!یادت بخیر، مسعود برجیان

نمی‌دانم چرا این چند روز یاد مسعود برجیان افتاده‌ام. دوست عزیز، و وبلاگ‌نویس خوش قریحه و خوش‌قلم و قدرتمندی که الان چیزی بیشتر از یک دوست دورافتاده نیست.
مسعود هم شد یکی از قربانیان انتخابات 84. ذوق و شوق و هیجان و امیدی که در سر داشت، همه با یک انتخاب بد، شد افسردگی و ناامیدی و بی‌حوصلگی. نه بلافاصله و سریع، آرام و مداوم. هر چه گذشت، خردتر شد و عاقبت بی‌خیال نوشتن و تحلیل و خواندن و سخن‌راندن شد.
هر از چندگاهی سری می‌زدم به وبلاگ‌اش- پیام ایرانیان- و از دوباره‌خوانی بعضی مقالات‌اش کیف می‌کردم. یاد می‌گرفتم. نوشتن، موشکافانه دیدن، پوشاندن حرف‌های تند، در لفافه‌ی آرامش و منطق، و هر چه می‌شد یاد گرفت از «تأملی بر تقسم‌بندی روشنفکران ایرانی»، «‌راه خاورمیانه‌ی بزرگ از ایران می‌گذرد»، گزارش جنجالی‌اش از صحبت‌های مصطفی ملکیان: «تجدد ایرانی بی‌معناست»، «به نام قیصر، به کام روشنفکری»، «خداحافظ رفیق! دوران خوبی بود» و البته، «پارگی…»!!!
مسعود و پیام ایرانیان اما، شدند اولین وبلاگ و وبلاگ‌نویس مهم خداحافظی کرده‌ی ایرانی بعد از انتخابات ریاست جمهوری 84. بعد از آن بود، که یکهو موج خداحافظی و رخوت، وبلاگستان را فرا گرفت. انگار همه منتظر کسی بودند که بنشیند، تا همه با هم بنشینند، و مسعود شد اولین نشسته. نشسته‌بودیم کنار سی‌وسه‌پل، و از تصمیمش برای خداحافظی می‌گفت. گفتم تو بروی، همه می‌روندها! همه دپ زده‌اند مسعود! گند می‌زنی به بقیه! دوست دیگری هم دلیل دیگری آورد، که خب،‌ یادم نیست! ولی مسعود خداحافظی کرد. شرایطی که برده‌بودش تا آنجا که «ایستاده بر درگاه معبد خودکشی» را بنویسد، اجازه‌اش نداد دیگر. خداحافظی کرد.
دیروز که بعد از چندماه،‌ دوباره خواستم سری به پیام ایرانیان بزنم، دیدم دیگر خبری نیست. مدت اجاره‌ی فضا تمام شده، و پیام ایرانیان هم تمام. خودش باشد،‌ احتمالاً می‌گوید: پیام ایرانیان دیگر به گوش نمی‌رسد! با لبخندی تا بناگوش باز شده، و شیطنتی که در چشم‌ها برق می‌زند.
حسرت می‌خورم که چرا آن نوشته‌های ناب را آرشیو نکرده‌ام برای خودم، تا از «قلم مخملین»‌اش از لذت سرشار شوم. باید حسرت بخورم به یاد همه‌ی روزهایی که بعد از جلسه‌های سه‌شنبه‌ی جبهه مشارکت، که مسعود و من و هادی-همان دوست مشترک- از پایه‌های ثابت سخنرانی و شنوندگی و پرسش و نقل خبر و جوسازی(!)هایش بودیم-و حالا فقط هادی مانده- سه چهار نفری راه می‌افتادیم توی خیابان‌های اطراف انقلاب، چندساعتی را، گاهی تا ساعت یک و دو شب، به بحث می‌گذراندیم. من از انقلا بودن انقلاب مخملین م‌گفتم، مسعود و هادی از نبودن‌اش. مسعود و من از چندگانگی برداشت از امنیت ملی می‌گفتیم، هادی از تفسیرپذیر نبودن‌اش. من و هادی هم که نظر مشترک چندانی نداشتیم! «سه‌شنبه‌ها»ی محسن چاوشی لابد جان می‌دهد برای اینجا، گیرم که هیچکدام عاشق همدیگر نبودیم!
حالا، حدود دو سال بعد از خداحافظی مسعود، و سه سال بعد از آغاز دولت نهم، مسعود فعال دانشجویی به‌هم‌ریزنده‌ی کل شهر یزد، و پایه ثابت جلسه‌های سیاسی و اندیشه اصفهان، و نویسنه‌ی دعوت‌شده به همکاری از طرف فصلنامه‌ی حالا مرحوم مدرسه، تبدیل شده به یک مهندس منزوی یکساله متأهل دور از اخبار و دور از نوشتن. یک آدم خسته و فرسوده. 1984 را خوانده‌اید که شخصیت اصلی داستان، بعد از شکنجه‌ها و اعتراف‌هایش چه‌قدر می‌شکند؟

Advertisements

3 پاسخ به “!یادت بخیر، مسعود برجیان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s