آنگه دو دست مرده‌ی پی‌کرده از آرنج

دم غروب یک روز گرفته‌ی پاییزی. از آن روزها که جان می‌دهد برای گرفتن عکس‌های خسته و دلمرده. از آن روزها که جان می‌دهد بارانی‌ات را بپوشی، یقه‌هایش را بدهی بالا و بازو در بازوی عشق‌ات بندازی و کنار درختان حالا بی‌برگ و بر، یا کنار رودخانه، ‌آرام و بی‌دغدغه، یا شاید افسرده‌وار قدم بزنی. یا که سیگاری بگیرانی و خیره شوی به افق، دودش را بیرون بدهی با ناامیدی،‌ و ته دل‌ات حسرت بخوری که چه و چه. که بنشینی پشت فرمان و توی یک اتوبان یا جاده‌ی خلوت، بروی رو به خورشید بی‌فروغ در حال غروب.
ایستاده‌بودم جایی، روی یک بلندی. در چنان فضایی. بارانی‌ام را پوشیده بودم و زل زده بودم به روبه‌رو، به غروب آخر. سرم را انداختم پایین، به نشانه‌ی شکست لابد. بلندش کردم. به دوردست‌های سمت راست خیره شدم. پرنده‌ای رد شد. خم شدم به جلو. به سقوط. گوشی‌ام زنگ خورد. خم شده‌بودم. اسم تماس گیرنده را دیدم. یک تلخند؛ و ضربه.
آمدم بالا. با گردن شکسته افتاده بودم روی زمین. خونی نبود. موبایل، هنوز زنگ می‌خورد. یقه‌های بارانی هنوز بالا بود. خورشید، همچنان بی‌فروغ می‌رفت. پرنده‌ای در دوردست بال گشوده بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s