ده روز تکه‌پاره

یکم) توی معمولان- بین خرم‌آباد و پلدختر- می‌ایستیم. پیاده می‌شوم و به کنار خیابان می‌آیم. پیرمرد حدوداً هفتادساله‌ای نشسته روی لبه‌ی جدول کنار خیابان. صدا می‌زند «برادر». برمی‌گردم سمت‌اش.سلام. سلام. دستش را دراز می‌کند برای دست دادن و می‌پرسد حال‌تان خوب است؟ آماده می‌شوم برای تقاضای کمک مالی. می‌گوید تو رو خدا… آماده‌تر می‌شوم. … تو رو خدا آروم برو. دیر برو، سالم برس. تند نر.و. احتیاط کن. می‌گویم از خرم‌آباد تا اینجا را با 60تا آمده‌ام حاجی! مطمئن باش! آروم و مطمئن. می‌گوید دستت درد نکنه. به سلامت. می‌گویم خداحافظ و برمی‌گردم به جایی که بودم. شرمنده‌ام به پهنای تمامی جاده‌های طی‌شده. همه‌ی عواطف انسانی‌ام آمده‌اند تا آستانه‌ی بروز. به داغی فکر می‌کنم که بر دلش سنگینی می‌کند. می‌آیند که برویم. مادرم را می‌بیند و می‌گوید خانوم! بهش گفتم که حتماً آرام برود. دیدم راننده بود. شما هم بگویید. به بغض پشت تک‌تک کلمه‌ها نمی‌شود زل نزد؛ به دردها…
شماره‌ی صفر) صبح 29 اسفند حرکت کردم و 9 فروردین برگشتم. هرجایی که رفتم و هر کاری که کردم و هر چیزی که دیدم، شدند یک نوشته توی ذهنم. بعضی‌هایشان را روی کاغذ نوشتم، بعضی‌هایشان را گذاشتم همان‌جا بمانند، بعضی‌هایشان را هم که یادم رفت که جایی بنویسم! شماره‌ی یک،‌باید اول نوشته می‌شد،‌حتی قبل از صفر.
دوم) زنگ می‌زنم به دوستی برای تبریک عید. می‌گویم خوش می‌گذرد؟ می‌گوید آره. خیلی! می‌گویم پس از همین الان شروع شد! می‌گوید چه لذتی بالاتر از اینکه بنشینی پای صدا و سیمایی که برایت شب عیدی «ده رقمی» پخش می‌کند؟ جو ابم را می‌خورم و جواب مصنوعی می‌دهم. حالا جواب واقعی‌ام را می‌نویسم: اینکه جایی باشی که همه عاشق «ده رقمی» باشند.
سوم) «فلانی چه‌اش است؟ همه‌اش گرفته‌است. انگار مشکل دارد» جواب می‌دهم نه فکر نمی‌کنم. توی فکرم اصلاً این نیست که طرف مشکلی دارد یا نه. این است که چرا من آن‌قدر مهم نیستم که چنین حرفی درباره‌ام بزند؟! یعنی این‌ٔدر بازیگری‌ام خوب است؟
چهارم) جرقه‌ی اول زده‌شد. سر اینکه دوتا از همسفران گرامی، به خاطر استفاده‌ی مجری یک برنامه‌ی تلویزیونی از «کثافت» در توصیف اسراییلی‌ها، طرف و شخصیت‌اش و برنامه‌اش و کلاً صدا و سیما را زیر سؤال بردند. برگشتم به‌شان: «دلیل‌تان برای قبح این کلمه چیست؟» جواب: «این کلمه بد است.» سؤال: «به چه علت؟» جواب: «علت نمی‌خواهد. زشت است.» جواب: «همه به کار می‌بریم. عرف می‌پذیرد پس مجری هم اشکالی ندارد که بگوید». جواب: «اگر یک نفر نپذیرد کار مجری اشتباه است. تازه! اگر عرف هم بپذیرد، این کلمه بد است!» دوستان تمامیت‌خواه هستند. تمام تلاشم باید این باشد که بحث نکنم با کسانی که به اعتقاد خودشان، از آنجا که نسبت خونی داریم، باید همه‌ی رفتارها و باورهایشان را مورد احترام قرار دهم. حتی اگر یکی‌شان بعضی کارها را صرفاً ‌مردانه بداند و حضور زن‌ها در چنین کارهایی را نتیجه‌ی بی‌بند و باری وارد شده از غرب.
