برای آقای نجات‌دهنده‌ که در گور خفته‌است لابد

اول لابد باید عیدت مبارک گفت به هر کسی که می‌شناسی و دوست داری همیشه شادش ببینی. بایدش قوی ‌تر می‌شود که مبعث را هم به‌ات تبریک گفته‌باشد، بدون ذره‌ای اعتقاد به‌اش لابد.

دوم از ملتی که از سر ناچاری و بی‌جشنی و ناشادی، حتی یلدا را هم جشن می‌گیرد، که نهایت سلطه‌ی تاریکی است، نمی‌شود انتظار داشت که نیمه‌ی شعبان را خوشحالی نکند، گیرم که هیچ- بگو حتی ذره‌ای- اعتقادی به خداوندی شخص خداوند متعال هم نداشته‌باشند تک‌تک افراد تشکیل دهنده‌اش.

سوم خدا باشد یا نباشد، ربط چندانی به من و شما ندارد البته! قبول‌اش کنید یا نه هم، باز با خودتان. استدلالی ندارد اصلاً که بشود ثابت‌اش کرد یا رد، چه رسد به اثبات صفات‌اش؛ که این متألهان از منطق بی‌خبر ادعایش را دارند. گیرم که خداوند، یک وجود حقیر مثلاً شیطانی باشد با قدرتی بسی کمتر از چیزی که می‌گویند، گیرم که حتی مرده‌باشد، چه می‌شود مگر؟! کسی هست که بتواند نقیض‌اش را ثابت کند؟

چهارم خدا را می‌شود پذیرفت یا رد کرد، بدون هیچ منطقی. یا می‌پذیری و برایت موجود می‌شود یا نمی‌پذیری و برایت ناموجود است. نپذیری، البته که نتایج‌اش را هم می‌پذیری، که مثلاً عیسی، ته تهش‌، یک آموزگار خوب شورشی بود که حاکمان‌اش کشتند، و بقیه هم به همین ترتیب. نتایجی که با پذیرش‌اش می‌گیری، البته آن‌قدر قطعی و یقینی نیست. اعتقاد به پیامبری پیامبران خدا، دقیقاً از جنس اعتقاد به خود خداست! یا قبول می‌کنی، یا نه. هیچ مدرک عقل‌پسند معتبری برای هیچ‌کدام‌اش نیست. دوست داری قبول کن، دوست نداری، نه.

پنجم اما قصه‌ی امامت از این دوتا جداست. مسلمانی را که بپذیری، آن وقت سر و کله‌ی فقیهان و مورخان‌اش پیدا می‌شود. عده‌ای‌شان با استدلال‌های خودشان، سعی می‌کنند قانع‌ات کنند که امامی بوده و امامتی. عده‌ای‌شان هم می‌گویند که نخیر آقاجان! حکومتی بوده و خلافتی، و نه امامتی. اینکه کدام محکم‌تر بحث می‌کند و پذیرفته‌تر، با کسی که گوش‌شان می‌کند. ولی قصه، از جایی خراب می‌شود که بعضی از دسته‌ی اول، یک فعل «هست» به امامت‌شان اضافه می‌کنند. «هست»‌ای که خواهد آمد: قصه‌ی ناجی.

ششم

استراگون: خب؟ بریم؟
ولادیمیر: شلوارت را بکش بالا.

– چی؟

– شلوارت را بکش بالا.

– می‌خوای شلوارم را بکشم بالا؟

– شلوارت را بکش بالا.

– (متوجه می‌شود که شلوارش افتاده‌است.) درست است.

شلوارش را بالا می‌کشد. سکوت.

– خب؟ بریم؟

– آره،‌بریم.

حرکت نمی‌کنند.

و نمایشنامه به پایان می‌رسد و دو ولگرد منتظر گودو، «در انتظار گودو» می‌مانند. بکت، تمامی منتظران ناجی را به سخره می‌گیرد.

هفتم «حکایت مسافرانی که در یک ایستگاه دورافتاده، قطار خوشبختی را به انتظار نشسته‌اند. سرانجام در جایی میان رویا و واقعیت، قطار از راه می‌رسد، اما مسافران بی‌هیچ حرکتی این فرصت رویایی را از دست می‌دهند. چرا که از رفتن و برخاستن می‌هراسند. قطار سوت می‌کشد و از ایستگاه دور می‌شود. مسافران می‌گویند: مهم نیست. یک بار دیگر. یک بار دیگر که قطار از راه برسد ما به سفر موعود خواهیم رفت.» پاییز، ایستگاه آخر به کارگردانی شهیار قنبری، بکت را تقلید می‌کند. زهر کمتر، سخره‌ی بیشتر. گودو می‌آید و چیزی نمی‌شود.

هشتم توی یکی از نمایشنامه‌های گورکی، کسانی که قرار است نجات یابند، بعد از مدتها انتظار، بالاخره خود به دنبال ناجی می‌روند تا درخواست کنند بالاخره بیاید. زیر درختی پیدایش می‌کنند. کاسه‌ی سر ناجی،‌ حالا شده‌است مأمن و خانه‌ی مورچه‌ها. ناجی، از پس مورچه‌ها هم بر نیامد.

نهم ناجی‌ای که فردا را عید کرده‌است بی‌نظیر است. ناجی زرتشتی‌ها، وقتی به دنیا می‌آید که می‌خواهد ظهور کند. ناجی یهودی‌ها معلوم نیست کیست. وجود پاکی است که خواهد آمد، و ناجی مسیحیان، یا به آسمان‌ها معراج کرده، یا نمی‌دانند کیست. ناجی مسلمان‌ها، بخش کوچکی از مسلمان‌ها، نزدیک 1200 سال است که زنده‌است و مخفی، لابد. تمام استدلال‌هاشان هم روی «امکان» می‌چرخد و نه «اثبات». آخرش فقط وقتی می‌توانید باورش کنید که خودتان بخواهید؛ وقتی که خودتان خودتان را فریب دهید.

