تراوشات بی‌منطق ذهن و زبان آن کس که ضدمنطق شد

این جور وقت‌ها، که آن‌قدر اوضاع بد می‌شود که خونسردی‌ام، این‌قدر از دست می‌رود که دلم می‌خواهد سر خودم هم داد بکشم؛ این جور وقت‌ها که آن‌قدر به این فکر می‌کنم که باید از این قفس‌سازان تنگ‌دیده‌ی گاه بی‌اندیشه به جایی پناه ببرم که آسمان‌اش گر چه همین رنگ است، اما قفس‌اش این رنگ نیست؛ این جور وقت‌ها که باید حسرت بخورم و حرص، که چرا گاهی این همه جداماندگی و تنهایی را باید تحمل کنم، بدون آنکه بتوانم لذتی ازش ببرم؛ این جور وقت‌ها، همیشه یک راه هست بی‌نظیرترین رویاها، که می‌دانم که تا امروزش، که بوده، و که تا فردایش، که می‌خواهد باشد، گر چه نه آن طور که من می‌خواهم که باشد، که بخندد و ببارد و بنوازد و شیرین کند هر چه تلخی در اطراف‌ام هست، گیرم که با افزودن تلخی‌های خودش، که همه‌ی دیگرها را کنار بزنند و بشوند اصل فکر و ذهن و زبان و عمل من، که تا پاک کنم هر چه اندوه و اضطراب می‌شود دید در صورت و حرکات و رفتار و صدای یکی، که حالا، نزدیک 3 سال است، که ‌بزرگترین باعث و اسباب آرامش من است، گر چه خودش بزرگترین اضطراب تا همیشه‌ی من باشد.
سهیل
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s