تهران‌روی شادمانه

یک) خبر می‌دهند جلسه‌ی ساعت 8 شب، کنسل است. خیالم راحت می‌شود. بعد که از کلاس برگشتم، لیست کتاب‌هایم را کامل می‌کنم. جلسه‌ی یکشنبه هم به میمنت و مبارکی کلاً پر. کلاس مولتی‌مدیا هم دودر. پس شب رفتنی‌ام. سلام نمایشگاه کتاب.
دو) سر کلاس‌ام که خبر می‌دهند کنسلی جلسه‌ی 8 شب، کنسل شد. ان‌قدر وقت دارم که از دانشگاه به خانه بروم، استاتوس فیس‌بکو را عوض کنم( که دارم می‌آیم تهران)، دو سه تا خبر را چک کنم و راه بیفتم به سمت شاهین‌شهر. جلسه 8 شروع می‌شود. اما به جای ساعت نه، ساعت یازده و نیم تمام می‌شود. زنگ زده‌اند ترمینال کاوه که برای آخرین سرویس‌هایش رزرو کنند. گفته جا نداریم. یازده و نیم می‌گویم صفه را هم چک کنید. اگر یک داشت، رزرو کنید. صفه می‌گوید بیایید و بروید. رزرو نمی‌کنیم.
سه) نگران بلیت که هستم هیچ، نگران لیست کتاب‌ها هم هستم. 8-9 را توی یک فایل اکسل نوشته‌ام. فایده ندارد. آن‌قدر وقت می‌:نم که بیایم خانه، آبی به صورتم بزنم، پول بردارم و بروم سمت ترمینال. ریش‌هایم را نزده‌ام. دوش که اصلاً فکرش را هم نکن! وقت مسواک را هم ندارم. ناخن‌هایم هم بلند است( «یاد صف‌های دبستان و مبصر یا ناظم خط‌کش به دست بخیر!»،‌ شاید هم یاد منوچهر احترامی و «ناخون بلند واه واه واه»‌اش) تازه وقتی به ترمینال می‌رسم می‌گوید 5 دقیقه دیر رسیدی( توضیح: یک بار دیگر تماس گرفته‌اند و یکی دیگر رزرو کرده!) باید صبر کنی تا 10 دقیقه‌ی دیگر اگر جا شد بروی. نتیجه: ردیف آخر، آخرین صندلی اتوبوس. از 42 صندلی،‌شماره‌ی 42.
چهار) از شاهین‌شهر که به سمت اصفهان می‌آیم، یکی نشسته مخ راننده را می‌زند که به شبکه‌ی هرمی‌اش بپیوندد. راننده جرئت ندارد. طرف یکی دو سوال از من می‌پرسد. با بی‌توجهی جواب می‌دهد. باز می‌رود روی مخ راننده. طاقت نمی‌آورم ساکت باشم! حدس می‌زنم مال شرکت گاما باشد. براری فرار از نگرانی، پوززنی اساساً راه خوبی است! می‌پرسم. عالی است! از گاما صحبت می‌کند. می‌گویم آهانننننننننننن! می‌گوید شنیدین اسمشو؟ می‌گویم بلللللههههههه! شرکت شما ادعا کرده که تحت پوشش بیمه‌ی لویدز انگلیس است، اما بیانیه‌ی لویدز در رد ادعای شرکتی در ایران به نام گاما، روی سایت‌شان هست. دروف می‌گویید؟ پدر طرف را در می‌آورم رسماً. آن‌قدر ادامه می‌دهم که به التماس می‌افد که یک روز بروم دفترشان با بالادستی‌هایش صحبت کنم: بلد نیست جوابم را بدهد!
پنجم) دوتا راننده‌ی تاکسی گرامی هم هستند که یکی این طرف سی و س پل است و آن یکی آن طرف سی و سه پل. چرت و پرت می‌گویند و با کسی مواجه می‌شوند که آمده تا پوزشان را به خاک بمالد! طولانی می‌شود، نمی‌نویسم. ولی اگر می‌شد، آن شب حاضر بودن تا صبح توی شهر بچرخم و یکی یکی راننده‌های تاکسی را ضربه فنی کنم. من چه شادم امروز!
