من و نوشتن

اول) گفت بخوان. و خواند. اما کسی به من نگفت.
دوم) از کی نوشتم؟ اصلاً چرا دارم این را می‌نویسم؟ از کی یاد گرفتم بنویسم؟ اصلاً بلدم بنویسم؟
سوم)«درختکاری فایده‌های بسیاری دارد. زندگی میلیون‌ها نفر از مردم زمین به درختان وابسته است» حدود 13 سال پیش، آقای صفاری این را که شنیده، لابد پیش خودش خندیده که حالا این بچه فکر می‌کند چه نوشته، و بعد بیستی، نوزدهی، چیزی نوشته جلوی اسم آن بچه. موضوع: درباره‌ی فایده‌های درخت و درختکاری هر چه می‌دانید بنویسید. تاریخ: هفت دی 1374.
چهارم) قدیمی‌ترین انشایی که از خودم دارم، کلاس چهارم،‌سال 74: «تعطیلات تابستان خود را چگونه گذراندید». انشاهای کلاس چهارم‌ام را که می‌خوانم رسماً پایه‌خنده است از بس «می‌باشد» گذاشته‌ام لابه‌لای متن، که لابد زیباتر بشود،‌پاک بشود از لوث وجود نکبتی به نام «است». خنده‌دار است دیگر. بعد، وسط همه‌ی این می‌باشدها و حماسه‌ها و درهم‌شکستن‌ها، صفحه‌ای است که دیگر نیست. در آغاز هیچ نبود، و سپس آن صفحه بود و آن صفحه، خود آغاز بود.
پنجم)‌ از همین انشاهای لوس و بی‌معنی‌ای که همه‌ی معلم‌ها به همه‌ی شاگردهایشان می‌دهند: «نامه‌ای به یک بسیجی بنویسید». عزا گرفته‌بودم. این را دیگر چه کنم؟! یک روز مانده به کلاس، چند خطی نوشتم که مثلاً ای بسیجی دوستت داریم. تو چه‌قدر خوبی،‌تو مثل گلی و دیگر خزعبلاتی که هر بچه دبستانی،‌هر وقت می‌خواهد معلم‌اش فکر کند چه‌قدر بچه‌ی خوبی است می‌نویسد. پدر، استاد نوشتن و شعر و سرود،‌ از انشای فردا پرسید. انشا را دید. سرزنش‌ام کرد که این دیگر چیست. گفتم چه کار کنم؟ دوباره بنویس. فردا ظهرانه بودم. هیچ ننوشتم. مگر کسی می‌توانست از چیزی که نوشته‌بودم بهتر نوشت؟
ششم) ساعت ده صبح، ‌پدر از اداره زنگ زد. پرسید نوشتی؟ با دلخوری و امتناع و من و من،‌ گفتم نه. چه کارش می‌کنی؟ می‌گویم ننوشته‌ام،‌یادم رفت، یا دفترم را نیاورده‌ام. گفت بنویس. و شروع کرد به املا گفتن یک انشا. «…اگر آن‌روزها تو سینه‌ات را سپر نمی‌کردی…» این جمله‌اش ماند توی ذهن من. بقیه‌اش، صدها دریغ. از آن روز، همه‌ی سعی‌ام را کردم که گوشه‌ای از قلم پدر را تقلید کنم. شد؟ فکر نکنم. زدم به خاکی!
هفتم) از کلاس چهارم تلاشم شروع شد. پنجم که آقای رضانیا معلم‌مان بود و نه از هنر چیزی می‌فهمید نه از ادبیات، نه از هیچ‌چیز دیگر. اول راهنمایی، زیر نگاه‌های تحقیرکننده‌ی آقای کثیری، یک سال را به زحمت گذراندیم. «شما هیچ چیز بلد نیستید». قرار است 11 سالگی، سالینجر باشیم آقای محترم؟ و سپس، دوم راهنمایی…
هشتم) شهرام مختاری قرچگانی. معلم ادبیات عزیز من! با چهره‌ و صدایی که شباهت‌هایی هر چند کم، به دایی تازه رفته‌ام می‌برد. من نشسته‌بودم کنار نوید سیادت موسوی(«خسرو»ی کلاس ما) انشا شده بود درس مورد علاقه‌ی من. برای نوید هم. نثر نوید اعجاب‌انگیز بود. نثر مسجع می‌نوشت لعنتی،‌دوم راهنمایی! «روزه»،‌«در باره‌ی محل زندگی خود بنویسید» و موضوع‌های دیگری که باز دفترم را باید نگاه کنم و بخوانم. آقای مختاری