رمزگشایی از سیاست امنیتی و دفاعی اروپا(پنج)(بخش آخر)

با عذرخواهی به خاطر این همه تأخیر، همه‌ی نیمه‌ی دوم مقاله رو یکجا منتشر می‌کنم. بعد از ویرایش و رفع ایرادات هم نسخه‌ی pdfاش را همینجا خواهم گذاشت.

هدف ESDP: ابزاری برای ملت‌سازی در اروپا

اتحادیه‌ی اروپا، یک بازیگر غیردولتی، به دلایل دفاعی به دنبال یک سیاست امنیتی مشترک است، یا برای تفکیک خود از سیاست امنیتی آمریکا،‌تا هویت «اروپایی» مصنوعی خود را بهبود بخشد و یکپارچه کند؟ به جای در پیله بودن، اتحادیه‌ی اروپا، سیاست دفاعی و امنیتی‌اش را به عنوان راهی برای ارتقاء مقام خود در صحنه‌ی جهانی و در میان مردم خود دنبال کرده است؛ به عبارت دیگر، ESDP به هدف ملت‌سازی است، و نه مستقیماً با اهداف دفاعی. اتحادیه‌ی اروپا نیاز به گسترش جذبه‌اش بین مردم اروپا دارد. در حال حاضر، غالباً referenda در دولت‌های عضو EU ناموفق است و تکانه‌ی لازم برای همگرایی را از بین می‌برد. ESDP برای مشخص کردن آنچه اروپایی است و برای گسترش پایگاه حمایت از اتحادیه‌ی اروپا استفاده می‌شود. سیاست آمریکا یک هدف آسان است: یک راه برای اینکه زمانی 15 و حالا 25 ملت مختلف، «اروپایی» حس کنند، نشان دادن و تقویت این است که آنها به شکل جمعی با آمریکایی‌ها متفاوت‌اند.

به نظر می‌رسد اروپایی‌ها چیزهای کمی دارند که آنها را همبسته کند. برای عضویت در اتحادیه‌ی اروپا، کشور باید یک اقتصاد بازار آزاد در حال کار داشته باشد، یک دموکراسی در حال کار باشد، و در قاره‌ی اروپا باشد. در غیر این صورت، همه‌ی چیزی که آنها به اشتراک دارند، میراث فرهنگی مسیحیت است و یک تاریخ خونین مشترک که در صد سال گذشته‌ی آن، آمریکایی‌ها دوبار برای نجات‌شان آمده‌اند. ESDP اتحادیه‌ی اروپا، راه دیگری برای جمع کردن شهروندان اتحادیه‌ی اروپا پشت همگرایی اروپا است. به طور مشخص، میان همه‌ی نهادها، مردم اروپا بیشترین اعتماد را به نهادهای نظامی کشورشان دارند؛ پلیس دوم است. ESDP نه تنها ویژگی دیگری از دولت را برای

اتحادیه‌ی اروپا فراهم می‌کند، بلکه به عنوان راهی برای ایجاد یک سیاست خارجی و امنیتی جدا از آمریکا- که پرستیژ اتحادیه را هم بین مردم اروپا و هم بین دیگران بالا می‌برد- به کار می‌رود.

ملت‌سازی؟ در اروپا؟

ملت‌سازی باید از مفهوم دولت‌سازی، که غالباً با آن اشتباه گرفته می شود، تفکیک شود. جداگانه که نگاه کنیم، این دو پروژه به شکل قابل توجهی با همدیگر تفاوت دارند. دولت‌سازی بیانگر تلاش‌ها برای تأسیس یک سازمان حکومتی متمرکز و گسترش اقتدار آن در عرض و طول قلمروی است که در سیستم دولتی بر آن حق حاکمیت دارد. ملت‌سازی بیشتر با پرورش مشروعیت و شکل‌گیری ایده‌ی ملی- یک هویت ملی میان مردمی که در یک قلمروی تعریف‌شده زندگی می‌کنند؛ یک خودآگاهی جمعی ملی.

با وجود تأکید روی این زمینه‌ها در کارهای اخیر در مورد موضوع، هیچ‌چیزی در این تعریف ملت‌سازی را به دولت‌های ناکارآمد یا زمینه‌های بازسازی بعد از تعارض محدود نمی‌کند. به طور مشابه، هیچ‌چیزی در این تعریف، ملت‌سازی را به کشورهای کم‌توسعه‌یافته محدود نمی‌کند. مسلماً به عنوان بخشی از ادبیات، ملت‌سازی در طی انقلاب سیاسی توصیف ظهور دولت‌های جدید از امپراتوری‌های استعماری، به ویژه در طی دهه‌های 1950 و 1960 گسترش زیادی یافت. به هر حال این تعریف، به هر جامعه‌ی مواجه با جمعیت چندپاره‌ی نمایش دهنده‌ی هر تعداد شکاف قابل اعمال است. خشونت همراه با جدایی‌طلبی باسک در اسپانیا و تحولات ایرلند شمالی یادآوری می‌کند که حتی دولت‌های تثبیت‌شده‌ی کهن هم با وظایف ملت‌سازی قابل توجه‌ای رو به رو هستند.

