!!!عمو سهیل

الان این جمله درب و داغان می‌شود از بس نمی‌دانم چه‌طور باید بنویسم‌اش. اولین بچه‌ای که بچه‌ی یکی از کسانی باشد که همسن خودم باشد و همکار یا دوستم بوده باشد، به دنیا آمد! نه که طرف خیلی نزدیک بوده‌باشدها! اتفاقاً از آن آدم‌هایی بود که سایه‌ی مرا با تیر می‌ِزد، آن هم از پانصدمتری! خودش که مذهبی بود هیچ، شوهرش هم از آن مذهبی‌های شش‌دانگ( قبلاً یک اصطلاح دیگری بود که می‌توانید فرض کنید که یادم نیست). بعد از عقدشان، حتی جرئت نداشتم در مورد این تازه‌مادر گرامی، فکر شیطنت‌آمیز به سرم بزند.
اسم‌اش را نمی‌نویسم، چون مثلاً‌خبردار نیستم( خجالت می‌کشند!) بچه‌اش هم لابد خیلی که بخواهد خودمانی باشد( تازه اگر روزی روزگاری،‌تصادفی جایی ببینم‌اش) عمو جان‌نثاری صدایم خواهد زد! ولی آخرش این که یک بچه‌ی دیگر به همه‌ی بچه‌های زمین اضافه شده، و ارتباطی هر چند اندک با من دارد، باعث ذوق‌زدگی وافر اینجانب گردیده‌است. بچچچچچچچچچهههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
منتظر بچه‌ی اولین دوستم باید بمانم. نمی‌دانم از کدام زوج باید انتظار داشته‌باشم(!) ولی هر کدام‌شان که باشد، آخرش عموسهیل‌اش خواهم بود. اگر با فاصله‌ی کم دوتا بشوند چه شود! نوبتی کولی می‌دهم که اشک‌شان در نیاید. بعد هم اسب که نه، الاغ می‌شوم که دوتایی سوارم شوند و دور اتاق‌ها بگردند. کاری می‌کنم که بقیه حسادت کنند که بچه‌ها چرا این‌قدر با این نره‌غول زود اخت می‌شوند. مگر حسادت نکرده‌اند سر همین چندتا پسردایی و دختردایی و دخترعمو و پسرعمو؟ مگر حرص‌شان نمی‌گیرد که بچه‌ها همه‌اش از سر و کول من بالا می‌روند؟ بگذار بگیرد. من و بچه‌ها که کیف‌مان را می‌کنیم!
—————
آن‌قدر دیوانه هستم که اگر روزی، حس کردم می‌توانم، یک مهدکودک، یا خیلی بهتر از آن، یک پرورشگاه راه بیندازم و بشوم باباقلابی همه‌ی بچه‌ها. یادشان می‌دهم که حتماً بگویند باباقلابی. بعد مثلاً‌بزرگ که شدند و رفتند دنبال کار و زندگی‌شان، برگردند با دوست‌پسر و دوست‌دخترهایشان بیایند و بگویند باباقلابی ما این است!. بعد اگر تا آن موقع هنوز سیستم بچه‌دار شدن مثل الان پابرجا بود، بچه‌دار که شدند، بشوم بابابزرگ تک‌تک‌شان. یک‌هو 30-40تا نوه پیدا کنم که یک‌بند دارند از سر و کولم بالا می‌روند. چندسال بعدش هم که روحم شاد می‌شود، سفر می‌کنم در قصه‌های باباها و مامان‌ها برای بچه‌هایشان. بچه‌هایی که بزرگ می‌شوند، برای نسل بعدشان تعریف می‌کنند که پدربزرگ‌مان فلان و بهمان. تکثیر می‌شوم در قصه‌ها و یادها و خاطره‌ها.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s