از مرتب کردن و باقی قضایا

همه‌ی چیزهایی که زیر تختم انداخته‌ام( کتاب‌ها، روزنامه‌ها، کاغذها) و هر چیزی روی قفسه‌ی پایین تختم گذاشته‌ام را ریختم وسط اتاق. روزنامه‌هایی که از سال 84 نگه‌داشته‌بودم. جمله‌های ابتدای یادداشت‌هایی که نوشته نشدند. یادداشت‌هایی که انتظار پاراگراف آخر را می‌کشند و خیلی چیزهای دیگر. این وسط، بعضی‌هاشان هم چه‌قدر تصویرسازند، لعنتی‌ها.

یک کاغذ برداشته‌ام، رویش نوشته‌ام دوقطبی آینده. چندتا سر فصل هم برایش نوشته‌ام. خوب یادم هست که چه‌قدر فکر کردم برای نوشتن یادداشتی که الان، دو سال است که نوشته‌نشده. نوشته هم نخواهدشد. نظرم از آن وقت تا الان، حداقل در این مورد خیلی عوض شده!

اوایل پاییز 85، برای کمیته دانشجویی یک جایی، جلسه بحثی برگزار کردم در مورد ظهور و رشد باورهای چپ در دانشگاه‌ها. چرکنویس‌اش پیدا شد. یادم هست که آن جلسه، برای واضح و همه‌فهم‌تر کردن بحث، از کیه‌وو و ختافه و کشاورز و بقیه‌ی باشگاه‌های کوچک مثال زدم. نیم ساعتی هم با دو نفر که از تهران آمده بودند بحثمان شد. آخرش هم گفتم بعد جلسه، وایسید دم در!

تحلیل سارا از مزرعه‌ی خوک‌ها، با استفاده از تئوری انقلاب هم پیدا شد! چه‌قدر با داریوش صحبت کردیم سر اینکه این داستان با انقلاب ایران انطباق‌پذیر هست یا نه. آخرش هم سارا هر چه داریوش گفت قبول کرد، و بر اساس حرف‌های او تحقیق‌اش را کامل کرد. رویم هم نشد که بگویم که چه‌قدر ضعیف کار کرده. اینجا را که نه او می‌خواند نه کسانی که ارتباطی با او داشته باشند! پس می‌نویسم که آن‌قدرها که خودش برایش در نوشابه باز می‌کرد که هیچ، در حد تحقیق عادی هم برای من یکی که پذیرفتنی نیست. آخیشش!

نزدیک نصف روزنامه‌های قدیمی که دور می‌اندازم، عصر ارتباط‌هایی است که برای «دهکده جهانی» یا «جامعه اطلاعاتی» نگه‌شان داشته‌بودم. یک وقتی، که خیلی هم دور نیست، چه‌قدر دوست داشتم در فضای فناوری اطلاعات کار کنم. الان اگر کار کنم، بعید می‌دانم خبری از علاقه باشد. انگیزه‌ام صرفاً درآمد است. جامعه‌ی اطلاعاتی را هم اگر بخواهم بخوانم، کتاب وبستر را می‌خوانم و مشابهان‌اش را.

جمهور! مجله‌ی انجمن علمی فلسفه. مجله‌ی عالی انجمن علمی فلسفه. در گروهی که سرتاپایش محافظه‌کاری بود، انتشار چنین مجله‌ای، با چنین محتوایی(مخصوصاً در شماره‌ی دوم) واقعاً شاهکار بود. توی شماره‌ی اول، بیشتر نویسنده‌ها دانشجو و فاغ‌التحصیل فلسفه نبودند! خود داریوش بود که همه‌کاره بود، یکی از همکلاسی‌هایش و دکتر محسن کدیور! خوبی بزرگی که نشریه داشت، این بود که ماها، غیر از یک نفر که همان همکلاسی داریوش بود، با پتک افتاده بودیم به جان هر چه دیگران می‌پرستیدند. داریوش وجود چیزی به نام فلسفه‌ی سیاسی اسلامی را رد کرده‌بود! فلسفه‌ی سیاسی داشتن ابن‌سینا را یکی دیگر برده‌بود زیر سوال. فلسفه‌ی سیاسی ارسطو شدیداً‌به پرسش گرفته‌شده‌بود و یکی از بت‌شکنی‌ترین‌ها: من، وجود چیزی به نام حقوق بنیادین را منکر شده‌بودم(انسان‌ها، به صرف انسان‌بودن‌شان، هیچ حقی ندارند) خوبی شماره‌ی دو هم این بود که من یادداشتی برایش ننوشتم!

و پارسه! نشریه‌ی بچه‌های گروه تاریخ. موضوع: فیلم سیصد. اغلب اعضا، عاشقان ایران باستان‌اند. من برایشان نوشته‌ام: سیصد، قابل دفاع است. بچه‌ها، با اعضای هیئت علمی گروه تاریخ مصاحبه کرده‌اند و برای مصاحبه‌ها تیتر زده‌اند: سیصد، قابل دفاع نیست. بعد از انتشار، چند نفری قصد جان مرا کردند:دی

چیزی که این وسط کشف کردم! و بیشتر از قبلی‌ها برایم ارزش داشت، سوال‌های المپیادهای ریاضی و کامپیوتری است که شرکت‌کننده‌شان بودم. می‌خواهم بنشینم به حل‌کردن‌شان. شاید ذهنم را از این گیجی و تعطیلی در بیاورد.
چیز دیگری هم بود، که باید برایش پست جدا بنویسم. باید. برای من و چند نفر دیگر، نماد شاید مهم‌ترین دوره‌ی زندگی است. اگر کسی توانست حدس بزند، به صرف یک عدد هات‌داگ دبش مهمان خواهد شد!ء

Advertisements

1 پاسخ به “از مرتب کردن و باقی قضایا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s