«روزی که من را خفه شدم» یا «آنها که به سر»

امروز شریفی، استاد کلاس اندیشه‌ی یک، داشت از پست مدرن صحبت می‌کرد و آنچنان خوب و گل و بلبل نشان‌اش می‌داد که شک ندارم، کسانی که گوش می‌کردند، و شناخت چندانی هم از مباحث نداشتند، خودشان را هوادار پست‌مدرنیسم و دشمن درجه یک مدرن می‌دانستند!
من، اگر نه به عنوان یک مدرن، که به عنوان کسی که این بحث‌ها را خوانده و کار کرده و تا حدودی ادعایش هم می‌شود(!) دستم را بالا بردم و بعد به استاد گرامی که نه، به خود مبحث پست‌مدرنیسم ایراد گرفتم(بیشتر به تعریف استاد. دقت کنید: تعریف!). استاد هم از در دفاع وارد شد، و یکی دو دقیقه‌ای جدل کلامی داشتیم( فلسفه نخوانده‌ها بدانند که جدل کلامی، چیز بدی نیست! همان مناظره‌ی خودتان است!) یکهو وسط بحث، آقای شریفی گفت «الان قیافه‌ها خیلی جالبه، خیلیا مات و مبهوت موندن که اینا دارن چی‌چی میگن!» حق هم داشتند البته. اسم گادامر و شک دستوری و تخریبی، و تجربه‌ی ناتمام مدرنیته و فرانکفورت و امثال اینها به گوششان نخورده بود احتمالاً. ایرادی هم بهشان وارد نیست البته؛ خل نبوده‌اند مثل ماها! تا اینجایش هیچ مشکلی نداشت. اگر استاد می‌گفت که بقیه‌ی بحث را بگذاریم برای بعد، و من قبول می‌کردم هم مشکلی نبود. مشکل اینجا شروع شد، که یک آقای تقریباً میانسالی که نمی‌دانم چه رشته‌ای می‌خواند، با موهای نسبتاً کم، و تا حد زیادی سفید، برگشت و با عصبانیت به استاد گفت: «خب استاد! شما درستون رو بدید. این بحثا که مال کلاس نیست. از درس خودتون عقب می‌مونید.» استاد با آرامش خوبی جواب داد: «من که نمی‌تونم بگم حرف نزنید.» چند دانشجو به حمایت از حق حرف زدن من( و نه من) در آمدند که: «استاد جالب است این بحث‌ها.» استاد داشت جواب می‌داد و نظر خودش را می‌گفت که «این بحث‌ها تا وقتی خوب است که مرتبط باشد، و اگر رأی‌گیری کنیم و بچه‌ها موافق باشند، من حاضرم کل وقت کلاس را هم به اینها اختصاص بدهیم.» یک دانشجوی دیگر، از ته کلاس، گفت «استاد ما هیچی از حرفای شما نفهمیدیم. از عقل ابزاری و اینا که صحبت می‌کنید من چه می‌فهمم؟ من دانشجوی جغرافی‌ام و همه‌ش با شهر و خاک و کشور و… سر و کار دارم.» خواستم برگردم بگویم احتمالاً شما از توی رحم مامانت اسم جغرافی رو شنید‌ه‌بودی؟!
استاد رأی‌گیری کرد، و با اکثریت مطلق، حرف آن آقای میانسال رأی آورد. قرار شد کسی بحثی نکند که تا حدودی خارج بزند، تا استاد بتواند درسش را بدهد. هر کسی هم سوالی یا ایرادی داشت، برود بعد کلاس. خود استاد هم به طور مشخص به من اشاره کرد که تنها دانشجویی هستم که حرفی برای گفتن دارم و حاضرم حرف بزنم و مثلاً تعریف کرد
احتمالاً برهان‌های اثبات خدا را هم که می‌خواهد مطرح کند، بنده حق ندارم ایراد بگیرم به تک‌تک برهان‌ها، و باید بگذارم آن آقای میانسال و دیگر همنوعان‌شان، همین را بشنوند که از وجوب و امکان، خدا را اثبات می‌کنیم و بعد خوشحال بشوند و بروند به آنهایی که می‌پرسند این‌ها را بگویند و آنها هم بپذیرند. لابد هیچ‌کسی هم توجه نکند که برهان وجوب و امکان آنجایی اشکال دارد، که برداشته فرض‌اش را این گذاشته که واجب‌الوجودی هست! یعنی به طرز جالبی، وجود خدا را فرض کرده، و از این فرض استفاده کرده برای اثبات این حکم که خدایی وجود دارد!
می‌خواهم بروم به استاد بگویم سر کلاس نخواهم آمد. بعید است چیز زیادی به دانسته‌هایم اضافه کند. حق صحبت کردن هم که امروز دانشجویان عزیز از من سلب کردند. دو ساعت، هزینه‌ی بیشتری از فایده‌اش دارد احتمالاً. خدا نگهدار

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s