سرانجام، همان‌طور که با تأکید روی پرورش مشروعیت و شکل‌دهی هویت پیشنهاد شده‌است، این تعریف از ملت‌سازی، نه یک تمرین یا حادثه کوتاه‌مدت، بلکه یک فرایند بلندمدت را شرح می‌دهد. در نتیجه، با وجود موفقیت ظاهری تلاش‌های دولت‌سازی جامعه‌ی بین‌الملل در تیمور شرقی‌،ملت‌سازی در آنجا زمان خواهد برد. در اندونزی همسایه، برای مثال، ملت‌سازی بزرگترین چالش آن دولت بعد از حدود 60 سال استقلال است. همچنین در آمریکا، ملتی از جوامع مهاجر، ملت‌سازی یک فرایند مداوم است.

در حالی که ملت‌سازی چیزی است که در دولت‌های منفرد اجرا می‌شود، آیا این مفهوم می‌تواند به موجودیت گسترده‌ای مثل اتحادیه‌ی اروپا اعمال شود؟ در بررسی ادبیات ملی‌گرایی و هویت ملی، چیزهای کمی هستند که بیان کنند نمی‌توانیم این مفاهیم را در مورد اتحادیه‌ی اروپا به کار ببریم. در حالی که گلنر به شکل محسوسی در مورد سعی بر استفاده از تعاریف استوار واژه‌های ملت و فرهنگ هشدار می‌دهد، اشاره می‌کند که یک ملت می‌تواند از آمیزه‌ای از فرهنگ‌ها و اراده ساخته و متحد نگه‌داشته‌شود. به این معنی که گروه‌هایی که اراده‌ی شکیبایی برای زندگی با یکدیگر را به نمایش می‌گذارند و از لحاظ فرهنگی، خیلی متمایز نیستند، می‌توانند به عنوان یک ملت تعریف شوند. اما او ادعا می‌کند که این تعریف، فقط وقتی درست است که این عناصر اراده و نزدیکی فرهنگی به شکل گسترده‌ای در بین تمام مردم، و نه فقط نخبگان مشترک باشد. اسمیت، با تعریف ملت به عنوان «یک مجموعه‌ی انسانی، مشترک در یک قلمرو تاریخی، اسطوره‌ها و حافظه‌ی تاریخی مشترک، توده، فرهنگ عامه، اقتصاد مشترک و حقوق و وظایف قانونی مشترک برای همه‌ی اعضا»، مجموعه‌ی روشنی از نیازها را برای هویت ملی بیان می‌کند. ساکنان اروپا، یک قلمرو تعریف شده یا حداقل معین‌شده(از آتلانتیک تا اورال)، دهه‌هایی از همگرایی و همکاری اقتصادی اروپا را به سمت یک اقتصاد مشترک پیش برده است، و فرایند همگرایی گام‌های بلندی در تثبیت حقوق و وظایف قانونی برای اروپایی برداشته است. از نظر فرهنگی،در مقایسه با مردم دیگر مناطق، به نظر می‌رسد که اروپایی‌ها در مورد نژاد و مذهب و پوشش و غیره نسبتاً همگون هستند، هرچند ممکن است اروپایی‌ها موافق نباشند. فرایند همگرایی، نمادهای مشترک یک فرهنگ مشنرک، از پرچم و سرود ملی گرفته تا واحد پول واحد را فراهم می‌کند. به هم چسباندن اروپایی‌ها با استفاده از اسطوره‌ها و حافظه‌ی تاریخی مشترک، بیشتر یک چالش به نظر می‌رسد. با فاصله که نگاه کنیم، شاید اینگونه به نظر نرسد. جوامع  اروپایی در ریشه‌های فلسفی کلاسیک و میراث مسیحی مشترک‌اند و همچنین در دیگر ارزش‌های ریشه‌گرفته از تاریخ‌شان، و خیلی‌ها پیشینه‌های مشترک امپراتوری‌های وسیعی که برای قرن‌ها بر قاره سلطه داشتند را به اشتراک می‌گذارند. اما همگرایی‌خواهان اروپایی، با وظیفه‌ی بی‌اثر کردن اثربخش کارهای نسل‌های پیشین ملی‌گرایان و ملت‌سازان در دولت‌های منفرد اروپایی روبه‌رو هستند. آن‌طور که بندیکت آندرسون تحلیل می‌کند، در دست‌کاری نمادها به علت ملی‌گرایی، ملی‌گرایان کمتر مایل به شرح افتخارات و دستاوردهای بالقوه‌ی آینده‌ای مشترک هستند تا یادآوری خاطرات یک تاریخ مشترک پرافتخار که در آن، پدران‌شان، داغ خود را بر جهان زدند. یک راه برای اینکه همگرایی‌خواهان اروپایی، بنیاد  حافظه‌ی تاریخی مشترک را استوار کنند، این است که تاریخ را به نام اروپا بنویسند. راهی که از آن، اروپا می‌تواند خود را به عنوان یک بازیگر در وقایع جهانی نشان دهد، از تشکیلات امنیتی و دفاعی اروپای حقیقی می‌گذرد.

