وقایع‌نگاری یک روز برنامه‌ریزی نشده

12

ایستاده‌ام سر کوچه، که تاکسی پیاشود. به 12:30 نیم اسعت مانده. این سخنرانی باید خوب باشد.

12:05

تاکسی از دور پیدا می‌شود دست تکان می‌دهم. می‌کوبد روی ترمز. به سمتش می‌روم. از پشت سر، صدای گوشخراشی می‌شنوم. برمی‌گردم. یک موتور دارد روی زمین لیز می‌خورد و به سمت من می‌آید. ثانیه‌ای بعد، خودم را در حالی که روی دست‌هایم تکیه کرده‌ام-شبیه چهار دست و پا رفتن- می‌بینم. پای راستم درد می‌کند. بدنم کوفته‌شده، و سوزش خراش‌هایی این طرف و آن طرف عذاب می‌دهد. برمی‌گردم و می‌نشینم. مردم جمع می‌شوند. راننده موتور که یک پیک موتوری است می‌آید و می‌گوید آقا ببخشید چی شد؟ و شروع می‌کند به فحش دادن به راننده‌ی تاکسی، که حالا فرار کرده‌است. ترس را در چشمان رانندهی موتور می‌بینم. می‌گویم برو،‌خیالت راحت. حالا ایستاده‌ام. تاکسی می‌گیرم و به دانشگاه می‌روم.

12:10

دم در دانشگاه پیاده می‌شوم. پای راستم را که بر روی زمین می‌گذارم، مچ راستم از درد فریاد می‌کشد. قبلاً به خانم فاطمی خبر داده‌ام که ممکن است دیر بیایم. به بابک زنگ می‌زنم که بیاید کمک کند. جواب نمی‌دهد. به بهروز زنگ می‌زنم. خانه است. می‌ایستم و به ماشین‌ه اشاره می‌کنم. یکی می‌ایستد و تا ادبیات می‌روم.

12:30

ساعت شروع جلسه است. کسی نیست. خانم منتظری می‌آید. می‌گویم اینقدر مرا نفرین کردید که انقدر راه می‌روم، که اینجوری شدم! می‌گوید می‌خواید کنسلش کنیم جلسه رو؟ می‌گویم نه، بعد از جلسه می‌روم بهداری. مهدی و فاطمه هخم سر و کله‌شان پیدا می‌شود. می‌پرسند و برایشان می‌گویم. فاطمه می‌گوید نگفتن مهدی فرستادتشون ترورت کنن؟!

12:45

صحبت را شروع می‌کنم. از تعریف ملت می‌گویم و تاریخچه‌اش. بیشترین چیزی که می‌بینم، جای خالی دو نفر است. یکی‌شان «بانو سین». سخنرانی قبلی، نشسته‌بود تقریباً روبه‌رویم. مگر می‌شد سرم را راحت بچرخانم؟ می‌ترسیدم چشم‌ام به چشم‌اش بیفتد و بعد، ‌زل بزنم به همان دو تقطه‌ی نورانی. بعد از جلسه، با هم آمدیم بیرون. چیزی نگفت. گفتم چه‌قدر افتضاح بود؟ گفت خوبه خودت می‌دونی!

2:30-3:30: بهداری دانشگاه، بانداژ و فرمان به رادیولوژی! پلی‌کلینیک شرکت نفت، ارتوپد بی‌شعوری که می‌گفت 50 نفر را دیده‌ام و تو را نمی‌بینم، برو اورژانس

4:00

نشسته‌ام توی بیمارستان عیسی‌بن‌مریم. پایم بانداژ شده، عصا هم که ندارم. لی‌لی می‌روم! چندان دردی ندارد. اما اینکه مجبورم فقط روی پای چپ تکیه کنم، بدجوری عذاب می‌دهد. یاد فیلم «پای چپ من» می‌افتم. فقط به خاطر اسم‌اش. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اینقدر طرفدار دارد!

4:05

همچنان نشسته‌ام. از شانس بد،‌همین امروز، هیچ کتاب یا نشریه‌ی نخوانده‌ای توی کیفم نیست. دو کار می‌شود کرد: فکر کرد، و نوشت.

یادم می‌آید برای سه چهار نفر اس‌ام‌اس بزنم. یکیبرای نفر دیری که جای خالی اش را می‌دیدم. یکی هم برای علی که انگار ابن حال و روز این روزهایش، از من هم بدتر است. می‌فرستم. نات دلیورد می‌دهد. باز می‌فرستم. باز نات دلیورد می‌دهد.

4:10

می‌شود فکر کرد. به این پی‌در‌پی آمدن و رفتن‌ها. به دوست جدیدی که دیشب گفت تصمیم‌اش را گرفته که برود. کجا؟ مالزی. هزینه‌ی زندگی‌اش را گفته‌اند می‌دهند، ‌از بس که دانشجوی نخبه است،‌که هست. به آمدن و رفتن‌های اطرافم که فکر می‌کنم، همان می‌شوم که باید باشم. هر چه هم سعی کنم خودم را شاد و خندان نشان بدهم، آخرش فکرم را که نمی‌توانم فریب بدهم. فکر من،‌ خوب می‌داند چه اوضاعی است.

