افسانه‌ی شجاعان

یکم)‌معلم‌ها می‌گفتند از هیچ‌چیز و هیچ‌کس غیر از خدا نباید بترسید. من از چیزی نمی‌ترسیدم از بلب‌های دایی بدم می‌آمد. دوست نداشتم روی دستم بگذارم‌شان، یا روی شانه‌ام بنشینند. آن‌قدر تکرارش کردند،‌مثلاً ناگهانی و تصادفی، که شد یک ترس عمیق از لمس کردن حیوان‌ها. مدت‌ها گذشت، تا چندماه پیش،‌ اتفاقی، بر این ترس مسخره غلبه کنم.
دوم) معلم‌ها می‌گفتند از هیچ‌چیز و هیچ‌کس غیر از خدا نباید بترسید. من از تنهایی نمی‌ترسیدم. برایم چیزی معمولی و تکراری‌ای بود. خیلی‌ها را می‌شناختم که از تنهایی می‌ترسیدند. خیلی‌ها را می‌شناسم که از تنهایی می‌ترسند. ولی من با تنهایی رابطه‌ی دیگری دارم: عشق و نفرت.
سوم) معلم‌ها می‌گفتند از هیچ‌چیز و هیچ‌کس غیر از خدا نباید بترسید. بچه‌ها از تاریکی می‌ترسیدند. جیغ می‌کشیدند. من در تاریکی چیزی می‌دیدم که در روشنایی نبود: رازآلودگی. تاریکی جذاب‌تر بود از روشنایی. آن‌قدر تکرار کردند که دتاریکی هیچ‌فرقی با روشنایی ندارد پس نباید از آن بترسید، که هم، آن علاقه از بین رفت، هم ترس به وجود آمد. یک مدت کوتاه. دوباره تاریکی شد رفیق من. خدا می‌داند چند بار در اقیانوس شب غرق شده‌ام. شب، تنهایی، سکوت، رفقای چندین و چندساله‌ی من.
چهارم) معلم‌ها می‌گفتند از هیچ‌چیز و هیچ‌کس غیر از خدا نباید بترسید. اما من هر چه سعی کردم نتوانستم از خدا بترسم. اگر آن‌قدر قوی است که معلم‌ها می‌گفتند،‌و هر کاری می‌خواهد می‌تواند بکند، بگذار بکند. کاری از دست من بر نمی‌آید اصولاً. می‌خواهد همین الان مرا پودر کند،‌ منفجر کند، بمیراند، بچسباند به سقف. کاری که نمی‌توانم بکنم، با آن توصیفات. گیرم که چون دوست داشتند امیدوار باشند و خوشحال،‌ توهم زده‌بودند عدل خدا را اثبات می‌کنند. من ه می‌فهمیدم و می‌فهمم که رسماً چرند می‌گفتند. «و خدایی دیگرگونه آفریدم».
پنجم) معلم‌ها می‌گفتند از هیچ‌چیز و هیچ‌کس غیر از خدا نباید بترسید. اما من از خودم می‌ترسیدم. از قدرت‌ها و ضعف‌هایی که داشتم. هنوز هم می‌ترسم. به آن قدرت‌ها و ضعف‌ها، ایده‌ها و امکانات هم اضافه شده. دیوانگی‌ها هم. و فقط،‌ یک نفر این را فهمید. و فقط، یک نفر این را می‌فهمد.
ششم) من از تو نمی‌ترسم. تو هم از من. ما، ‌از خودمان می‌ترسیم. چند وقت پیش بود که دیدم یکی،‌از ترس‌های اجدادی نوشته‌بود که چگونه بر شانه‌های ما نشسته‌اند و ادامه می‌دهند. برایش نوشتم که می‌شود تغییر کرد. نیاکان من،‌ نیاکان تو، از ترس پلنگ، ‌روی شاخه‌ی درخت می‌خوابیدند،‌ با گرزی در آغوش، از ترس ساکن شاخه‌ی کناری. ردپای ترس از آتش و خون و رعد و برق و باران و تنهایی و تاریکی و حیوانات را می‌شود در زندگی نیاکان‌مان دید. اما ترس از خودمان را چه؟ جالب است: بر آن ترس‌های پیشین چگونه غلبه کردند؟ با قدرت،‌توانایی. این ترس ما از کجاست؟ از قدرت، توانایی.
هفتم) من از نبودن تو می‌ترسم. از تنها «ماندن» بی‌تو می‌ترسم. از «این حال من بی‌توست» می‌ترسم. نمی‌شود حذف‌شان کرد بدون چیزی،‌جانشینی، درمان‌کننده‌ای. کنارشان می‌زنم. به اطمینان. به اطمینان از بودن تو. برایم نوشته‌بودی از «ماندن»‌مان. یاد مسعود افتادم و دیوارنوشته‌ای که به یادگار حک کرد در ذهن من، گرچه خودش مصداق‌اش نشد: ما می‌مانیم
هشتم) آدم‌ها،‌ نه تنها «با» ترس‌شان،‌ که «به» ترس‌شان زنده‌اند
Advertisements

5 پاسخ به “افسانه‌ی شجاعان

  1. rast migi! manam hich vaght natunestam bara khodam tojih konam ke chera bayad az khoda betarsam! khodai ke faghat montazere ke ma ye kar bokonim va bad mojazatemun kone ke khoda nist! tars az tariki va tanhai ham fek konam be khatere in khozavalatiye ke az bacheg tu zehnemun foru kardan! tu tariki sheytan hast! ahriman hast! jen hast ya 1000 chize dige ke aslan vojudesh morede soale che berese be zaher shodan o che mdunam 1000 ta chize dige!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s