می‌خوام کلک‌ام درست و حسابی کنده شه

اول- بگذار آقای قمیشی برای خودش از روزهای بی‌خاطره بخواند و از حسرت روزهای رفته و یاد گذشته شادباد. «بخون بخون ترانه خون» را خطاب به آقای ستار می‌خوانیم. برایمان از اردلان سرفراز می‌خواند: «وقتی یادت همه جا، خاطره‌سازی می‌کنه…» بقیه‌اش را نمی‌گذاریم بخواند. نباید بخواند. همین‌قدر کافی‌ست. در حسرت روزهای بی‌خاطره می‌سوزیم.
دوم-ایستاده بودیم رو‌به‌روی کتابخانه. همه‌ی حرف‌مان از خستگی و تنهایی بود. خستگی از شیرناپاک‌خورده‌های به ظاهر خورده. از اینکه من، حالا شده‌ام «رفیق روز تنهایی» برای «رفیق روز تنهایی» خودم. سرما می‌وزید و می‌آمد. دی‌ماه بود لابد. سال 85. با نوک پا، خاک و سنگریزه‌های اطراف یک سنگ بزرگتر را هل دادی، و افتاد. « ببین! وقتی کسی اطرافت نباشه می‌افتی!» خم شدم. یک سنگ، درست اندازه‌ی سنگی که حالا افتاده بود، پیدا کردم و گذاشتم‌شان کنار هم. دوباره ایستادم. «یکی باید اینجا باشه، اونی که مثل کسی نیست/ وقت سر دادن آواز،‌ مثل اون همنفسی نیست» یادت نبود. «چی؟» «حامی، از آلبوم اول حامی!» یادت آمد. زمزمه‌اش کردیم،‌با هم، ولی تنها.
سوم-خانم رامش دارد می‌خواند «نباید به پشت سر نگاه کنم/آخه راه رفته دیدن نداره» دوست دارم. امید می‌دهد به آینده. به داشتن روزهای باخاطره، ولی بی‌حسرت و تلخی. ادامه‌اش را می‌خواند. ادامه‌اش خوب نیست. به کار من و ما نمی‌آید. تلخ‌تر از قبل می‌شود.
چهارم- «باز می کنم دست یاری به سویت دراز». «الهه‌ی ناز»، با صدای پدر، لالایی کودکی‌هایم بوده انگار. از وقتی یادم می‌آید دوستش داشته‌ام، به همان دلیل لابد. ولی شنیدن‌اش، حال دیگری دارد با تو؛ درست زیر بلندگویی که پخش‌اش می‌کند.« این همه بی‌وفایی ندارد ثمر/ به خدا اگر از من نگیری خبر، نیابی اثرم»
پنجم- خیلی وقت پیش آتش‌ام زده‌ای. باز هم بزن. تا همیشه، آماده‌ام. عمر آتش اول، همین حوالی می‌شود 1000 روز.
ششم- «تا یه روز تو اومدی بی خستگی/ با یه خورجین قدیمی قشنگ/ با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب/ یه تبر بود با تو با اهرم سخت» این را هم آقای حامدی می‌خواند. همکلام‌اش می‌شوم. شک دارم فهمیده باشد چه می‌خواند. درد ندارد اصلاً. من اما… امان از این اماها و ولی‌ها…
هفتم- مجنون، خوب می‌دانست لیلی به دست آوردنی نیست. مجنون بود اما! مگر می‌شد رهایش کند؟ اخوان ثالث، هنوز محبوب ترین‌ام است. آدمک‌اش همین‌طور. آن جمله‌ی ویران‌کننده‌ی آخرش هم همین‌طور. همان که عاشق‌اش بودم و دوست‌اش نداشتی: «می‌توانست او اگر می‌خواست، لیک…» مانده‌ام که این را از دهان لیلی بخوانم یا مجنون.
هشتم-فرهاد، تیشه بردار/ افسانه ناتمام است/ با خون خویش بنگار/ زین شکوه‌های خون‌بار
«she is not Rachel» :نهم- آنها که فرندز دیده‌اند، معنی این را خوب می‌دانند
And nothing else matters -دهم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s