آوازهای بی‌کلام-داریوش درویشی

تمام تلخی دیروز، مال خاطره هاست . . .
تو هم برو؛
تو هم امشب نصیب خاطره شو؛
به یاد خواهی ماند.
هزار پاره‌ی عشقم فدای هر قدمت
اگرچه سهم من از تو، صدای رفتن توست
تمام بهره ام از این جهان دو خط شعر است
ببین که داشته هایم فدای رفتن توست . . .
گذشت زندگی از من
تو هم ز من بگذر
تو هم برو
تو هم امشب نصیب خاطره شو
بهشت مال تو باشد
که آشیانه‌ی من، دوزخ «کجایی» توست
ببند چشم دروغین و بازگو با من
بهار کیستی امروز، زردی پاییز؟
برو، ولی بشنو این کلام آخر را:
من و خدا و تو و عشق و روز رستاخیز!
نصیب من شد و شب ها
سیاهپوشی عشق
برو، در این دنیا
من و خدای مرا باز بهره تنهایی است.
تو هم برو،
تو هم امشب نصیب خاطره شو
طلایه دار طلاپوش عشق را چه به من؟
منی که تا ابد از عشق خود سیه پوش است
منِ شکسته‌ی عشقی که زنده مانده، ولی
میان لحظه‌ی امروز ما فراموش است
تو هم برو،
تو هم امشب نصیب خاطره شو
شب هزار و یکم شد بدون قصه‌ی تو
که من نمی دانم
تو شهرزاد کدامین غریبه ای شده ای؟
میان شیطان شهر
کدام خانه‌ی توست؟
نیا به نزد من ای دختر اهورایی
از این شب ابدی، نور باش و پروا کن
منم غروب شب شوم شهر شیطان پوش
به یک طلوع، بیا صد غروب حاشا کن
تو بی وفایی کن
اگر وفا به من خسته، خسته ات کرده
اگر سیاهی رنگم شکسته ات کرده
بدان که عاشق دیرینه دوستت دارد
اگرچه رفتی و هرگز تو را نخواهم دید
به هر کجا که تو باشی، دعای من یارت
اگرچه عصر خدایان به سر رسیده، ولی
خدای عشق تو بودی، خدا نگهدارت . . .
27/1/1384 خورشیدی
توضیح: با داریوش، هنوز دوست نبودم. همکار بودیم. توی جلسه‌ی شورای سردبیری، گفت از سرویس ادبیات هم یک شعر داریم، می‌خوانم. و این را خواند. همه ساکت بودیم. نمی‌شد صدایی ازمان بلند شود اصلاً. میخ‌شده بودند چندتایی. صدای داریوش، چنان گیرا بود و چنان آمیخته با درد، که نمی‌شد تکان بخوری، حتی اگر می‌خواستی. شعر که تمام شد، ته چشمان‌اش قرمز بود. سردبیر گقت: «کیا موافقن؟» و همه دست‌شان بالا رفت، جز یکی: من. همه‌ی سرها برگشت سمت من، با نگاهی متهم‌کننده: «چرا موافق نیستی؟» گفتم: «چون عاشقانه می‌باشد و من متنفم از عاشقانه‌ها!» جلسه هر وقت به سمت خشکی، یا انفجار می‌رفت، من بودم که به حالت عادی برش می‌گرداندم. اینجا هم باید این کار را می‌کردم، که کردم! همه زدند زیر خنده. خانم طاهری( که از بندگان مخلص خدا بود!) گفت: «از کجا می‌دونین عاشقانه‌ی زمینی باشه اصلاً؟! شاید عاشقانه‌ی الهی باشه؟»
و داریوش، که حالا حالت چشمان‌اش تبدیل شده‌بود به خنده‌ی شیطانی(!) جواب داد: «اصلاً الهی نیست. صددرصد زمینیه!»
یک هفته نشده‌بود، که داریوش، شد دوست نزدیک من،‌ تا امروز. حالا، به همراه نامزدش، آناهیتا، یک دختر اهورایی

Advertisements

1 پاسخ به “آوازهای بی‌کلام-داریوش درویشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s