تیتر بزنم «ناامید»؟ لابد

آینده تاریک است. هیچ‌وقت تاریک‌تر از حالا به نظرم نمی‌آمده است. آینده، مبهم نه، ناامیدکننده است. چرا ادامه می‌دهم؟ نمی‌دانم. تقریباً مطمئنم که نمی‌دانم! شاید یک کله‌خری محض. شاید اینکه نمی‌خواهم بپذیرم امیدی نیست. شاید دیوانگی.
چند سالی هست که مشغول یک نبرد فرسایشی با حریفی به نام زندگی‌»ام». چند سالی هست که مشغول یک نبرد فرسایشی با حریفی به نام زندگی‌»ایم». تصمیمم، فعلاً این است که ادامه بدهم. بگذار زخم بزند. بگذار زخم بزنند؛ زخم‌های ماندنی، پاک‌نشدنی، از یاد نرفتنی. شاید باید مثل فلانی بشوم که برید. سختی‌ها را که دید، خطرات را که شنید، تن نرم خرگوش را که حس کرد، آرام آرام از هر چه بود و هر که بود دست کشید و تبدیل شد به یک همیشه برنده؛ بردهایی که برای من ارزش نیست. شاید باید مثلا بهمانی باشم که هنوز در گیر و دار جنگیدن و تسلیم‌شدن است، که می‌گوید زندگی همین است و باید بپذیری و بعد، خودش نمی‌پذیرد! شاید هم مثل آن یکی، که اصلاً غرق شد و رفت. کجا؟ خیلی وقت است خبری ندارم.
زندگی، رسم خوشایندی نیست. شاعر هر چه می‌خواهد بگوید. زندگی حداقل برای من، برای ما، که آرمیدن میان موهای نرم خرگوش را نمی‌پذیریم، بی‌خیال نمی‌شویم اصلاً دلپذیر و راحت نیست. بی‌خیالی راه نیست، چاره نیست، درمان نیست. از بین بردن صورت مسئله است. کسی هم به این توجهی نمی‌کند که یک بخش بزرگ همین صورت مسئله، خود آدم است! هنوز حاضر نیستم از خودم بگذرم. بگذار بگویند و بنویسند خودخواه است. بگذار نفهمند که مگر همین خودخواهی انسان را انسان نگه دارد! بگذار نفهمند انسان چیزی جز خودخواهی نیست. بگذار ندانند که ادعای خودخواه نبودن، نفی خود، کار انسان نیست. کار هیچ «کس»ای هم نیست. اصلاً کار نیست!
شده‌ام دون‌کیشوت(وای وای وای پانچوویلای من کوش؟!) نیزه را برداشته‌ام و می‌روم به سمت ناکجا. ویرانی نزدیک است. باورکردنی هم هست. لمس‌کردنی هم هست. نمی‌خواهم بپذیرم که امیدی نیست. کی باور می‌کنم؟ امیدوارم که هیچ‌وقت.
من،‌ما، اردیبهشت 84 باورمان می‌شد اصلاً که اردیبهشت 88 اینگونه باشیم که هستیم؟ نه. چه‌قدر امید داشتیم به آینده. یادم نمی‌رود. من، از جایی که قاعدتاً باید می‌بودم فاصله داشتم. تازه داشتیم کارهای اولیه‌ی نشریه‌مان را می‌کردیم. خیلی‌ها هم،‌از جمله من، اول راه بودیم. چه‌قدر امید داشتیم به آینده. یک دفعه ظرف دو ماه چه شد. چه شد. چه شد. چه شد. همه‌چیز عوض شد. همه‌چیز.
ویرانی، دور نیست. بعید هم نیست. عجیب هم نیست. باید صبر کنم تا سه چهار ماه دیگر. تکلیف خیلی چیزها روشن می‌شود. صبر کردن سخت نیست. برای من، سخت نیست

Advertisements

2 پاسخ به “تیتر بزنم «ناامید»؟ لابد

  1. زندگی، رسم خوشایندی نیست. شاعر هر چه می‌خواهد بگوید.درسته اما مشكل نيست و خيلي راحت و ممكنه،مطمئن
    اميد در چيزي هست كه طراوتشو هيچگاه از دست نميده پس شك بايد تو منبعش باشه نه تو اصلش:)

    تيترش هم اصلا خوب نبود بيربط هم بود:پي!
    خودخواهي بنيان وجود انسانه خيلي هم خوبه ظاهرا لابدا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s