!دو روز مرگبار

دو روز خسته کننده تا حد مرگ را پشت سر گذاشتیم. من کمتر، داریوش و کامران و مصطفی و مهران و .. خیلی بیشتر. همایش ستادهای جوانان کروبی بود، با حضور حدود 150 نفر از شاخه‌های جوانان سرارسر کشور. روز قبلش هم که استقبال و سخنرانی‌های کروبی توی دانشگاه‌ها را داشتیم. این وسط سه چیز خیلی لذت بخش بود، وسط همه‌ی درگیری‌ها و خستگی‌ها و کمبودها و ناهماهنگی‌ها( که دست شورای مرکزی درد نکند با این همه زحمت نکشیدن‌اش) و غر و لندها و بدبختی‌ها.
اولی دیروز عصر توی افتتاحیه همایش بود. کرباسچی رفت بالا، و خیلی محکم و منطقی، جینگولک‌بازی‌های سنادهای جوانان را له کرد! گفت اینکه چون بقیه رنگ دارند ما هم رنگ داشته باشیم که نشد حرف! یا یکی رفت برای آقای خاتمی شعر خواند و همه جا پخش شد، حالا ما هم برداریم شعری بخوانیم،‌که قشنگ هم بود، که چه بشود اصلا؟! هوادارهای احمدی‌نژاد از چندماه قبل با بیشترین انگیزه دارند کارهایشان را می‌کنند، همه‌ی امکانات و حمایت‌ها را هم که دارند و صدا و سیما هم که کم نمی‌گذارد، بعد یعنی چه که ما با دست زدن وقت تلف کنیم؟(همه‌اش نقل به مضمون) به اغلب بچه‌های حزب اعتماد ملی برخورد. اما بخش عمده‌ی غیرحزبی‌ها به علاوه‌ی قوی‌ترهای اعتمادملی حرف‌ها را پذیرفتند.
دومی که مهم‌تر از همه بود، بعد از جلسه، بعد از درگیری با یک آدم ابله، بعد از دعوا بین دو دوست نزدیک که هر چه من و دو نفر دیگر تلاش کردیم سرانجامی جز فاصله گرفتن هر چند کوتاه‌مدت نداشت، بعد از اینکه متوجه شدیم برای سخنرانی مثلاً‌عمومی کروبی، شورای مرکزی هیچ تلاشی برای پرشدن سالن هم نکرده است و احتمالاً قضیه مالیده است، و من، داشتم به این فکر می‌کردم که این روز پر نشیب، به کجا خواهد رسید، و کی می‌شود از این فشار نگرانی و خستگی خارج شوم، گوشی زنگ خورد. آمدم فحش بدهم! گفتم این دیگه کیه الان زنگ زده؟ همه ناراحت بودیم. نه بچه‌های ستاد. من و دو نفر دیگر، برای دو نفر دیگر! اسم را که دیدم، سلام را که گفتم، خسته‌نباشید را که شنیدم، رنگ صورتم، لحن صحبتم که عوض شد، دو نفری که با من بودند، چنان لبخندهای پهی زدند که…! خیلی خوب بود. تو بگو برای پنج دقیقه، نه یک دقیقه، نه اصلاً تو بگو سی ثانیه ذهن از سرزمین فشارها و خستگی‌ها به هر جای دیگری که می‌خواهد برود. بعد یکی بیاید از زیان‌بخش بودن(آن هم با همین کلمه‌ي مسخره که بخش اول‌اش به بخش دوم‌اش نمی‌خواند) موبایل و تکنولوژی حرف بزند. از اس‌ام‌اس و موبایل که تعریف می‌کنم همین‌هاست که لحظه‌های نابی می‌سازد برای تک‌تک آدم‌هایی که به زندگی ایمان دارند، چه لحظه‌ی بد، چه لحظه‌ی خوب. همین است انسان‌های محترم!
سومی که هم رسماً پایه خنده بود. بعد از پایان همه‌ی برنامه‌ها، همه‌مان را به خنده انداخت. طرف، که نمی‌نویسم از کجا آمده بود تا نژادپرستانه نشود، مدام نگران این بود که از ساعت بلیطش نگذرد. بعد دو ساعت مانده به ساعت مزبور، فهمید که بلیط را برای دیروز گرفته‌بوده، با اینکه قرار بوده دیروز و امروز را اینجا باشد. انداخت گردن دوست‌اش، اما در اصل ماجرا فرقی نمی‌کند. از معدود وقت‌هایی بود که همه با هم خندیدیم. تا کی دوباره بشود.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s