پنجم) توی مسیر، نوار که می‌گذارم- فقط نگاه می‌کنم و پرنده بی پرنده- چه‌قدر بعضی آهنگ‌ها وصف حال‌اند. یکی دوتا که اصلاً مستم می‌کند تا حدی که حواسم از جاده پرت شود. برای چند لحظه یادم می‌رود نشسته‌ام پشت فرمان و لابه‌لای ماشین‌ها، در پیچ‌ها و بالا و پایین‌رفت‌های جاده می‌رانم. رضا یزدانی: تقویم باغچه‌ی ما، برگ بهار نداره.
ششم) ساعت 10:41 جمعه 30 اسفند،‌برای اولین بار،‌واقعآً‌عصبانی شدم. دختردایی 7-8 ساله‌ام که تازه آبله مرغان را پشت سر گذاشته، آمده و می‌گوید چرا استراحت نکردی و رفتی بیرون؟! شاخ در می‌آورم! می‌گویم چرا؟!!! می‌گوید وقتی بچه بودی آبله مرغون گرفته‌بودی. می‌گویم اون که مال دو سال پیش بود! تازه کی گفته من استراحت نکردم؟ می‌گوید بابام. بابام گفته تو آبله مرغون گرفتی استراحت نکردی هی رفتی بیرون از خونه، حتی توی چشمت هم جوش زد و زود خوب نشدی. جواب می‌دهم بابایت اشتباه گفته. من همه‌ش نشسته بودم توی خونه. بعد، بلند می‌شوم می‌روم هدست گوشی را می‌آورم، مگر با شنیدن بشود از این جماعت فرار کرد. صدای مانی رهنما توی گوشم می‌پیچد: «ترسم نیست بی‌تردید از جاده از سایه/ تاریک تاریکم من از من می‌ترسم»، «وقتی تو نباشی من به من مشکوکم/ به هر گل به هر سایه روشن مشکوکم». با کوچه،‌ آواز رفتن نیست.
هفتم) فکر کنم تا همیشه و همیشه این آهنگ خردم کند. بونو را می‌گویم که دارد فریاد می‌زند:
And you give yourself away
هشتم) بعد سال تحویل: می‌ترسم. اضطراب دارم. نگرانم از مسخره‌شدن. می‌دانم خراب می‌نم. زمخت است. ظرافت ندارم. خشک است. می‌روم.
.
.
.
می‌رقصم!
نهم) می‌رویم به یک خانه‌ی دیگر. اولین تصویر و صدایی که از ماهواره‌ی همیشه در حال کارشان می‌بینم و می‌شنوم: حسرت پرواز. «بی تو نه صدا مونده نه آواز»
دهم) «چرا اینها نمی‌توانند سکوت را تحمل کنند؟ چرا نمی‌توانند یک دقیقه یک جا باشند و صدایی ازشان نیاید؟ پدر چرا اینها بلند نیستند از سکوت لذت ببرند؟ نه پدر. تو هم شبیه همان‌ها شده‌ای. هر روز شبیه‌تر از دیروز.» بخشی از نامه‌ی هرگز نوشته‌نشده‌ای به اسطوره‌های در حال شکستن
یازدهم) سه جمله‌ی مدام تکرار شونده در شهر:
“this city deserves a better class of criminal. And I’m gonna give it to them/ Dark knight”
“the city is afriad of me. I’ve seen it’s true face/ Watchmen”
“The League of Shadows has been a check against
human corruption for thousands of years. We sacked Rome, loaded trade ships with plague rats, burned London to the ground. Every time a civilization reaches the pinnacle of its decadence, we return to restore the balance./Batman begins”
دوازدهم) آدم‌ها،‌ هرکدام‌شان، لابد ترانه‌ای دارند برای خودشان. لابد نغمه‌ی تنهایی‌شان. تا اینجا هیچ مشکلی نیست. یک اتفاق معمولی است مثل همه‌ی اتفاق‌های معمولی دیگر. مشکل جایی شروع می‌شود که بعضی آهنگ‌ها، ترانه‌ها، برای کسی، می‌شوند ترانه‌ی دیگر. «هبوط» حسین زمان، غیر از یک نفر، هیچ کس را یادم نمی‌آورد. و همان آهنگ یوتو که آن بالا نوشتم( که مال یکی دیگر است) و حتی یکی‌دوتا آلبوم که گوش‌کردن‌شان، بدون تصویر نخواهد بود. فراری نیست. «منو با خستگیام تنها نذار» را فقط یک نفر می‌داند که چه بود، اگر یادش نرفته باشد. بقیه‌شان، …
سیزدهم) شاهکار تحلیل سیاسی: صنایع فولاد بیست سال است فولاد تولید می‌کند. چرا انگلیس الان باید بیاید بخرد؟ چرا توی این بیست سال نه؟ دلیلش این است که جمهوری اسلامی دارد می‌ترکد و نیاز به پول دارد. انگلیس می‌آید فولاد می‌خرد که پول به‌شان بدهد که از بین نروند(نقل به مضمون) به خداوندی خدا سوگند که نمی‌توانم بفهمم به چه شکلی چنین ایده‌ای به ذهن یک نفر می‌رسد! حالشان خراب است که می‌آیند فولاد می‌خرند؟! برای کشوری که به قول همین آقای تحلیل‌گر، استاد توطئه است و اینها،‌ راه دیگری نیست که پول برساند؟! اصلاً! یک کشور توطئه‌گر، چرا اینقدر ضعیف کار می‌کند که حتی یک آدم روزنامه‌نخوان اخبار نبین، بتواند نقشه‌ی پیچیده‌اش را برملا کند؟! خیلی سخت است که این آدم ببیند که وقتی اقتصاد بحرانی است، چیزی می‌خرند که پول کمتری بابت‌اش بدهند؟! خدایا توبه!
