هشت‌پاره

یکم) می‌نشینم روی صندلی جلوی تاکسی، به سمت انقلاب. سه دحتر جوان نشسته‌اند روی صندلی عقب. از روی صحبت‌هایشان- که به گوش هر آدم بیداری می‌رسد- متوجه می‌شوم که کنکور را تازه گذرانده‌اند، خانه‌شان آن طرف شهر است، دارند به سمت خانه می‌روند، و برای اینکه دیر به خانه رفتن‌شان را توجیه کنند‌، می‌خواهند بگویند همایش طول کشید. هدف‌شان هم دروازه تهران است و نمی‌فهمم چرا از این مسیر آمده‌اند. تاکسی که از پل آذر به سمت میدان انقلاب می‌پیچد، یکی‌شان می‌گوید پیاده بشویم تا سی و سه پل را پیاده برویم؟ یکی می‌گوید اه، تو چه‌قدر خری، کلی راه مانده تا آنجا. آن یکی می‌گوید می‌خواهی ساعت 3 شب برسی خونه؟ طرف ساکت می‌شود. تاکسی به روبه‌روی سینما قدس می‌رسد. یکی‌شان می‌گوید برویم سینما؟ دوتای دیگر سریعاً پاسیخ مثبت می‌دهند. می‌گوید آقا پیاده می‌شویم. پیاده می‌شوند و به سمت سینما می‌روند. ساعت، 7 است.

دوم) کتابخانه‌ی مرکزی شهرداری، تا هفت و چهل و پنج دقیقه باید باز باشد. حداقل نوشته‌اند که باز است. هفت و بیست که می‌شود، آقایی که از امانت‌دهندگان است و باطنش از ظاهرش پیداست، شروع می‌کند به خاموش کردن کامپیوترهای جستجوی کتاب. چند نفر می‌آیند و با کامپیوترهای خاموش مواجه می‌شوند. می‌گوید بیایید من برایتان جستجو می‌کنم. ده نفر دور کامپیوتر طرف جمع می‌شوند. کاری که باید ظرف ده دقیقه انجام شود، با شل و ول بازی‌های مسئولان آن‌طرف میزها، تا دقیقه‌ی 25 انجام نمی‌شود. آدم‌های این طرف میز هم نهایت همکاری را با آنها انجام می‌دهند. طرف آمده از خانم مسئول می‌خواهد یک کتاب قشنگ به او امانت بدهد. این جالبی ماجرا نیست. جالبی‌اش آنجایی است که خانم مسئول، کار بقیه‌ی در صف منتظر را بی‌خیال می‌شود. بلند می‌شود، دو-سه دقیقه‌ای کتاب‌های دم دستش را نگاه می‌کند و بعد یک کتاب به طرف می‌دهد. طرف می‌پرسد: «قشنگه؟» خانم جواب می‌دهد: نمی‌دانم. می‌زنم بیرون. اینقدرها هم تحمل ندارم.

سوم) مد، یعنی چیزی که اکثر افراد بپوشندة نه چیزی که همه بپوشند. همیشه موقع خرید شلوار به عمق فاجعه پی می‌برم. اگر یکی نخواهد مثل بقیه( شلوار لی‌ای که با 45 درجه خم شدن من، بخش نسبتاً غیرجذابی از کمرم پدیدار می‌گردد!) شلوار بپوشد، چه غلطی باید بکند؟ جواب من: باید شلوار کتان بپوشد.

چهارم) دوتا شلوار توی اتاق پرو امتحان می‌کنم. به آستانه‌ی تهوع می‌رسم. گرم است. عرق از پیشانی‌ام بر زمین می‌ریزد. می‌آیم بیرون. همین را بدهید ببرم. یک وقتی، می‌گفتند سهیل ضدضربه است. فلالس(اف ال ای دبلیو ال یی(؟!) اس اس) است. یکی دو سالی هست که سریع کم می‌آورم. گرما واقعاً عذاب می‌دهد. خستگی، امان می‌برد. آلودگی هوا زجر می‌دهد. سرما اما هنوز آن‌قدرها تأثیرگذار نیست. یاد یک دوست قدیمی افتاده‌ام. همین حرف‌ها را می‌زد. زود پیر شد. خیلی زود.

پنجم) سارا زنگ زده و می‌گوید: لطفاً سوپرمن بازی در نیاور. تو برای نجات بقیه آفریده نشدی. قرار نیست هر کسی هر جا مشکلی داشت، تو خودت را درگیر کنی و سعی کنی حل‌اش کنی. بعضی وقت‌ها گندش را در می‌آوری. راست می‌گوید. درست می‌گوید. مثل خیلی وقت‌ها. بعضی وقت‌ها دیگر حالم از خودم به هم می‌خورد. آن‌قدر خودم را درگیر می‌کنم که جایی برای خودم نمی‌ماند. «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» لابد! آن‌قدر غم‌های بقیه را روی دوشم می‌گیرم که خم می‌شوم، می‌شکنم، و بعد کمتر کسی هست که بتواند دستم را بگیرد و بلندم کند. کسی که بخواهد، کمتر.

ششم) حالا مطمئن‌ام که از این شهر و آدم‌هایش بدم می‌آید. البته همچنان حق نمی‌دهم به کسی که مثلاً اهواز را از اینجا بهتر بداند. تهران را باید تجربه کنم تا بینم حق دارند یا نه. ولی تهران هم بعید است جایی باشد که نام « شهر من» را رویش بگذارم. جای من اینجا نیست. باید رفت. شهری که به آدم‌هایش مجال تنها نفس کشیدن ندهد، شهر من نیست. شهری که به آدم‌هایش مجال با هم نفش کشیدن ندهد، شهر من نیست. شهر من،‌ جایی است لابد، که آدم‌هایش هوای آزاد را تجربه می‌کنند. سلام آقای برمن و «تجربه مدرنیته»‌تان. سلام رورشاخ دوست داشتنی

هفتم) موسیقی دهه‌ی پنجاه ایران، برای من هنوز و احتمالاً تا همیشه، دوست‌داشتنی‌ترین است. امثال مانی رهنما و حامی و نیما مسیحا، سی سالی دیر به دنیا آمده‌اند وگرنه مال همان دوره‌ی موسیقی‌اند. این وسط، گنده‌لات خانم‌های آن موسیقی، هیچ وقت جایی میان محبوب‌هایم نداشت. حتی عارف(خواننده‌ی نسل جوان!!!) هم برایم دوست‌داشتنی‌تر از گوگوش بود. تا دیروز. نه، تا دیشب. نه، تا بامداد امروز. به دلایلی خیلی ساده، می‌خواستم «دو پنجره» را بعد از مدت‌ها گوش کنم، شاید بعد از سال‌ها! بعد از ساعت‌ها ناراحتی و عصبانیت و چه و چه، اشک‌هایی که با آغاز «دو پنجره» ریخت، بهترین مایه‌ی آرامشی بود که می‌شد تصور کرد. فقط یک آهنگ دیگر بود که توانسته بود اشکم را در بیاورد، بدون اینکه حماسه باشد، یا خاطره‌ای داشته‌باشد یا هر چیز دیگر؛ سلام آخر خواجه‌امیری، 5 تیر 87. سلام مینو برجیان!

هشتم) به کروبی رأی می‌دهم. خاتمی گزینه‌ی من نیست. موسوی؟ شوخی نکنید

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s