تاکسی‌سواری در ساعت دوازده شب

راننده تاکسی که ادعا می‌کرد استاد حقوق است و به خاطر کمی حقوق،‌ مجبور است جانش را به خطر بیندازد و مسافرکشی کند، با مسافری که تمام حرف‌هایش را تصدیق می‌:ند، در حال صحبت‌اند. نشسته‌ام روی صندلی عقب، به زمین خیس نگاه می‌کنم و لجم می‌گیرد که چرا من از باران هیچ خاطره‌ی خاصی ندارم.
مسافر به راننده می‌گوید خوشی‌ای وجود نداره. ملت فکر می‌کنن خوشحالن. اگه هم خوشی‌ای باشه یه لحظه بیشتر نیس. پوچه. راننده هم تأیید می‌کند و ادامه می‌دهد.
نمی‌شنوم چه می‌گوید. چه می‌گویند. نمی‌دانند در فکر من چه می‌گذرد. یک کلام، یک لبخند، یک نگاه، یک آغوش، ارزش همه‌ی این دردسرها و زحمت‌ها و خستگی‌ها و سختی‌ها را دارد. خسته‌ام.چندساعت مدام حرف زده و شنیده‌ام. تا شهری دیگر رفته‌ام و معطل شده‌ام و برنامه را به هم ریخته‌اند. پیاده که می‌شوم، گام‌هایم را از همیشه تندتر برمی‌دارم. خستگی مانع نیست. می‌آیم به انتظار تو. نیستی. نه کلامی،‌نه لبخندی، نه نگاهی، مانده تا «نه آغوشی». ارزش‌اش را دارد. ارزش‌اش را دارد
Advertisements

6 پاسخ به “تاکسی‌سواری در ساعت دوازده شب

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s