من، نگهبان پشمالو و فضا

 روی پوستر نمایشگاه «انسان و فضا» که این طرف و آن طرف شهر نصب کرده‌اند، نوشته  13 تا 19 مهر، از 9 تا 13 و از 16 تا 19. خب، خوب است. همان سیزدهم، به خواهرجان می‌گویم برویم؟ خوشحال می‌شود. دو سه روزش را من مشکل دارم، دو سه روزش را او کلاس است یا تمرین موسیقی. می‌شود هجدهم. امروز. ساعت 5، خسته و کوفته و با اعصاب داغان می‌رسم خانه(این الان آرایه‌ی ادبی شد؟!) می‌گویم فردا برویم؟ می‌گوید فردا اختتامیه است و اجرا داریم. اه! فردا صبح چه‌طور؟ فردا صبح تمرین بسکتبال داریم! لعنت! نهار را بخورم، می‌رویم. خوشحال می‌شود. برق می‌زند چشم‌هایش‌ها!
ساعت 5:45 به کتابخانه‌ی مرکزی می‌رسیم. تقریباً همزمان با ما، یک پدر و پسر7-8 ساله‌اش هم می‌رسند. روی در یک کاغذ چسبانده‌اند که: امروز نمایشگاه، ساعت 6 تعطیل می‌شود. نگهبان پشمالو، ایستاده دم در. راه نمی‌دهد. می‌گوید دارند جمع می‌کنند، آخرش است. گفته‌اند راه ندهید. آقای میان‌سال، می‌گوید چرا؟! نگهبان می‌گوید چون روز آخر است و زودتر تمام می‌شود. جوش می‌آورم جوش آوردنی! می‌گویم چرا؟ نوشته تا ساعت 7! آقای میان‌سال هم تکرار می‌کند. نگهبان پشمالو طعنه می‌زند: یک هفته بوده، شما عدل همین روز آخر ساعت آخر باید بیایید؟! لبخند کثیفی هم بر گوشه‌ی صورت‌اش نقش می‌بندد. لابد خوشحال است که یک مرد میان‌سال را جلوی پسرش کنف کرده‌است. نمی‌توانم تحمل کنم. من احمق نیستم. داد می‌زنم، نه آنچنان که باید: یعنی چی؟! مسخره‌بازیه مگه؟امروز روز آخر نیست، الان هم ساعت آخر نیست. به تو هم هیچ ربطی نداره که من کی می‌خوام بیام. آقای میان‌سال، که کلاً آرام می‌زند، به نگهبان می‌گوید: راست میگه این آقا. ما گرفتاری داریم خب! روزای دیگه نمی‌تونستیم بیایم. راه بده بریم تو. نگهبان می‌گوید باید هماهنگ کنم. دلم می‌خواهد کیف‌ام را پرت کنم توی صورتش، هر چند می‌دانم کیفی که چیز خاصی تویش نیست، آن هیکل قلمبه را تکان هم نمی‌دهد. می‌رود هماهنگ کند. چند نفر دیگری هم اضافه شده‌اند. پشت در می‌ایستد و انگار مأمور گیت ورودی کاخ ریاست جمهوری است، بی‌سیم می‌زند به یکی دیگر. احتمالاً یک ابله دیگر. دست‌اش را می‌گیرد جلوی دهانش که لابد ما لب‌خوانی نکنیم چه می‌گوید. می‌گوید بروید تو، و سریع برگردید. موقع رد شدن از جلویش، می‌ایستم و نگاهی خشمگین، نه آنچنان که باید، تحویلش می‌دهم. طلبکار هم هست آقا. می‌رویم تو. اوضاع همین است. یکی از گالری‌ها را یک خانم جوان بسته، که پایین مقنعه‌اش، برچسب چسبانده(چسب، نه سوزن!) که : مسئول پاسخگویی! می‌گوید تعطیله، راه نمی‌دیم. دو سه نفری اعتراض می‌کنند که می‌رویم تو و زود می‌آییم بیرون. می‌گوید: نه امکان نداره. می‌گویم چرا؟! می‌گوید چون تعطیل است. پوستر نمایشگاه را که همانجا گذاشته‌اند