4:15

تازه نفر سیزدهم رفته پیش دکتر. من شماره‌ی 62ام. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که نمی‌فهمی که می‌آیند. آرام‌آرام می‌آيند و رسوخ می‌کنند در جان و روح و فکر آدم. می‌آیند و می‌شوند تمام فکر و زندگی‌ات. بعد، یک شب ، یا یک عصر، یا یک ظهر، یا یک صبح، فرقی هم نمی‌کند، یک موقعی، می‌بینی که نیستند. که رفتنی شده‌اند یا رفته‌اند. جان و روح و فکرت، خالی می‌شود.

4:20

سیستم‌شان پایه‌خنده است. نوبت می‌دهد می‌شوی 62. می‌روی می‌دهی به منشی، می‌شوی 34. می‌گوید چرا بلد نیستی این را؟ می‌گوییم چون تا حالا نیامده‌ایم. می‌گوید چرا نیامده‌اید؟‍ می‌گوییم ببخشید کهع قبلاً تصادف نکرده‌ایم. تکرار نمی‌شود.

4:22

می‌شود این وسط به «بانو سین» هم فکر کرد، که هم امدن‌اش را دیدم و فهمدیم و هم رفتن‌اش را.

.دخترک! الان سه سال شده است که یکی قصه را شروع کرد. یکی هم یک سال پیش خواست تمام‌اش کند، اما دیگری نگذاشتو حالا دیگری می‌خو
اهد تمام‌اش کند. بغض دارد که تمام‌اش کند و اصلاً مگر می‌شود این قصه‌ها را تمام کرد؟ ته ته‌اش می‌شود یک بیت همیشه یک، داخل یک حافظه‌ی خیلی بزرگ. روزی خواهی فهمید احتمالاً که تمام شدنی نیست .

4:25

اه!یادم رفت بگویم چرا کتاب هدیه نکردند به من!!!

4:26

وقتی شروع می‌کنی به نوشتن در وبلاگ، خواننده‌ی چندانی نداری. انتظار خوانده‌شدن هم نداری. بعد، یکهو می‌بینی چه‌قدر شده‌اند آنها که می‌خوانند و جدی هم می‌خوانند. ته دلت خالی می‌شود یک جورهایی، که نکند روزی،‌شبی، چیزی در نوشته‌اتا باشد که نباید. حساس می‌شوی که چیزی بنویسی که بدشان نیاید. حس نکنند که وقت‌شان تلف شده که خوانده‌اند. وا می‌مانی.

4:29

شماره 22 رفت. 12تای دیگر.

4:30

یکهو می‌بینی هر چیزی که برایش جنگیده‌ای،‌تلاش کرده‌ای، افتاده‌ای و بلند شده‌ای، دیگر نیست. یا هست، ولی در اختیار تو نیست، برای تو نیست. می‌ریزی. می‌پاشی. و تمام. بلندشدنی نیست.

4:31

بارسلونا با اختلاف ایستده آن بالا، جای که باید. اینتر هم اول است، منچستر نزدیک است و امیدوار. استقلال هم انگار جان گرفته. آژاکس هم صدر است و لیون هم. پورتو هم که شروع می‌کند. همه با همو عد یادت به خودت می‌افتد که دیگر لذتی به‌ات نمی‌دهد فوتبال. فقط گاهی، آن هم گاهی، دو ساعتی که میخ‌ات بکند،‌فکرت را قفل می‌کند. اجازه نمی‌دهد فکرت آنجایی برسد که نباید: پوچی.

4:35

27 رفت تو.

4:55

آدم این همه فوتبال بازی کند چیزی نشود. بعد تصادف کند، رباط پاره کند! لعنت به این شانس. لعنت. گچ، سه هفته. یعنی سه هفته با هیچکس همقدم نخواهم شد. سه هفته. یعنی سه هفته بانو میم را نمی‌توانم همراهی کنم. سه هفته خانه‌نشینی.

4:57

لوس‌بازی: مثبت ببینیم: یعنی سه هفته غیر از خواندن، کار خاصی نمی‌شود کرد. کتاب‌های مزخرف ارشد! آمدم

Advertisements

5 پاسخ به “وقایع‌نگاری یک روز برنامه‌ریزی نشده

  1. رباط پاره کردی گچ گرفتی درست میشه،با اون عقل بی هویت ضد ملی گرای پوچ گرای اینتری چی کار می کنی؟

  2. paye rastetam zadan ke , eshkal nadare , az nazare roohi ham vasat khoobe ye chand maHi too footbal laeii nemikhoori 😀
    khoda bad nade, omid varam harche zoodtar khoob shi be faAlit hat edame bedi 😉

  3. akse post ro ke didam nakhod agah goftam : «pasho az ro takhte man» ….
    badesh ke deghat bishtari kardam Ddam ke jelde toshaket eine male man mibashad…va shalvaret ham (bekhanid tommun) eine male mane….
    che shabahataie mozheki …….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s