چرا ملت‌سازی در اروپا؟

اتحادیه‌ی اروپا با یک چالش ترسناک ملت‌سازی مواجه است زیرا فرایند همگرایی، شاید در حال از دست دادن توان حرکت باشد. ساده بگوییم، اتحادیه‌ی اروپا دچار کمبود نیازمندی‌های بیان‌شده توسط گلنر، برای ساختن یک ملت از حس اراده و فرهنگ مشترک است: فرایند همگرایی اروپا، یک پروژه‌ی نخبه‌محور بوده و خواهد ماند. بیشتر تصمیمات درباره‌ی اتحادیه‌ی اروپا توسط پارلمان‌های ملی گرفته می‌شوند. وقتی انعقاد پیمان‌ها به رأی عمومی گذاشته شده‌اند، نتایج بیشتر underwhelming بوده است. دانمارکی‌ها در اولین رفراندوم در مورد پیمان ماستریخت رأی منفی دادند. فرانسوی‌ها با کمترین اختلاف ممکن رأی مثبت دادند. ایرلند پیمان نیس را رد کردند. سوئد، بریتانیا و دانمارک، به واحد پول مشترک، یورو، نپیوستند. در ارتباط با قانون اساسی اروپا، اسپانیا با مشارکت بسیار پایین مردم، رأی مثبت داد. فرانسوی‌ها و هلندی‌ها آن را کلاً رد کردند. با اینکه لوکزامبورگ تصمیم گرفت که فرایند پذیرش را، با یک رفراندوم متعاقب آن و رأی مثبت ادامه دهد، بیشتر دیگر کشورها تصمیم گرفتند که فرایند پذیرش را به طور نامحدود به تعویق بیندازند. با وجود این، این شکاکیت آشکار افکار عمومی، نمایش‌دهنده‌ی حداقل یک سرعت‌گیر عمده در راه همگرایی اروپاست. اشتیاق مردمی برای پروژه‌ی همگرایی توسط گسترش سریع و به سمت شرق اروپا محدودتر شده است. در اولین سالگرد گسترش اروپا، تیتر یک EU Observer اینگونه بود: «احساسات درهم‌آمیخته، یک سال بعد از گسترش». با وجود تضمین‌های رسمی «شادی» آن روز از طرف رییس کمیسیون اروپا، خوزه مانوئل باروسو، Observer نوشت «مرحله‌ی مهمی بود که با چیزی کمتر از اشتیاق از طرف بعضی اعضای قدیمی‌تر باشگاه تبریک گفته‌شد». کشورهایی مثل بریتانیا، سوئد، فرانسه، آلمان و ایرلند نگران این هستند که گسترش به سمت شرق به معنی هجوم کارگران ارزان و از هم پاشیدن خدمات اجتماعی آنها است. اگر به اروپا به عنوان کش الاستیکی‌ای نگاه کنیم که مردم اروپا را به فرایند همگرایی می‌چسباند، آن کش با گسترش اروپا از همیشه نازک‌تر شده‌است. کار سدرمن نشان می‌دهد که در حالی که هویت اروپایی با پانزده عضو، نسبتاً ضخیم(ستبر) باقی‌مانده بود، این حس هویت مشترک، همچنان که اتحادیه دولت‌های عضو جدید می‌پذیرد نازک‌تر می‌شود، به ویژه دولت‌های بلوک شرق سابق، که بیشتر کشورهای اروپای غربی برای مدت طولانی به عنوان غیرخودی‌های اجتماعی و فرهنگی محسوب کرده‌اند. دیدگاه عصر نازی به مردم اسلاو شرقی به عنوان untermenschen را که کنار بگذاریم، این حقیقت باقی می‌اند که as recently as دوره‌ی بین جنگ، اروپای غربی، اروپای شرقی را به عنوان چیزی که بعضی ناظران، «جهان سوم» دارای اقتصادها و حتی فرهنگ‌های به شدت متفاوت از غربی‌ها خوانده‌اند نگاه کرده‌اند. همان‌طور که اتحادیه‌ی اروپا گسترش می‌یابد تا شامل مردمی شود که فرهنگ‌هایشان نسبت به اروپا «دیگری» حساب می‌شوند، اراده‌ی عمومی به همگرایی احتمالاً فرسوده می‌شود. برای استفاده از واژگان سدرمن، گسترش اتحادیه‌ی اروپا فقط موضوع پهنا بخشیدن در برابر عمق‌بخشیدن نیست، بلکه انخصاری‌کردن در برابر رقیق‌کردن است.

چگونگی تقویت هویت اروپایی از طریق ESDP

از طریق یک سرمایه‌گذاری نسبتاً معتدل در ESDP، اتحادیه‌ی اروپایی می‌تواند در حین ساخت و بهبود یک حس تاریخ مشترک و تأسیس اروپا به عنوان یک نیروی عمده در روابط جهانی، گام‌هایی را برای غلبه بر این ادراک  «اروپای جدید» به عنوان یک غیرخودی بردارد. سازه‌انگاری یک چارچوب کاری مفید برای کاوش این فرایند در آن فراهم می‌کند.

