پاره‌هایی از اهواز

یک) بچه‌ای که یک بند، هوش از سر مسافران اتوبوس می‌پراند، نه با فوق‌العادگی‌اش، که با صدایش، راننده‌ای که فیلمی می‌گذارد که بازیگر نقش اول‌اش، ستاره‌ی تبلیغات تلویزیونی شرکت لبنیات «پاک» بود،‌آقای خوش ‌تیپ و ظاهراً متشخصی که کافی است یک بار تلفن‌اش زنگ بخورد تا لهجه‌ی شدیداً غلیظ‌‌اش، «بَئو بَه من یه زنگ بَزِنه» را تصویر ثابت مسافر پشت‌سری بکند، مادر جلویی که سر بچه‌اش را به صندلی،‌به دسته‌ی صندلی و باز به صندلی می‌زند، اس‌ام‌اس‌هایی که به امیر و علی نمی‌رسند، همه و همه، فدای چهره‌هایی که دو شب بعد دیده شدند!

دو) هنوز نرسیده‌ام که دریل دستم می‌دهندو یک لحظه قاط می‌زنم و داغ بودن مته را با انگشت‌ام اندازه می‌گیرم. بحث‌های اولیه بر اساس اندازه‌ی شکم بنده صورت می‌گیرند. استقلال جلو است. اکبرپور خراب می‌کند. دایی‌ام کم مانده مرا شوت کند توی تلویزیون. علیزاده‌ی چلمنگ … گند می‌زند به روح و روان آدم‌های اینجا. زنگ می‌زنم و متوجه می‌شوم که برنامه‌ی همدان کنسل است. به همین سادگی،‌به همین خوشمزگی.

سه) پیاده‌روی را دوست دارم. زیاد. فرصت مشاهده می‌زدهد. فرصت همنفس‌شدن با آدم‌هایی که تغییرناپذیر می‌نمایند. صبح شنبه، راهی نادری و 24 و طالقانی و سی‌متری می‌شوم. مرکز شهر، با حجم انبوه آدم‌ها. این اشتباه نگارشی نیست. حجم انبوه آدم‌ها. اول از همه می‌روم کتاب‌فروشی رشد. آن‌قدر کتاب‌های کمیاب دارد که حسرت زندگی در اهواز را یک لحظه به دلم می‌اندازد! کتاب‌های ابرار معاصر، که اصفهان‌آمدنی نیستند. یک کتاب از برژینسکی که جای دیگری ندیده‌ام. قدرت نرم از جوزف نای،‌که اصفهان‌بیا نیست.

چهار) مثل این چندسال، می‌روم تا سر پل نادری. از این مغازه‌ی پیراشکی‌فروشی(!) یک عدد پیراشکی می‌گیرم و وارد 24 می‌شوم. کلاً‌خیابان جالبی استو. یک طرف‌اش کارون است و طرف دیگرش،‌ انتهای تمامی خیابان‌های مرکزی شهر. کلاً چیزی است در حد تیم ملی. می‌روم توی طالقانی. مغازه‌ی شیرینی‌فروشی کاغذ چسبانده که «هپی والنتاین». می‌گویم «خودت هپی والنتاین». آن یکی زده کاکائوی والنتاین 5000 تومان. کلاً خنده‌ام می‌گیرد. سی‌متری هم که روی اعصاب است، مثل همیشه. بی‌نظم‌ترین خیابانی که می‌شناسم، مگر اینکه کاوه‌ی اهواز را هم خیابان حساب کنیم.

پنج) شهرها را باید از گدایان‌شان شناخت لابد. نزدیک چهارراه نادری، پیرزنی نشسته و می‌گوید «للخاطر العباس» یا چیزی شبیه این. منتها جوری می‌گوید که حس می‌کنی دارد فحش می‌دهد به همه‌ی آدم‌های کره‌ی زمین، یا دارد گریه می‌کند برای بزرگترین غم‌های دنیا. یکی دیگر هست که نشسته روبه‌روی آیس‌پک نادری و سوره‌ی حمد می‌خواند. بعد بلند می‌شود می‌رود اول 24 می‌نشیند و دوباره سوره‌ی حمد می‌خواند. چندتایی هم هستند که می‌نشینند وسط پیاده‌رو، با متر و خط کش احتمالاً. می‌نشینند و تخمه می‌خورند و زل می‌زنند به آدم‌ها. به حجم انبوه آدم‌ها.

شش) دانشکده نفت، بین این همه منطقه، توی کوت‌عبدالله ساخته شده. موقعی که می‌خواهم بروم،‌می‌پرسند کی برمی‌گردی؟ جواب می‌دهم 11-12. می‌گویند خب. خداحافظی بکن و برو. این بار آخری است که می‌بینیم‌ات. عباس عبدی و محمدجواد حق‌شناس قرار است سخنرانی کنند. می‌روم. هواپیما تأخیر داشته و نیامده‌اند. اینجا بهشت است رسماً! ساختمان‌های شیک، تمیز و بزرگ(فقط مقایسه کنید با دانشکده فنی خودمان)، فضای زیبای خود دانشگاه، و زیبارویان حاضر در سالن، که خب! باز لحظه‌ای آدم را حسرت به دل می‌کند که چرا دانشکده نفت را برای لیسانس انتخاب نکرده‌است!* عبدی حرف‌های خنده‌داری می‌زند که از عباس عبدی بعید است. حق‌شناس هم که کلاً‌نقش چغندر را بازی می‌کند. یا کسی سؤالی از او ندارد، یا جواب‌های بی‌ربطی به سؤال‌ها می‌دهد. شب همان‌جا می‌مانم:دی

