شد سرش را پایین بیاندازد. اطرافیان‌اش همه گفتند،‌دست بردار پسر. تا اینجا، من هنوز آشنایی غریبه بیش نبودم با امین، و همچنین زینبی که چند ماه بعد، فهمید که او هم دنیایی جز امین ندارد. اهمان حدود بود که من و امین هم تازه همدیگر را کشف کرده‌بودیم،‌بعد از یک سال و اندی آشنایی! فهمیده‌بودیم که مدل خانواده‌هایمان چه‌قدر شبیه هم است. چه‌قدر عقاید سیاسی‌مان شبیه است، چه‌قدر مواضع‌مان، چه‌قدر قعالیت‌هایمان، مطالعات‌مان و مهم‌تر از همه…احساسات‌مان. زینب هم به اعتبار امین،‌آرام‌آرام ورود مرا به حلقه‌ی دوستان پذیرفت. وقتی خبر عقدشان را شنیدم، چنان شادی‌ای سراسر وجودم را گرفت، که…انصاف نیست اگر بگویم تکرار نشد، اما کم‌نظیر بود در کل زندگی من، هنوز چیزی نگذشته‌بود که اتفاقات تلخ زندگی تازه‌شکل‌گرفته‌شان فرا رسیدند. من شدم یکی از دوستان خوب امین، س. شد نزدیک‌ترین یار و غمخوار و نگهدار زینب و زندگی ادامه پیدا کرد.
من و امین بیشتر همدیگر را کشف کردیم! چه‌قدر قصه‌هایمان شبیه هم بود…
و زندگی شیرین می‌شود.
امشب جشن ازدواج‌شان بود. اگر می‌شد برایشان تا صبح اشک شوق می‌ریختم. رویایی که امین، مدتها بود در سر داشت، امشب بالاخره به واقعیت تبدیل شد. دیگر رویایی نیست. تقریباً
می‌دانم امین چه کشید تا رویایش را واقعی کند. حداقل قسمت‌های اول‌اش را خودم هم تجربه‌کرده‌ام. امین و زینب، اولین کسانی هستند که می‌توانم نام «دوستان خانوادگی من» را بر رویشان بنهم. و چه‌قدر خوشحالم که این عنوان را روی این دو می‌گذارم.
احساسم در آستانه‌ی شکافتن پوست و بیرون آمدن است،‌باید مواظبش باشم!
موفق باشید بچه‌ها. حالا، سرشت تلخ روزگار هم در برابر شما قدرتی نخواهد داشت

دوم-من باختم. هجوم خاطره‌های با تو، «تا همیشه» شکست‌ام می‌دهد. اینجا،‌فراموشی،‌هیچ سودی ندارد.

سوم- فکر کنم مهدی جامی،‌ فرمانروازی سرزمین سیبستان،‌و سردبیر رادیو زمانه بود که نوشته‌بود زمانی: عشق، هنر دوست داشتن ایرادات معشوق است. دمش گرم و سرش خوش باد!
ء

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s