ساده اگر نگاه کنیم، شاید هیچ چیز بیشتر از حضور یک «دیگر» رقیب، در ساخت و تعریف حس هویت سودمند نیست. بر اساس کارهای روان‌شناسان ادراکی، کوورت نشان می‌دهد که شکل‌گیری هویت در گروه‌ها، می‌تواند به وسیله‌ی پارادایم گروه کمینه(MGP)، که ادعا می‌کند که هویت‌های گروهی، به شکل اجتناب‌ناپذیری از طریق تعاملات اجتماعی ظهور کرده و متمایز شوند، تعریف شود. تقسیم‌بندی ساده‌ی افراد در گروه‌ها، برای رشد چنان شکل‌گیری هویت‌گروهی کافی است؛ درون‌گروه(خود) و برون‌گروه(دیگری). اما، هر رقابت یا تضاد بین گروه‌ها، چنین شکل‌گیری هویتی را شتاب می‌بخشد و مبالغه در مورد ویژگی‌های گروه را تشویق می‌کند. رقاب یا تضاد، همچنین، باعث اغراق در تفاوت‌های بین درون‌گروه‌ها و برون‌گروه‌ها می‌شود در حالی که تفاوت‌های مشاهده‌شده در میان گروه را کاهش می‌دهد. به علاوه، در چنین وضعیت‌هایی، افراد تمایل به نسبت دادن رفتار برون‌گروه‌ها به اغراض و خواسته‌های آنها دارند، در حالی که رفتار درون‌گروهی خود را به  زمینه‌ی وضعیتی و محدودیت‌های محیطی نسبت می‌دهند. این تمایل برای فرض قصد، با قدرت مشاهده‌شده‌ی برون‌گروه‌ها افزایش می‌یابد.

از این رو، در وضعیت‌های مشخص، ایالات متحده، یک دیگر یا برون‌گروه مفید را به هدف تعریف و تقویت هویت اروپایی فراهم می‌کند. از یک طرف، خوب یا بد، همه‌ی اروپایی‌ها ایالات متحده را می‌شناسند. به طور کلی، اروپایی‌ها به احتمال بسیار زیادی با سمبل‌های فیلم و تلویزیون آمریکایی آشناترند تا سمبل‌های همسایه‌های اتحادیه‌ی اروپایی خودشان. تقریباً هر شب، سیاست و اخبار آمریکایی حرف اول را در پوشش اخبار اروپایی می‌زند. با بررسی توجه‌ای که رسانه‌های اروپایی به آمریکا و رفتارش می‌کنند، نباید تعجب کرد که اروپایی‌ها در مورد آمریکا بیشتر می‌دانند تا در مورد بعضی اعضای اتحادیه‌ی اروپا. علاوه بر این،‌ آمریکا در حال حاضر نها قدرت برتر، یا آن طور که فرانسوی‌ها بیان کرده‌اند،‌ ابرقدرت است. بر اساس مدل کوورت، این جایگاه قدرت، به تنهایی کافی خواهد بود تا  حس دیگربودن را در تعاملات اروپایی‌ها با آمریکا برانگیزد و اراده و عمدی را به هر زمینه‌ی سیاس ایالات متحده نسبت دهد. با این حال، همان‌طور که دیگران اشاره کرده‌اند، گروه‌های اجتماعی می‌توانند هویت‌های چندگانه داشته‌باشند و هویت‌های متفاوت  را در وضعیت‌های مختلف فراخوانی کنند، و این کار را هم می‌کنند. به علاوه، نخبگان سیاسی می‌‌توانند هویت‌های گروهی را از طریق درخواست‌ها و ایده‌هایی که ساخت‌های هویتی از پیش موجود در یک فرهنگ سیاسی معلوم را تشدید می‌کند دستکاری کنند؛ و این کار را می‌کنند. در حالی روابط میان آمریکا و اروپا به طور معمول کاملاً خوب است، زمینه‌های مشخصی می‌توانند باعث شوند که اروپایی‌ها عناصر هویتی متفاوت را فراخوانی کنند. می‌شود مشاهده کرد که طی جنگ سرد و بعد از آن، rows سیاسی بین اروپا و آمریکا، باعث رشد سریع همکاری‌های سیاسی بین دولت‌های اروپایی شد. در حال حاضر، سیاست خارجی دولت بوش، تصویر عالی‌ای از این نکته فراهم کرده است. ناراحتی اروپا از قدرت لجام‌گسیخته‌ی آمریکا در جهان، توسط خط مشی غیرواقع‌گرایانه‌ی دولت بوش بعد از رسیدن به قدرت تشدید شد. اعلام یک رویکرد پیشدستانه به امنیت بعد از یازده سپتامبر نگرانی اروپا را بیشتر کرد و روابط را حتی بیشتر تحت فشار گذاشت. وقتی آمریکا و اروپا بر سر تصمیم به کار گیری زور در عراق به کشمکش پرداختند، نتیجه groundswell مخالفت مردمی با سیاست‌ها و نیات ابرقدرت بود، حتی در کشورهایی که ایالات متحده ار حمایت نخبگان سیاسی برخوردار بود.

به این ترتیب، آمریکا شاید نقش بیشتری از آنچه واشنگتن مورد نظر دارد در شکل‌دهی و تقویت سیاست امنیتی و دفاعی اروپا بازی کند.

