شب عاقبت شب می‌شود؟

بعضی وقت‌ها، آدم‌ها می‌میرند برای آنکه کسی کنارشان باشد که ببیند که
قلب‌ها چگونه می‌لرزند
اشک‌ها چگونه می‌ریزند
یادها چگونه… بنویسم می‌گندند؟ نمی‌دانم. یادها چگونه شکنجه می‌کنند و عذاب می‌دهند و تمام نمی‌شوند.
هنوز نمی‌گذاری بنویسم.
این روزها را، عزیزترین من، نمی‌خواهم که بگذرند. روزهای سکوت. تنهایی. سردرگمی.فریاد.
تلاشی هم ندارم که بگذرانم‌شان. ادامه‌شان می‌دهم تا آنجا که تمام می‌شوند. که بعد، پر کنم این صفحجه و آن صفحه و همه‌ی صفحه‌های دیگر را از آنچه که باید. آنچه که هست.
«جریان آرام سکوت» یادت هست که برایت نوشتم شبی، از جایی؟ خواستم برایت بنویسم که حکایت این روزهای من، و شاید ما، همان است و شاید،‌ خیلی از نوشته‌های همان طرف، هم. این جریان به هم‌زدن‌های گاه ساعت به ساعت‌ام، آنجا هاست که تحمل سکوت‌ام تمام می‌شود، وگرنه، این حجم عظیم نوشته‌هایی را که این روزها در من زنده می‌شوند و چرخی می‌زنند و بعد، آرام و بی‌سر و صدا می‌میرند، حتی بی‌وقفه نوشتن هم جواب نیست.
مانده‌ام در این هفته‌ها و روزها عزیز من. مانده‌ام،‌بدون هیچ گذر و تلاشی برایش
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s