از یادداشت‌های یک ذهن شلوغ-1

یکم
شب امتحان شبکه است و دارم فوتبال می‌بینم. می‌نویسم: «دست‌ها را حالت تسلیم برمی‌افرازیم» یکی که امید را معنی می‌کند جواب می‌دهد «ما از همان دیشب ناامیدیم»
دوم
دارم به هات‌داگ‌هایی فکر می‌کنم که نمی‌توانم بروم و بخورم.هی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی
سوم

One year of love, 39, Too much love will kill you, My best friends, A kind of magic
Mercury…Mercury!!!

چهارم
این خیابانی هم روی اعصاب است رسماً: «اینیستا داره با تماشاگران صحبت می‌کنه تا ببینیم کی مصدومیتش تموم میشه» این که طرف صحبت اینیستا، پزشک بارسلونا بود را هم به روی خودمان نمی‌آوریم.

پنجم
این سعید صرفجو نمی‌شد الان اینجا باشد که هر هفته پایه خنده‌اش کنیم؟ داماش داماش داماش داماش! نمی‌فهمم چرا از شمال، باید دو تیم باشند، در حالی که نصف بازی‌هایشان گل‌بازی است. برداشتهاند اتکا را هم از تهران برده‌اند گلستان. سقوط کنند،‌هم از شرشان راحت می‌شویم،‌هم به سعید می‌خندیم! (دو روز بعد از نوشتن این خط،‌استقلال اهواز رفت پهلوی داماش، تا با سعید صرفجو همدردی کنیم :دی)
ششم
بعضی وقت‌ها، به اینجا می‌رسم که کارهایم، هیچ فایده‌ای ندارد. این همه بخوانیم و بحث کنیم و بپرسیم و بنویسیم که چه بشود؟ برویم دنبال دختربازی و ماشین‌بازی و بر و بچز. بعد، باز آدم خوب می‌شوم. قسمت فرشته‌مانندم پیروز می‌شود و در یک حالت تهوع‌آور، برمی‌گردم که نه، من این شکلی نمی‌توانم باشم. یادم باشد بعد، مفصل فکر کنم سر این.
هفتم
«ما خیال می‌کنیم آقا کلاغه، اولدوز و یاشار رفته‌اند به دعوا. دعوا کنند با باباها، زن‌باباها. ما به یاشار تیر و کمان درست خواهیم کرد. لانه‌ی کلاغ‌ها را خراب نخواهیم کرد تا آقاکلاغه آن بالا بنشنید، هر وقت زن‌بابا آمد، بابا آمد، اولدوز را خبر کند. ما به اولدوز کفش و لباس خواهیم داد. ماهی‌ها را خواهیم دزدید. عنکبوت‌هارا جمع خواهیم کرد. اقا کلاغه مژده خواهد آورد. در جنگ پیروز خواهند شد. یاشار دست اولدوز را خواهد گرفت، خواهند آمد.اولدوز مادر خوب خواهد شد و یاشار بابای خوب. ما در عروسی آن‌ها خواهیم رقصید. ما نگران هستیم. نگران همه‌شان. می‌خواهیم برویم کمک آن‌ها. می‌خواهیم آن‌ها از شهر کلاغ‌ها زود برگردند.»
هشتم
صمد بهرنگی را مسلماً دوست ندارم. رسماً نفرت طبقاتی را تبلیغ می‌کند: پولدارها بدند. چپ است دیگر. به مذاق من یکی که خوش نمی‌آید. ولی لعنتی را نمی‌شود انکار کرد. نمی‌شود ماهی سیاه کوچولو را خواند و بغض نکرد و تا صبح، همه‌اش در فکر دریا نبود. نمی‌شود زن‌بابای اولدوز را فحش نداد و وقتی اولدوز شورش می‌کند و ننه‌ی یاشار، اولدوز را آزاد می‌کند «حال» نکرد. لعنتی!…(سلام آقای شاملو!)
نهم
لعنتی این نوشتن را نمی‌شود بی‌خیال شد. نه که چیز خاصی باشد. همین مزخرف‌نوشتن‌هایی که می‌بینید+ بعضی‌هاشان که نمی‌بینید! روح آدم را شاد می کند رسماً
دهم
بازی بازی با ما هم بازی آقای ج.خ؟ داریم برایتان. یک سال تحمل کنی چنان بخوری که نفهمی از کجا خورده‌ای. بعد بیایی این را بخوانی و بفهمی!
بازی خوردن، یا بهتر، بازی‌داده‌شدن اگر چه گند می‌زند به روح و روان آدم، یا آسفالت می‌کند اعصاب آدم را، یک خوبی خیلی خوبی دارد. تحریک می‌کند به بلندشدن، شروع کردن، جنگیدن و روی طرف را کم کردن. یا که نه، دودمان طرف را بر باد دادن. خلاصه گفتم که بفهمی!
یازدهم
پدربزرگ، مادربزرگ و خاله و دایی می‌آیند. برای عیادت مثلاً. بعهد پدربزرگ می‌گوید «نوه‌ی عزیزم چش شده؟» بعد یادت می‌افتد که همه‌ی این سال‌هاع این دومین باری است که از او شنیده‌ای «عزیزم». بعد، بال در می‌آوری رسماً!
دوازدهم
قطبی را هم که باید جداگانه بنویسم برایش. امپراتور. هه! مشروطه و چپ‌دوستی هم یک پست جدا. پدرسالاری هم و … انفجار موضوع
سیزدهم
هادوک!هادوک!هادوک!هادوک! تن‌تن، خود فیلم‌فارسی است در مقابل کمیک‌های مثلآً فرانک میلر و الن مور. ولی تعطیل‌کردن فکر، و لذت‌بردن به قصد لذت‌بردن هم بعضی وقت‌ها اساساً محال می‌دهد، شاید هم که لازم باشد. هوی! تویی که دم از فیلم هنری می‌زنی و بعد ترانسپورتر و بی‌-سیزده و این خزعبلات را هم می‌بینی، حرف مفت نزن! همه‌مان اینکاره‌ایم



*: عکس،‌ از وبلاگ‌آقای اولدفشن. اینجا

Advertisements

3 پاسخ به “از یادداشت‌های یک ذهن شلوغ-1

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s