فخرفروشی‌های اتحادیه‌ی اروپا: ایالات متحده و لفاظی سیاست امنیتی اروپا

به گفته‌ی رابرت آرت، نیروی نظامی می‌تواند به چهار شکل استفاده شود: برای دفاع، بازدارندگی، وادارسازی، و فخرفروشی. او توضیح می‌دهد «همه‌ی چهار کارکرد در یک وضعیت نظامی فرض‌شده الزاماً خوب یا equally served نیستند. در واقع، معمولاً فقط قدرت‌های بزرگ هستند که ابزارهای لازم برای توسعه‌ی نیروی نظامی‌ای که بتواند بیشتر از دو کارکرد را به شکل همزمان اجرا کند دارند.» بخش  آغازین مذاکرات ماستریخت- «میعاد با تاریخ» اتحادیه‌ی اروپا- نشان می‌دهد که هدف سیاست امنیتی اتحادیه‌ی اروپا برای دفاع یا بازدارندگی نیست، بلکه بیشتر برای فخرفروشی با هدف تعریف هویت اتحادیه‌ی اروپا و ملت‌سازی است.

آرت توضیح می‌دهد که با فخرفروشی، یک دولت می‌تواند یک نیروی نظامی «برای تقویت غرور ملی مردم» ایجاد کند. در مورد موجودیت مصنوعی‌ای مثل اتحادیه‌ی اروپا، غرور ابزاری لازم برای تشویق همبستگی است. رییس‌جمهور فرانسه، ژاک شیراک تا آنجا پیش رفت که بگوید: «اتحادیه‌ی اروپا به طور کامل وجود نخواهد داشت، تا وقتی که ظرفیت مستقلی برای عمل داشته‌باشد». اوله وائور نوشت

در مقاله‌ای با عنوان «آیا اروپا وجود دارد؟ بازتاب بر دفاع، هویت و پرهیزگاری مدنی در اروپای نو»، مارلن ویند به روش تفکر سیاسی شاخص فرانسوی اشاره می‌کند که به اتحادیه‌ی اروپا به عنوان یک پروژه نگاه می‌شود، نه به عنوان چیزی که باید به علت تقدیر قومی-ملی شکل بگیرد،‌بلکه به عنوان یک بدنه‌ی سیاسی که با قصد ساخته و با توان بازیگری تجهیز شده‌است. اینجا، دفاع حاکی از اتحاد است؛ دفاع و هویت به طور مشترک سازنده هستند.

علاوه بر این، فخرفروشی به اتحادیه‌ی اروپا امکان می‌دهد که در چشمان جهانیان جدی‌تر به نظر برسد. آرت توضیح می‌دهد،

یک دولت یا دولتمرد، برای اینکه قدرتمند و مهم به نظر برسد و احساس کند، تا در شوراهای بین‌المللی تصمیم‌گیری جدی‌تر به نظر برسد تا تصویر ملت را در چشم دیگران تقویت کند فخرفروشی می‌کند… فخرفروشی پیگیری می‌شود زیرا «on the cheap» پرستیژ می‌آورد. اگر فخرفروشی باعث می‌شود باقی دولت‌ها منافع یک دولت را جدی‌تر به حساب آورند، منافع عمومی دولت تأمین می‌کند.

در طی جنگ سرد، اروپایی‌ها، قدرت‌های امپراطوری پیشین، در سایه‌ی آمریکا زندگی کردند. آمریکا حافظ، و شریک تجاری اصلی آنان بود. برای رقابت با ایالات متحده، اروپایی‌ها هیچ انتخابی جز همگرایی سیاسی و اقتصادی نداشتند. برای بیرون کشیدن اروپایی‌ها از شست آمریکا، شکل‌گیری یک هویت امنیتی اروپایی یگانه، آشکارا جدا و متمایز از آمریکا را دنبال کردند. اگرچه آمریکا و بیشتر حکومت‌های اروپایی منافع امنیتی مشترکی داشتند، اغلب اهداف و ادراک‌های سیاست‌گذاری امنیتی متفاوتی داشتند. منفی یا مثبت، سیاست خارجی، امنیتی و دفاعی اروپا، در واکنش به سیاس خارجی، امنیتی و دفاعی آمریکا، خود را بازتعریف کرده است. بخش بعدی، نشان می‌دهد که ایالات متحده چه میزان در شکل‌گیری سیاست اتحادیه‌ی اروپا تأثیر داشته‌است. بعد از شکست جامعه‌ی امنیتی اروپا در 1954، دولت‌های عضو تمرکز اصلی‌شان را بر نوشتن معاهده‌ی رم، تأسیس جامعه‌ی اقتصادی اروپا، و صحیح عمل کردن آن معطوف کردند. زمان زیادی نگذشته بود که در دهه‌ی 60 و 70، در پاسخ به  پذیرش «پاسخ انعطاف پذیر» توسط آمریکا، جنگ در ویتنام و شکست سال اروپای کیسینجر در 1973، کشورهای اروپای غربی جمعاً شروع به دست کشیدن از همکاری امنیتی‌شان با سیاست خارجی و امنیتی آمریکا کردند. اگرچه ادامه‌ی اتحاد تا وقتی تهدید شوروی وجود داشت لازم بود، در طی سال‌ها، هر بحران در ناتو، منجر به تقویت متناظر همکاری سیاست‌گذاری خارجی، امنیتی و دفاعی در بین جامعه‌ی اروپا، مخصوصاً بعد از دستیابی فرانسه و انگلیس به سلاح‌های هسته‌ای شد. اگر اروپایی‌ها می‌خواستند به عنوان یک بازیگر سیاست خارجی مستقل از آمریکا جدی‌تر گرفته‌شوند، نیاز به هویت امنیتی خودشان یا حداقل، لفاظی در مورد آن داشتند- به عبارت دیگر، فخرفروشی. به شکل تاریخی، روابط آمریکا-جامعه‌ی اروپا از یک الگو پیروی کرده‌است: عدم موافقت اروپایی‌ها با سیاست آمریکا منجر به میل فزونی‌یافته به هویت امنیتی جدا بین دولت‌های عضو می‌شود. به هر حال، نتیجه بیشتر لفاظی است تا واقعیت، زیرا دولت‌های عضو بر چگونگی اقدام‌کردن اجماع ندارند.

