این آبهای اهلی وحشت؟

وقتی تو هی به خودت ضربه می‌زدی- حالا عمدی یا غیرعمدی- رفتیم یه جایی که چند دقیقه بشینی تا مثلاً خونریزی زخمات بند بیاد، که افتادن دنبالمون! چرا؟ لابد چون می‌خواستیم اونجا رو بگیریم! دست‌تو گرفتم و کشیدمت دنبال خودم تا فرار کنیم. رسیدیم به یه جایی که تو واقعیت،‌این شکلی نیست ولی قبلآً هم خوابشو به همین شکل دیده بودم!( کف می‌کنی؟ خواب‌هام هم دنباله دارن!) یه شیب طولانی بود که باید روش لیز می‌خوردیم. یه لحظه تردید کردی. من که تجربه‌شو داشتم، گرفتمت و پریدیم روش. لیز خوردیم و رسیدیم پایینش. هنوز صدای کسایی که افتاده بودن دنبالمون میومد. افتاده بودیم یه جای جالبی، که وسط یه جنگل پر از دار و درخت، دیوار شیشه‌ای درست کرده‌بودن،‌ یه نوری شبیه این نوراهایی که تو فیلما مثلاً مستقیماً از بهشت ارسال شدن(!) می‌تابید و یه پیرمرد نشسته‌بود روی یه نیکمت روزنامه‌شو می‌خوند. یه آقای خشنی هم وایساده بود، که قیافه‌ش مثل یارو بود که آخر فیلم شهر بچه‌های گمشده منفجر شد. هر چی گشتیم دنبال راهی که بریم ازش بیرون، پیدا نکردیم. به یارو گفتیم. یه راه نشون‌مون داد که چندتا پله بود که می‌رفت بالا. لابد فکر می‌کنی اونجا مثلاً یه جایی بوده بین زندگی و مرگ،‌ و طرف فرستادت‌مون طرف بهشت یا جهنم یا هر جای دیگه‌ای. ولی اشتباه نکن! بعد که از پله‌ها رفتیم بالا، رسیدیم به یه چیزی شبیه دهانه‌ی چاه، که البته عمق نداشت. یه جور ورودی بود به یه قهوه‌خونه، که چارتا لات و لختی نشسته‌بودن توش قلیون می‌کشیدن و مزخرف می‌گفتن. اومدم برم پایین، ولی اولین چیزی که دیدم،‌ برق پس کله‌ی جناب استاد شاه‌طالبی بود! برگشتم به طرف تو، و زنگ ساعت بیدارم کرد
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s