نشان می‌دهم و می‌گویم نوشته 13 تا 19 مهر، از 16 تا 19. الان هنوز ساعت 19 نیست، و من می‌خواهم بروم توی آن یکی گالری. می‌گوید: نمیشه، چون دارن جمع می‌کنن و تابلوهای نقاشی نمایشگاه بعدی رو می‌زنن. می‌گویم یعنی چی؟! مگه نمایشگاه تا نوزدهم نیست؟! امروز که هنوز هیجدهمه. می‌گوید من نمی‌دونم. به من ربطی نداره. با دست اشاره می‌کنم به برچسب روی سینه‌اش. می‌گویم اینجا نوشته مسئول پاسخگویی. من جواب می‌خوام. می‌گوید من اینجام تا راهنمایی کنم فقط. می‌ایستم و زل می‌زنم به چشمانش. می‌ایستد و زل می‌زند که از رو بروم مثلاً. پنج ثانیه تحمل نمی‌کند. رویش را برمی‌گرداند. به خواهرجان می‌گویم: بیا بریم.  الانه که قاطی کنم! من میرم دم در، منتظرت می‌مونم. توی ذوقش خورده. می‌گوید نه. با هم بریم. برمی‌گردیم، که روی دیوار، عکس ایستگاه فضایی میر را می‌بیند. همین دیشب برایش توضیح می‌دادم که اصلاً ایستگاه فضایی چیست و ایستگاه بین‌المللی و ایستگاه میر چه بودند و اینها. چنان برق می‌زند چشمانش، که نمی‌شود برنگشت و نایستاد و لبخند زد به «میر» و نگفت: «چه باحال!».
برمی‌گردیم. جمعیت نسبتآً زیادی دم در ایستاده‌اند و با نگهبان پشمالو بحث که نه، جر و بحث می‌کنند. او هم همان جواب مزخرف را می‌دهد(عدل روز آخر اومدین؟) یکی از خانم‌ها می‌گوید یعنی چی؟ با این مسخره‌بازی می‌خواین نمایشگاه بین‌المللی هم برگزار کنین؟! می‌ایستم و نگهبان را نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد با کله بزنم دماغ‌اش را خرد و خاکشیر کنم. بعدش هم می‌خواهم به خانم معترض بگویم تازه خبر نداری! دارند جشنواره‌ی بین‌المللی برگزار می‌کنند به چه توپی! به چه ماهی! انتخاب گروه سرودشان را گذاشته‌بودند برای یک روز مانده به افتتاحیه. گروه اختتامیه را هم دو روز مانده به اختتامیه گفته‌اند که بیایید! تازه نمی‌دانید چه جوری انتخاب کرده‌اند! گفته‌اند «ای ایران ای سرزمین من» را نخوانید، چون صحبتی از امامان در آن نیست! رفته‌اند این دلقک بی‌مزه، خوشرنگ را آورده‌اند، که در افتتاحیه، متلک قومی که نه، متلک ضد قومی بپراند. برای چه کسانی؟ کودکان و نوجوانان.
دلم نمی‌گیرد. این چیزها دیگر ارزش آن را ندارند که دلم برایشان بگیرد. اینجا هر روز، ویران‌تر می‌شود. افسوس نمی‌خورم

پ.ن: الان یادم آمد که آن خانم جوان، چه چشم‌های زیبایی داشت! حیف. کاش نصیب‌اش نمی‌شد

Advertisements

2 پاسخ به “من، نگهبان پشمالو و فضا

  1. پس اصفهان از این خبرهاست. راستی من مانده ام این همه نگهبان پشمالو را از کجا می آورند؟ راستش را بخواهی فکر می کنم این ها اول نگهبان می شوند بعد پشمالو. اکثر قریب به اتفاقشان قبل از آن که نگهبان بشوند، پشمالو نبوده اند.

    مخلصیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s