هفت) شیشه‌ی پنجره را باران شست. خوب هم شست. هوا رسمآً بهاری است. کم می‌شود اهواز اینقدر هوای عزیز و لذیذی داشته‌باشد. می‌زوم خانه‌ی کسی که فکر کنم برای هزارمین بار،‌فیلم شعله را حرص و ولع نگاه می‌کند. از صدای ابی بدش می‌آید، چون ادم فاسدی است. از تفاوت علاقه‌ی ایرانی‌ها در تلویزیون نگاه کردن گله‌کند است و بازی استقلال و پرسپولیس که سهل است، کلاً فوتبال دنیا را تبانی می‌داند و نظریات منحصر به فردی در مورد نیمه‌ی همیشه دوم جامعه دارد. عذاب می‌کشم.

هشت) نوستالژی بودن اهواز، آرام آرام رنگش را از دست می‌دهد. اهواز، شهر من نیست. آدم‌هایش هم همشهری‌های من نیستند. هموطن‌ام هم. آدم‌هایی که به نرمال بودن اصرار می‌ورزند و هر تلاشی برای تغییر را سرکوب می‌کنند. مردمی که حتی به ظاهر مغازه‌ها و خیابان‌ها و شهرشان اهمیتی نمی‌دهند، آن‌قدر آزارم می‌دهند که بتوانم بگویم و بنویسم که از قسمت‌هایی از این شهر، متنفرم. مشاهده، بد دردی است.

نه) «خوشی زده زیر دلش» این را چندباری شنیده‌ام. از طرف اعضای یک نهاد محبوب،‌لابد. آدم‌هایی که احتمالاً باید بهتر از بقیه مرا بشناسند ولی به هیچ وجه، حتی نزدیک هم نیستند. آدم‌هایی که مرا عجیب و غریب می‌دانند،‌در حالی که باور نمی‌کنند که عجیب
غریب، کسی است که فیلم دیدن بر حسب کارگردان- و نه بازیگر- را کار عجیبی می‌داند! عجیب کسی است که از ساده‌ترین اتفاق‌ها، مثل دربی تهران یا ترانه‌های آلبوم جدید داریوش، پیچیده‌ترین تحلیل‌ها را در می‌آورد و از پیچیده‌ترین اتفاق‌ها، مثل نظام جهانی یا فیلم ماتریکس؛ ساده‌ترین برداشت‌ها را «مرتکب» می‌شود. به یاد آر! از نهاد «مقدس» خانواده سخن می‌گویم.

ده) دیدن آدم‌هایی که به فردیت، عقلانیت، به فایده‌گرایی اهمیت می‌دهند و زندگی‌شان را بر این اساس‌ها می‌چینند، از بزرگترین لذت‌های زندگی‌ام است، به گمانم. دایی‌ام به عنوان انتقاد از نسل جدید و «بچه‌های این دوره زمونه» همین اهمیت دادن به خود و اهمیت ندادن به دیگران( در حد ایثار و از خودگذشتگی البته. فردین‌بازی)، محاسبه‌ی سود و احساساتی رفتار نکردن را مثال می‌زند. چیزهایی که به نظرم، دقیقاً بزرگ‌ترین امتیاز آدم‌هایی است که پذیرفته‌اندشان. البته و صدالبته هم، خوب می‌دانم که همه‌ی «بچه‌های این دوره زمونه» این مدلی نیستند و خیلی‌هایشان، هنوز دل در گرو قیصر و فردین دارند.

یازده) از طنزهای تلخ و عجیب و غریب زندگی من هم، لابد یکی‌شان این است که «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» را در شهری می‌خرم که دیگر دوست‌اش ندارم.

دوازده)…**

سیزده) احمق! کودن! الاغ! قد خر هیکل گنده کردی، دانشگاه هم می‌روی، بعد هنوز نمی‌فهمی که نباید ساعت یک و نیم شب، توی اتوبوس، آن هم وقتی بغل دستی‌ات خوب است، قرچ‌قرچ تخمه نشکنی؟ بزنم تو سرت؟

—————-

*: و البته که چه‌قدر خوشحالم که انتخابم، همین است که هست: مهندسی فناوری اطلاعات دانشگاه اصفهان

**: به خاطر یکی از موضوع‌های فعلی ذهن من، این قسمت منتشر نشد. نمی‌دانم شکستن حریم خصوصی به حساب می‌آید یا نه

Advertisements

2 پاسخ به “پاره‌هایی از اهواز

  1. 1- این قدر از اهواز تعریف کردی که شدیدا علاقه مند شدم واسه یه بار هم که شده برم اهواز رو ببینم! مخصوصا این خیابون 24 با این توصیفی که ازش کردی خیلی جای باحالی به نظر می رسه!!
    2- ولی آخرش باز خرابش کردی و گفتی همین اصفهان بهتره که!!!

  2. 1) yeki az behtarin safarnamehayi ke khoondam, faghat heyf ke MP4 shode bood 😀
    2) bale nemigofti ham be yad mi avardam! motmaen boodam vaghti bargardi ba herse tamam dar in mored harf mizani 😀
    3) omidvaram mozooe fe’lie zehnet zoodtar hal beshe chon bayad eteraf konam negaranam! (albate age dorost hads zade basham)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s