چهاردهم) «ارزش زندگی به آزادی‌شه» را لابد باید دیکتاتورها بگویند! عاشقان رضاخان و نانوا در تنور انداختن‌ایش و مدرس‌کشتن‌هایش.
پانزدهم) بچه‌ای که با غلیظ‌ترین لهجه می‌گوید: «اینسا» و آدمهایی که در شهرشان به وفور یافت می‌شوند، فقط یک سؤال را به ذهن من می‌آورند: چرا اسم رهبر انقلاب‌شان را روی این شهر گذاشته‌اند؟!
شانزدهم) نفر بعدی که رانندگی اصفهانی‌ها را بدترین رانندگی بداند، احتمالاً با سپر جلوی ماشین من منورد استقبال قرار خواهد گرفت. نفر قبلی، بر اثر اصابت تلویزیون به سرش، در حالت کما به سر می‌برد. تا الان یک هفته در شهری رانده‌ام که قانون شکنی افتخار است، پشت چراغ قرمز، نه فقط بوق و چراغ، که فحش هم به کار می‌برند که بروی،‌و از همه‌ی اینها گذشته،‌از روی جدول یخیابان دور می‌زنند که مبادا راهشان طولانی شود.
هفدهم) همانا فکر گناه از خود گناه بدتر است. توی جاده‌ام که صدای رسیدن اس‌ام‌اس می‌آید. علاقه‌ی وافر من به اس‌ام‌اس هم که بر همگان روشن است. بعد از ده دقیقه، تحملم تمام می‌شود. اما گوشی را بر نمی‌دارم که ببینم از کیست یا چیست. به این فکر فرو می‌روم که ببینم‌اش یا نه. یکهو متوجه می‌شوم یک لاستیک ماشین از روی خط وسط جاده رد شده و دارم آرام آرام به سمت عبور مخالف می‌روم و یک عدد پراید ناقابل هم به زودی شاخ به شاخ‌مان می‌زند. طبیعتاً‌هیچ اتفاقی نیفتاده که با خیال راحت دارم اینها را می‌نویسم و مزه‌پرانی می‌کنم. ده دقیقه بعد که کنار می‌زنیم، می‌خوانم. از ستاد راهیان نور آمده.
هجدهم) این همه از اهواز بد نوشتم و گفتم،‌ هنرش نیز بگویم. نان باگت، بستنی و کتاب‌فروشی‌های اهواز، در مقایسه با صافهان، محشرند. دیگر؟ هیچ.
نوزدهم) احمق‌ها برداشته‌اند شوالیه‌ی سیاه را نشان می‌دهند. جدا از دوبلاژ ضعیفی که دارد، آمده‌اند به طرز مسخره‌ا جاهایی را حذف کرده‌ند. جاهایی که انصافاً هیچ اشکالی ندارد که باشد!
بیستم) ساعت یازده و چهل هشتم فروردین 88(توی کاغذ نوشته‌ام 87! هنوز هم!) و فردا، بازگشت. بعضی وقت‌ها، حتی راه رفته را هم باید بازگشت
Advertisements

2 پاسخ به “ده روز تکه‌پاره

  1. Man ke dark knight asli ro nadidam vali ba hamini ke tv gozasht ham kheyli hal kardam! Fek konam avalin bari bud ke filmi didam ke zede ghahremanesh ye ahmaghe bikhasiyat nabud va vase karai ke mikard falsafe dasht! Dar vaghe az Joker kheyli bishtar az batman khosham umad harchand bazi jaha vaghean miraft ru asab!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s