موضوع داد: «اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند/ جان به قربان تو آقا که حج‌الفقرایی» توی رادیوی ماشین شنیده‌بود، وقتی سر کلاس می‌آمد. ما شروع کردیم به نوشتن،‌با نهایت سرعت. من سه‌جهار صفحه‌ای نوشته‌بودم و شروع کردم به پاکنویس کردن، که دیدم بقیه-به طور مشخص، شکیب! نیما یادم نیست- تازه دارند شروع می‌کنند. نوید هم داشت تند و تند پاکنویس می‌کرد. آقای مختاری صدا زد: سهیل،‌بیا بخون. رفتم و خواندم. گفت دست بزنید. برایم نوشت: 20. خوشحال بودم. با نوید هم کل داشتم. صدا زد: نوید‍! نوید شروع کرد: «… عارفانی، … زاهدانی،‌ … عاشقانی» «…»ها باید قبله و مشهد و یک کلمه‌ی دیگر باشند که یادم نیست. ولی عارفان و زاهدان و عاشقان، عالی بود. نوید هم بیست. رقابت تازه شروع شده‌بود!
نهم) سوم راهنمایی خوردیم به تور آقای قائد امینی. بالاترین نمره‌ی انشای سر کلاس که به من داد،‌ سیزده بود. دردش می‌آید آدم دیگر! سال قبل،‌ حداقل 17،‌آن‌هم به خاطر آن داستان مسخره‌ی روباه که باید ادامه می‌دادیم. حالا این‌طوری. دبیرستان هم که هیچ: یک بند در مورد فلان بنویسید!.
دهم) سوم دبیرستان، انشانی ترم دوم. نهایی. یکی از موضوع‌ها این بود: غروب. تلافی چهارسال ناکامی را در آوردم. از غروبی نوشتم که همیشه نشانه‌ی غم است و تیرگی و شکست، اما زیباترین تصویری است که من می‌شناسم. «غروب،‌ به عنوان دروازه‌ی شب» آنجا نوشتم. و دوباره شروع شد. هر جایی که می‌شد. روی کاغذ، توی ورد، گوشه‌ی چکنویس، و بعد،‌ وبلاگ.
یازدهم) پاسخ به بند دوم: ‌از کی نوشتن را گفتم. از کی باد گرفتن را هم. اما بلدم بنویسم؟ همین که چهار پنج نفر، شاید اندکی بیشتر، می‌گویند بلدم، کافی است. بین این چند نفر، اگر فقط و فقط یک نفر بگوید بلدی،‌ کافی است.
دوازدهم)‌ کسی که هر چه می‌نویسم،‌ را باید تقدیمش کنم، و نمی‌کنم، که می‌دانم که نقص زیاد دارد این نوشته‌ها- و ‌بی‌نقصی را در او و نوشته‌هایش می‌بینم- می‌گوید «این‌ها بی‌نقص‌اند، چون نوشته‌های توست». خوش به
حال من. و در برابر همه‌ی اصرار من،‌ که این‌ها خیلی نقص دارند و خودم که دیگر می‌دانم، ‌قبول نمی‌کند. این را نوشتم، که آن‌قدر اشکال داشته‌باشد، که نتوانی چیزی بگویی عزیز من!

سیزدهم)‌ هنوز دارم یاد می‌گیرم. وبلاگ‌ها، دنیای مجازی، یعنی توان سرشار شدن از نوشته‌های ناب نویسندگان کوچک. وبلاگ‌هایی که این روزها می‌خوانم، کمتر تخصصی‌اند در فیلدهای من،‌ و بیشتر، سرزمین‌هایی رویایی است برای کشف لذت متن، از کافه‌های خصوصی خداوندگاران قلم.

Advertisements

1 پاسخ به “من و نوشتن

  1. man hamishe ensham eftezah bod, hanozam hich goone neveshtani balad nisam!
    enshahaie navid siadato yadame m estedadesh ajib bood vali heif ke….
    to ta ghabl az sale 2 vom 3vome dabirestan baraie man mojoodi boodi ke haftei 2kalame bishtar harf nemizad, nemidonesam on mogheha maghzet yechizai toosh kar mikarde;))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s