یکی از اولین نمونه‌های فخرفروشی، در برابر تلاش کیسینجر برای احیای رابطه‌ی آمریکا-اروپا ‌که با اختلافات در موضوعاتی از ویتنام تا دتانت ضربه‌های شدیدی خورده‌بود- اعلام سال 73 به عنوان «سال اروپا» و فراخوان برای یک «منشور آتلانتیک جدید»- پیش آمد. کیسینجر در صحبتش با آسوشیتدپرس، موفقیت ملل اروپایی در همگرایی اقتصادی و در احیا بعد از جنگ جهانی دوم تصدیق کرد. اما آمریکایی‌ها به اروپا به عنوان یک قدرت در حال ظهور نگاه نکردند: بنا به گفته‌های کیسینجر، «ایالات متحده منافع و مسئولیت‌های جهانی دارد. متحدان اروپایی ما منافع منطقه‌ای دارند». گفته‌های او انعکاس بلادرنگی در اروپا داشت:

در انتهای سال، ترکیبی از روندهای تثبیت‌شده و رخدادهای غیرمنتظره، جو اتهام‌زنی متقابل بدگمانی‌ای ایجاد کرد که ایده‌ی «منشور آتلانتیک جدید» را کاملاً مضحک نشان می‌داد و در آن، ایده‌ی یک هویت مشخص اروپایی بر اساس هماهنگی سیاسی بین اعضای جامعه‌ی اروپا(EC) ظاهراً انگیزه‌ی تازه‌ای از چالش کیسینجر دارا شد.

در دسامبر 1973،‌در کپنهاگ، دولت‌های عضو EC تصمیم به تعریف روابط و جایگاه‌شان در روابط جهانی گرفتند: «زمان برای ایجاد سندی در مورد هویت اروپایی فرارسیده است. این به آنها این امکان را می‌دهد که به تعریف بهتری از روابطشان با کشورهای دیگر،‌و از مسئولیت‌هایشان و جایگاهی که در روابط جهانی اشغال کرده‌اند برسند. آنها تصمیم گرفته‌اند که هویت اروپایی را با در ذهن داشتن ماهیت پویای جامعه تعریف کنند». زمان و دوباره،‌روش تعریف اروپا «غیرآمریکایی» بود. رد روش‌های آمریکایی برای استقبال از روش‌های اروپایی بود. به عنوان یک نتیجه، دولت‌های عضو، مشارکت سیاسی اروپا(EPC) را به عنوان یک اجتماع بین‌دولتی که در آن دولت‌ها می‌توانند مباحث سیاست خارجی را به بحث بگذارند ایجاد کردند. دهه‌ی 1980 با مشاهده‌ی واگرایی در موقعیت‌های امنیتی اروپا و آمریکا ادامه یافت. عدم موافقت‌های تلخ در مورد بمب نوترونی، تحریم‌های شوروی به خاطر افغانستان، جنگ‌های هسته‌ای محدود قابل فتح در دوره‌ی ریگان، موشک‌های با قابلیت حمل کلاهک، «جنگ سرد جدید»، و طرح دفاع استراتژیک، همه «اروپایی‌های همه‌ی طیف سیاسی را متقاعد کرد که در واقع، منافع قاره‌ای جداگانه‌ای وجود دارد». تا حدودی به خاطر روابطشان با آمریکا، پیوستن یونان به جامعه‌ی اروپا، و این واقعیت که واکنش دولت‌های عضو به حمله‌ی شوروی به افغانستان، در EPC نوزده روز طول کشید، فشار برای اصلاح EPC افزایش پیدا می‌کرد: «ناتوانی اروپا در گذاشتن تأثیر محسوس بر روند رخدادها و برهنگی نمایش‌اش در مقابل خشونت خارجی، هیچ‌جا به شدت وزارت خارجه‌ی آلمان احساس نشد». وزیر خارجه‌ی آلمان، هانس دیتریش گنشر گقت که احتمالاً زمان برای معاهده‌ای در مورد تقویت قدرت تأثیر سیاسی جامعه در صحنه‌ی جهانی توسط اتحادیه‌ی اروپا فرارسیده‌است. «شاید صدای اروپا در واشنگتن بهتر شنیده می‌شد اگر این اروپای ما، بیشتر همصدا بود و بیشتر در کنار هم با قاطعیت عمل می‌کرد». وزیر خارجه‌ی ایتالیا، امیلیو کلمبو از دیدگاه‌های گشنر حمایت کرد و همکاری نزدیک‌تر در امنیت و دفاع را پیشنهاد کرد.

