بمب‌ها و پرتقال‌ها

اهوازم. برای کارهایی. توی خیابان پیروزی دارم قدم می‌زنم. دارم با تلفن با خانه صحبت می‌کنم. مغازه‌ی «ارانی» را می‌بینم. می‌آیم بگویم اینم ارانی، که چشمم می‌افتد به یک دختر ساده[فکری] و سنتی، ولی نسبتا دوست‌داشتن، که سردبیرش بوده‌ام قبلاً. برمی‌گردد و می‌بیندم. رنگ صورتش سبز سبز است، مثل شرک یا هالک! خنده‌ام می‌گیرد. می‌روم طرف‌اش. سر خیابان پنج می‌رسم به‌اش. می‌گوید برو. آبوم میره اینجا. سرم را انداخته‌ام پایین و می‌گویم نمیرم :دی آخرهای خیابان که می‌شود،‌چندقدم جلوتر می‌زنم. می‌گویم بیا. خوب شد؟ بعد،‌ می‌بینم جلوتر از من پیچیده به راست. می‌روم توی مسجدی که آخر خیابان سبز شده، که از آنجا بروم عرب‌ها ایستاده‌اند و وضو می‌گیرند. مرا به چشم یک بیگانه نگاه می‌کنند. بن‌بست است. دم در، پلیسی ایستاده که شبیه سرهنگ‌های بعثی فیلم‌های جنگی ایرانی است. می‌پرسم چه جوری بروم خیابان 6؟ می‌گوید برگرد از آن طرف، خیابان دو، دور بزن و … چشمم می‌افتد به چیزی که افتاده گوشه‌ی خیابان. همان دختر انداختش انگار. ترس، تمام وجودم را می‌گیرد. می‌دوم. به نزدیکی‌های آن سر خیابان که می‌رسم، آن بسته، بمب، منفجر می‌شود. صدایش مهیب است. پرت می‌شوم روی زمین. شیشه‌های اطراف می‌شکنند.
گرد سکوت پاشیده‌اند. می‌دوم به سمت فلکه پاداد. می‌خواهم با کسی تماس بگیرم. خط نمی‌دهد. به طرز مسخره‌ای فلکه پاداد و پمپ‌بنزین نزدیک هم‌اند. یک نفتکش می‌بینم که کنار پمپ‌بنزین پارک کرده. مشکوک می‌زند. باز می‌دوم. 10-20 متر که می‌دوم،‌و بهخ طرز مسخره‌ای رسیده‌ام به نزدیکی کوچه‌ای که از 3 سالگی تا یازده‌سالگی انجا بودم، نفتکش منفجر می‌شود. زبانه‌های آتش سریع جلو می‌آیند. دارم می‌دوم. زبانه‌ها دیگر نیستند. خاموش شده‌اند. دو تریلی، با بار لوله، از کنارم رد می‌شوند. نه،‌از دو طرف‌ام رد شدند، توی یک کوچه‌ی 5-6 متری. سر کوچه‌ام که توی کوچه، یک فولکس پدیدار می‌شود. درست مثل همان که داشتیم. خنده‌ام گرفته و یاد گذشته افتاده‌ام. چراغ می‌زند. یعنی مادر است؟ سرعت‌اش زیاد است. از سر راه‌اش کنار می‌روم. می‌پیچد به طرف‌ام. می‌دوم به آن‌طرف. سرعت‌اش را بیشتر می‌کند. می‌ایستم تا نزدیک شود. به دو سه متری که می‌رسد، می‌پرم روی پیاده‌رو و با صورت می‌خورم به دیوار. بلافاصله بلند که می‌شوم، نزدیک خانه‌ی مادربزرگ هستم: خانه‌شان در اصفهان.
کسی نیست. فقط مادربزرگ نشسته، دارد رادیو گوش می‌کند. فقط یکی دوتا صدای بلند شنیده. می‌گویم چه خوب. می‌گوید پرتقال بیار بخور! بارانی‌ام شده رنگ خاک. می‌روم پرتقال بیاورم. پرتقال‌ها را گذاشته توی قفس بلبل. یک قفس بلبل دیگر کنار این قفس، خالی. پرتقال‌ها را می‌آورم که بخورم. زن‌دایی‌ام تلفن می‌زند و با مادربزرگ صحبت می‌کند. نگرانی‌اش این است که پرتقال‌هایی که آورده تمام‌نشده‌باشند. حرصم می‌گیرد. زنگ می‌زنم به رییس‌ام، که یک جوری نجاتم دهد. می‌داند که برای کارها، اهوازم. می‌گوید ترسیدی؟ می‌گویم خیلی، بمب… حرفم را قطع می‌کند. نمی‌گذارد بگویم که می‌خواستند مرا بکشند. شروع می‌کند به گزارش دادن کارهای انچام‌شده در کرج، و بعد چندتا دستور دیگر برای من. قطع می کنم. کجایم؟ روی پشت‌بام اولین خانه‌ای که در اصفهان داشتیم. یادم می‌افتد زنگ بزنم به خانه. از روی پشت‌بام، ویرانی اطراف را می‌بینم. هنواز اهواز است پس. دوتا اس‌ام‌اس برایم آمده. یکی از یک آدم بیکار است و یکی ا شماره‌ی خانه‌مان، که درست نشان‌داده نمی‌شود. به‌تدریج درست می‌شود. نوشته‌اند اخبار گت هیچ دانشجویی کشته‌نشده. شماره را می‌گیرم. خواهرم گوشی را برمی‌دارد. همین‌طور که دارد حرف می‌زند و صدایش از گوشی می‌آید،‌با مادرم از در پشت‌بام، که حالا پشت‌بام همین خانه‌ی فعلی است، وارد می‌شوند. نترسیده‌اند وقتی صدای ضدهوایی‌ها را شنیده‌اند(توی فکرم: ضدهوایی زده‌اند مگر؟) می‌گویند یک هواپیمای قرمز از بالای خانه گذشته. صدای بمب‌ها، نه. نیمفهمند چرا اینقدر ترسیده‌ام. برای پایین رفتن،‌به خانه رفتن، بین سیم‌های آنتن‌ها گیر می‌افتند. راه‌شان را پیدا می‌کنند. یکهو مادر، قیچی‌ای دستش می‌گیرد که یکی از سیم‌ها را قطع کند. چیزی را می‌بینم که بسته‌شده به سیم. فریاد می‌زنم قطعش نکن و قطع م‌کند. خودم را پرت می‌کنم به سمت دیوار. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. سیم می‌افتد جلویم. رویش نوشته «راز گل عشق،‌فیلمی از» مادر و خواهرم به من می‌خندند. می‌خواهیم برویم پایین. پسر همسایه دارد می‌آید بالا. سیم آنتن اینها بوده که قطع شده. نگاه‌اش پر از خشم است. خوشحالم که زنده‌است. او هم احتمالاً بمب‌ها را نفهمیده. یادم می‌افتد به یکی دیگر. باید زنگ بزنم. شماره را می‌گیرم. قلبم تاپ‌تاپ می‌زند که نکند…
گوشی عزیز، دوستت دارم. این آلارم‌اش، «لاو آو مای لایف» کویین، بی‌نظیرترین آلارم بیدارشدن دنیاست
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s