پاره‌هایی از دیده‌ها

شبهای تهران را دوست دارم، زیاد. زنده است. زندگی جریان دارد. مثل اصفهان نیست که 10 بشود، شهر دیگر نفس نمی‌کشد. حس نمی‌کنی که میان زندگان زندگی می‌کنی. می‌شود شهر مردگان. تهران اما نه. یادم نمی‌رود شبی با علی، ساعت 1:30، کنار دریاچه مصنوعی پارک ملت نشسته‌بودیم، و تازه، گروه گروه، می‌آمدند برای بدمینتون بازی کردن. ایضاً یادم نمی‌رود که 10-12 روز بعدش، توی اصفهان، باز هم با علی، ساعت 10:30 نبود، و پرنده که چه عرض کنم، سگ هم توی خیابان پر نمی‌زد؛ البته غیر از من و علی!

تهران را دوست ندارم. بیش از حد بی در و پیکر است و نامتمرکز. مسیرهای طولانی و تعویض مسیرهای پی‌درپی، امان آدم را می‌برد. اگر دو سه جا کار داشته‌باشی که دیگر تمام است. یک روز کامل، فقط و فقط صرف دو سه کاری می‌شود که روی هم رفته، 2-3 ساعت بیشتر نباید وقتت را بگیرند. مثلاً، صبح، با یک مهندس قرار دارید توی خیابان ستارخان، پل کاج. نیم ساعته تمام می‌شود، و حالا باید بروی شهرک غرب، خیابان زرافشان! دو ساعت یکی را می‌بینی، حالا باید بروی جردن، دفتر یک روزنامه. تمام که شد، ونک، دفتر یک شرکت، و بعد از آن هم یا کوی دانشگاه تهران، یا شهرک غرب، خیابان دریا، به عنوان خوابگاه و البته برای دیدن همان علی!

تهران را دوست ندارم. زیاده از حد گرفته‌است. ساختمان‌ها ردی از غبار دارند که پاک شدنی نیست. ماشین‌ها هم. آسفالت کف خیابان هم. آدم‌ها هم. این غبار را هیچ رقمه نمی‌شود نادیده گرفت. من یکی را که بدجوری عذاب می‌دهد.

سیاوش را دیدم. دارد می‌رود
پ.ن: یعنی خوابم می‌آیدها

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s