پیش‌نویس معاهده‌ی آنها اعلام کرد که دولت‌های عضو « «هماهنگی سیاست‌گذاری امنیتی و پذیرش موقعیت‌های اروپایی مشترک در این سپهر، برای حفظ استقلال اروپا، حفاظت از منافع حیاتی آن و تقویت امنیت آن» از طریق گسترش حوزه‌ی EPC تا شامل‌کردن همه‌ی ابعاد عمده‌ی امنیت جمعی» را هدف‌گیری کرده‌اند.

در همان زمان، احساسات ضدآمریکایی در حال ررشد بود؛ تعداد زیادی از اروپایی‌ها با مسابقه‌ی تسلیحات هسته‌ای و پایگاه‌های آمریکا در اروپا مخالف بودند. در اکتبر 1983، دو میلیون نفر در تظاهراتی در سرتاسر اروپا برای اعتراض به تسلیحات هسته‌ای شرکت کردند. چنان سر و صدایی احتمالاً بر سیاستمداران تأثیر گذاشت تا از آمریکایی‌ها یک گام دورتر شوند و اجتماع(forum) برای کشورهای EC که علاقه‌مند به بحث در مورد موضوعات امنیتی هستند را تقویت کنند. اما احیای WEU کاملاً سیاسی،‌و نه نهادی،‌بود: «اهمیت فعال‌سازی مجدد WEU در 1948، بیشتر به اراده‌ی سیاسی و تبلیغات گسترده درباره‌ی آن توسط هفت عضوش برمی‌گردد تا به راه‌اندازی مجدد تا حدی محدود آن».

پایان جنگ سرد، به نظر فرصت عالی برای تغییر کانون از آمریکایی‌ها به اروپایی‌ها آمد، و لفاظی یا فخرفروشی به بالاترین درجه‌ی خودش رسید. با صلح در قاره‌ی اروپا، EC قادر به دست یافتن به جایگاه حقیقی خودش به عنوان رهبر کل اروپا بود. در افتتاحیه‌ی  کنفرانس بین‌دولتی(IGC) در رم در دسامبر 1990، ژاک دلورس اعلام کرد که اروپایی‌ها «میعادی با تاریخ» داشته‌اند. آنجا، EC رسماً پیگیری یک اتحادیه‌ی نزدیک‌تر شامل سیاست‌گذاری خارجی و امنیتی مشترک را اعلام کرد. آلن کلارک، وزیر تهیه‌ی تسلیحات دفاعی بریتانیا توضیح داد که اروپا نیاز به «چیزی لاغرتر، کمتر دقیق‌شده از ناتو، چیزی دارای قابلیت پاسخ سریع‌تر» نیاز دارد. آخر سر، کلارک پرسید این روزها 4000 کارمند نظامی و غیرنظامی در مقر فرماندهی ناتو دقیقاً چه کاری انجام می‌دادند؟ دبیرکل WEU، ویم ون اسکلن، وزیر دفاع پیشین هلند، گفت برای برقراری نیروی دفاع اروپایی‌ای که پیشنهاد کرده‌است-شامل بریگادی از چهار تا پنج‌هزار از هر کشور با کارکنان، توپخانه، و پشتیبانی لجستیک خودشان- نیاز به چنین ساختار بوروکراتیک عظیمی ندارد. یک ژنرال اروپایی فرماندهی را به عهده خواهد داشت. ون اسکلن یادآوری کرد که چنین نیرویی میتوانست در جنگ خلیج مورد استفاده قرار گیرد.

بعد از جنگ خلیج، بیشتر دولت‌های عضو و همچنین نهادهای اجتماعی تلاش کردند که علت تأثیر بین‌المللی کم EC را دریابند. خیلی‌ها تقصیر تلاش غیرهماهنگ را به گردن غیاب یک بعد نظامی انداختند. ناتوانی EC در طی جنگ خلیج وزیر خارجه‌ي بلژیک را برانگیخت تا شکایت کند که اروپا به دلایل مختلفی «یک غول اقتصادی، کوتوله‌ی سیاسی و کرم نظامی» بود: دولت‌های عضو نتوانستند یا تلاش نکردند یک پاسخ متحد را شکل دهند، تلاش‌های نظامی بین دوازده عضو محدود بود، و دولت‌های عضو، سیاست‌های مستقل خودشان را دنبال کردند. ژاک دلورس، رییس کمیسیون اروپا، بلافاصله بعد از جنگ خلیج،  از دولت‌های عضو درخواست اصلاح EC را کرد، اگر قرار بود جامعه عدم تعادل کارکردی بین همکاری خارجی و امنیتی‌اش را تصحیح کند:

این صحیح است که در روز اول- 2 آگوست 1990- جامعه، موضع محکمی که از آن انتظار می‌رفت را گرفت. این اتفاق تأیید کرد که تعهد دولت‌های عضو آن به اجرای تحریم‌ها، اولین خط بازدارندگی در مقابل متجاوزان است. اما وقتی آشکار شد که وضعیت باید با نبرد نظامی حل شود، جامعه نه تشکیلات نهادی و نه نیوری نظامی که به آن امکان عمل به عنوان یک جامعه را بدهد نداشت. آیا دوازده عضو آماده هستند که از این تجربه درس بگیرند؟

جواب مثبت بود. در طی IGC 1991، دوازده عضو با ایجاد CFSP برای افزایش حضور اروپا در صحنه‌ی جهانی موافقت کردند. وقتی بحران یوگسلاوی فوران کرد، ژاک پو(Jacques poos)،‌ وزیر خارجه‌ی لوکزامبورگ آن قدر از دلاوری آینده‌ی EC مطمئن بود که اعلام کرد «این ساعت اروپاست، نه ساعت آمریکایی‌ها». روزهای بن‌بست سیاسی «ماقبل تاریخ» بودند. حالا EC رهبر اروپا بود، و همانطور که پو توضیح داد، «اگر یوگسلاویایی‌ها می‌خواهند وارد اروپای قرن بیستم شوند، باید پیشنهادهای ما را دنبال کنند».

