لاست، فصل اول، ‌قسمت هشتم، ساعت 2:15

به مناسبتهای مختلفی،‌چند وقتی هست که مدام به هدف و نتیجه و آرزو و … فکر می‌کنم. قسمت هشتم لاست، آن آخرها، ساویر نشسته کنار ساحل، نامه‌اش را گرفته جلوی رویش، نگاه می‌کند. نامه‌ای که اگر نگوییم رساندن‌اش به مقصد تنها هدف‌اش است، یکی از بزرگترین‌هایش است. بعد فندک را روشن می‌کند و می‌آورد زیر کاغذ. که هدف‌اش را نابود کند. چرا؟ مهم نیست. رفتم سمت اینکه می‌توانم از هدف‌هایی که دارم بگذرم؟ نه؟ به هیچ قیمتی؟ نمی‌دانم. اصلاً ‌گذشتنی هستند؟ نمی‌دانم.
بعد، گیج گیج که شدم که اصلاً همین نامه است که طرف را ساویر کرده و الان رسماً‌ چیزی جز آن نامه نیست و نابودی‌اش آن‌قدرها کار جالبی نباید باشد(!) در فندک را بست. کاغذ آتش نگرفت.
ساعت 2:15 شب است. خیلی وقت است که خوابم می‌آید. 12 ساعتی هست. فکر کردن و نوشتن از این بحث‌ها، وسط این همه تلاش و سر و صدای انتخابات، ذهن آزادتری می‌خواهد. کی؟ نمی دانم
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s