دهم بخش کوچکتری از همین مسلمان‌های معتقد به امامت، نقل می‌کنند نجات‌دهنده، مرد. سال‌ها پیش. کجا و چگونه‌اش را نمی‌دانم. علاقه‌ای هم ندارم بدانم. این یک روایت را هم از طرف ما بشنوید!

یازدهم اما، عید هر کسی که باوری دارد یا ندارد به جشن تولد نجات‌دهنده‌ی روزی مثل فردا متولد‌شده، مبارک! ملتی که شادی ندارد، باید همین‌ه
را هم غنیمت بداند. باوری باشد یا نه، مهم نیست.

دوازدهم نجات‌دهنده‌ای وجود ندارد. شک نکنید

Advertisements

5 پاسخ به “برای آقای نجات‌دهنده‌ که در گور خفته‌است لابد

  1. یلدا را به خاطر پیروزی روشنایی بر تاریکی(هرچقدر هم که طولانی باشه حتی یک دو دقیقه بیشتر)جشن می گیرن.اما پنجم که قصه امامت هم جدا نیست.دوست داری قبول کن دوست داری نه.منکر وجود ناجی نمیشوم،نیازی به وجودش نمیبینم.راحت تر نیست؟اما این را قبول دارم که ابراز شادی مردم از صعود تیم ملی به جام جهانی قابل مقایسه با نیمه شعبان نیست!

  2. sokhan haye ziadi mishe dar in zamine goft o hamintor ke gofteand. jaye bahse ziadi ham dare …
    man ma’moolan dar in zamine nazaramo nemigam …!
    vali kheili jaleb o bedoon parde gofti.
    vali ino az man bedoon ke injoori harf zadan -nemigam bade vali- khoob nist va ba andisheE ke mardom daran kheili sakhte ghabool kardanesh… bayad gozasht khode mardom beran donbalesh…
    ye bar ba yeki az akhoondha dar in zamine bahs mikardam o az bad amoozi ha migoftam o inke eshtebah gofte balaye manbar. avalesh ke ghabool nemikard vaghti ba zaboone khodesh halish kardam ye dafe jebhe ro avaz kardo goft ke are khodam ham midoonam!! khastam dige az in harfa nazane, vali oon ham goft ke mardom doost daran injoori beshnavan o in ham kareshe!!!
    baraye hamin man migam ke bayad injoori nagoft vali be chalesh keshid. in masael be hadi too khalian ke ba kami bahse tarikhi ham mas’ale hale!

  3. naji hast ya nist o kari nadaram , vali inke beshinim be imide yeki dge , inke bavar konim kari az daste ma bar nemiad , inke harja residim ke zadan too saremoon begim kare khodast ya khaste emam zamane ……..
    => akharesh mishe hamin ke mibini ba ye tavaloode javdane o mohoomi ye ede ahmagh mirizan birooon migan ghorboonet agha, ye ede ham oghdei mian biroon mizanan miraghsan ma ham ke mesle asb vaimisim vase khodemoon tafsir mikonim

  4. توضیح: دو کامنت به درخواست کامنت‌گذار حذف شد.
    به هادی:
    فردای یلدا را می‌شود جشن گرفت اما خودش را نه. یلدا جشن نیست، هر چه که باشد. ملت بیدار می‌مانند تا مبادا تاریکی پیروز شود: نگهبانان شب!
    در مورد امامت هم، نخیر! جداست! خدا و پیامبر، هیچ دلیلی بر وجود یا ردشان نیست. امامت چرا. هم برای بودش و هم برای نبودش دلیل هست. دوست داشتن‌اش البته که پابرجاست

    به شاهین:
    اینکه چرا اینگونه می‌نویسم و می‌گویم، باشد برای بعد!
    به امیر:
    یه عده احمق؟ یه عده هم عقده‌ای؟ ما هم اسب. چه جامعه‌ی خوبی! نه عزیز دل برادر. نه آنها احمق‌اند نه آن‌یکی‌ترها عقده‌ای، نه ماها اسب. همه انسان‌اند و همه‌ی اینها، چیزی جز انسانیت نیست. نه ان رقصیدن مشکلی دارد، نه آن قربانت بروم‌ها نه این تفسیرها. همه و همه، رفتارهای کاملاً عادی جماعتی است به نام انسان

  5. بحث خدا رو با اینا نمیشه یکی کرد این ظهور که می گی جزء سنت این مرز و بومه. و هیچ وقت کسی نمی تونه اونو اثبات کنه یا اینکه با دلیل محکم ردش کنه . حرکت هایی تو تاریخ داشتیم مثل اینکه با شتر می رفتن امام زمان رو بیارن که اینا از جهل مردم سرچشمه می گیره . اعتقاد به اینکه یک منجی میاد یا نه تو روند عادی زندگی ما نباید تأثیری داشته باشه چون ما تو حال زندگی می کنیم ولی نفس اعتقاد چیز بدی نیست چون ایمان و اعتقاد به فلسفه حیاتت برمی گرده و خیلی از آدما باور دارن که آدم به اعتقادش زندس و اینکه اگه به خدا ایمان داشته باشن تو سختی های زندگی خالی نمی شن و احساس ضعف نمی کنند
    اگه بخوام ادامه بدم این بحث تموم نمیشه فقط اینکه هر کس تو زندگیش حق داره هر جور بخواد فکر کنه و کسی نمی تونه به اون بگه چرا اینجوری فکر می کنی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s