سیاوش

نشسته بودم کنار آب،‌ داشتم هات‌داگ‌ام را کوفت می‌کردم که آمد و ایستاد نزدیک من، رو به آب. صاف. مستقیم، خیره به نقطه‌ای وسط‌های آب. دست‌هایش را برده‌بود پشت کمرش،‌قفل کرده‌بود به هم. شبیه مورفیوس ماتریکس. یک لحظه‌ای زل زدم به طرف. جالب بود! قوطی نوشابه را بردم بالا، که برگشت طرف من. لبانش را به هم فشرد،‌انگار بخواهد چیزی بگوید. و برگشت طرف آب. سعی کردم بفهمم دارد کجا را نگاه می‌کند. باز برگشت و نگاه جستجوگرم را دید. زل زد به افق. افق ابری. خورشید، که می‌رفت. بلند شدم که بروم. از کنارش که رد شدم، گفت: می‌بینی؟
-چیو؟!
– غروب، افق، ابر، بوی نم توی هوا
– حس و هوای افسردگی
– زدی توی خال.
– چرا؟
برگشت سمت رود. زل زد به جایی دیگر،‌ وسط‌های آب.
– به کجای این شب تیره؟
– لابد به عمق چشمان شیرین تو.
– خط چهارم.
– حالا تو زدی تو خال.
سرش را بالا آورد. مستقیم، به آن سوی رودخانه. چندثانیه‌ای ماند. برگشت. دستش را آورد و گفت: سیاوش. دست دادم و گفتم سهیل. گفت کم دیدم کسی زود نگذره. گفتم ما گذشتیم قبلاً. جایی نیست برای رفتن. گفت بریم کوه؟ جای رفتن هست؟ رفتیم
تکمیلی: گفت که اسم واقعی‌اش باشد اشکال ندارد. تبدیل‌اش کردم به همین چیزی که الان می‌بینید
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s