ششم) نمایشگاه که می‌رسم، از چهار انتشاراتی بیشتر خرید نمی‌کنم. هشتادهزار تومان ناقابل پول تعدادی کتاب گران‌قدر می‌شود. سمت هرمس و طرح نو و کویر و گام نو و نگاه معاصر و مرکز و نی و ثالث نمی‌روم. همه‌ی کتاب‌ها تخصصی‌اند، آن هم چه تخصصی! یکی از مسئلان غرفه‌ی پژوهشکده مطالعات راهبردی که کتاب‌های سه تا انتشاراتی دیگر را می‌بیند و لیستی را که به خودشان می‌دهم که بیاورند، می‌پرسد: برای کجا می‌خری؟ می‌گویم برای خودم! چشمانش چهارتا می‌شود. می‌پ رسد: دانشجویی؟ جواب می‌دهم: ترم آخر آی‌تی. دهان‌اش هم چهارتا می‌شود. می‌گویم ولی امیدوارم برای ارشد تشریف بیاورم اینجا، علوم سیاسی. چشم و دهان‌اش از چهارتا کمتر یم‌شود، ولی تعداد دقیق‌اش مضشخص نیست.
هفتم) بیرون نمایشگاه می‌ایستم. مننتظر یک عدد خانم زیبارووووووووووووووووی هستم! بالاخره می‌آید. سوار مترو می‌شویم. پیاده می‌شویم. دوتا تاکسی سوار می‌شویم و کتاب‌هایم را می‌برد توی خانه‌اش می‌گذارد. قدم می‌زنیم تا برسیم به یک عدد پیتزافروشی. نمی‌گویم کجا! ولی آنجا را دوست دارم. غذایش هم بد نیست. گرچه عالی هم نیست. حرف می‌زند. فقط نگاه می‌کنم. بر خلاف همیشه اغلب حرف‌هایش را می‌پذیرم. چیزی نمی‌گویم. دوست دارم فعلاً حرف بزند بس که خوب، حرف خوب می‌زند. برمی‌گردیم تا در خانه‌اش. خداحافظی می‌کنیم. شب برمی‌گردم که کتاب‌هایم را بردارم. برویم سمت ستاد مرکزی مهدی کروبی. نزدیک است.
هشتم) داخل ستاد، …………………………. و ……………………………. بعد، …………………………….، و ……………………… اینجا خستگی‌ام به کمال می‌رسد. ذهنم‌ام خواب است. یک موکت، یک زیرانداز و پتویی به جای بالش. نیم ساعت می‌خوابم. بعد، بیدارم می‌کنند و ………………………….!
نهم) می‌روم به سمت خانه‌ی آن خانم کوووووووچولووووووووووو(من هم لابد نردبان!). توی راه زنگ می‌زنم به دوست‌اش. همین توضیحات اینجا را می‌دهم، با آب و تاب بیشتر. بعد می‌گویم طرف کیست. دخترم است! دختر یکی یکدانه‌ی من :دی. کتاب‌ها را می‌آورد، سوار تاکسی می‌شوم و بر می‌گردم. روز خوبی بود. آن سه-چهار ساعت راه رفتن و حرف زدن و نشستن و گوش کردن، اساساً عالی بود. دست‌ات درد نکند دخترجان! خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
دهم)‌ اصفهان، تفسیر موضوعی قرآن، و ست
اد. امیدوارم

Advertisements

5 پاسخ به “تهران‌روی شادمانه

  1. heyf ke gharare dokhtareto biyam begiram:D:D heyyyyyyyyyf:D:D
    vali ino begam ba in babaE ke dokhtaret dare omran gheyre man kasibiyad begiratesh:D

  2. همین الانش پاشنه در خونه مونو کندن. تا قبلشم که هنوز به فرزندی نپذیرفته بودمش همینجوری بود. دیر بجنبی نصیبت نمیشه ها

  3. ! قبلاً‌هم گفتم. ندیدن اشکالات اصلاً مطرح نیست. هیچ وقت! پذیرش اشکالاته،‌و در حالت‌های خص، دوست داشتن اشکالات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s