چیزی که اروپایی‌ها یاد گرفتند، این بود که پیشنهاد و قدرت‌شان برای تأثیرگذاری برای وضعیت در بالکان، ‌حداقل است. در چیزی که باید برای اروپا یک حرکت تحقیرآمیز باشد، بعد از بیرون انداختن آمریکایی‌ها، فرانسوی‌ها از آمریکایی‌ها خواستند درگیر شود. و در این حالت، چرخه ادامه پیدا کردک با نیروی تجدیدشده، دولت‌های عضو تلاش کردند تا در مورد یک CFSP دوباره‌زنده‌شده که دندان‌هایی داشت که به اتحادیه‌ی اروپا جایگاه یک بازیگر جهانی، و به مردم چیزی برای اتحاد حول محورش می‌داد مذاکره کنند.

نتیجه

اروپا نباید به عنوان «بهشت کانتی» دیده شود. اروپایی‌ها نگران استفاده از نیروی نظامی نیستند. به ویژه فرانسه و بریتانیا، اما با حمایت دیگر اعضای اتحادیه‌ی اروپا، در مستعمرات پیشین‌شان در آفریقا مداخله کرده‌اند. آنها بودند که وقتی نیاز به کمک داشتند از سازمان ملل خواستند در یوگسلاوی و لیبریا وارد عمل شود. اروپایی‌ها فعالانه در روابط بین‌المللی نقش داشته‌اند و برای 50 سال از سیاست آمریکا در کره، ویتنام و بقیه‌ی نقاط جهان پشتیبانی کرده‌اند. اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها در سیاره‌های متفاوی زندگی نمی‌کنند.

ESDP هیچگاه نمی‌تواند جای ناتو را بگیرد. اروپایی‌ها توان تجهیز آن به قابلیت‌های لازم را ندارند. جمعیت سالخورده و برنامه‌های رفاه اجتماعی و بازنشستگی سخاوتمندانه به این معنی است که ESDP هیچگاه نمی‌تواند رقیب اتحاد آتلانتیک باشد. دولت‌های اروپایی به شکل دائمی بودجه‌های دفاعی‌شان را از پایان جنگ سرد کاهش داده‌اند. علاوه بر این، آنها هیچ رهبری(اگر آمریکا را کنار بگذاریم) ندارند.

به هر حال، اروپایی‌ها به پیگیری ESDP ادامه خواهند داد زیرا برای پروژه‌ی اروپایی اهمیت بسیار زیادی دارد. آن‌طور که پاتریک میلهام می‌گوید، «نیروهای نظامی در میان انگشت‌شمار نهادهایی هستند که به طور سنتی ملت را تعریف می‌کنند». یکی از مهم‌ترین تزیینات یک دولت، ارتش است. آمریکا در تعامل با کشورهای در حال توسعه این را تصدیق کرده است. آنها سخت‌افزار نظامی را به کشورهای در حال توسعه می‌فروشند تا دولت‌ها بتوانند رژه‌ی نظامی داشته باشند تا قدرتمند به نظر برسند و از مردم مشروعیت کسب کنند. فرانسه چنان رژه‌ی نظامی‌ای داشت وقتی آلمانی‌ها در کنار فرانسوی‌ها در شانزه‌لیزه راهپیمایی کردند تا با Eurocorps جدید به عنوان یک نماد پیشرفت همگرایی اروپا خودنمایی کنند. با بازار واحد و واحد پول یگانه‌ی قبلاً تأسیس‌شده، جدا از امنیت و دفاع، ابزارهای دیگر زیادی نیستند که اروپایی‌ها برای یکپارچه نگه‌داشتن اروپا برای ارائه داشته‌باشند. آنها نمی‌توانند پیگیری ESDP را رها کنند.

مخصوصاً‌در قلمرو امنیت، کنش‌های آمریکا می‌تواند به سادگی یک واکنش معکوس و برابر در اتحادیه‌ی اروپا ایجاد کند اگر چنان کنشی، به عنوان تلاش برای تضعیف همبستگی اروپا یا اهمیت آن در روابط جهانی تفسیر شود. به عنوان مثال، سیاست کاندولیزا رایس، مشاور امنیت ملی کاخ سفید برای «جریمه‌ی فرانسه، نادیده‌انگاشتن آلمان و بخشش روسیه» با هدف انحلال اتحاد «non-nein-nyet» علیه آمریکا در عراق، اروپایی‌ها را در موضوعات مربوط به ESDP به سمت هم هل داده است و خواهد داد. با وجود اعتراض‌های واشنگتن، در دسامبر 2003، بریتانیایی‌ها تن به خواسته‌های متحدان اروپایی‌شان برای  یک سلول برنامه‌ریزی نظامی مستقل اتحادیه‌ی اروپا دادند.

همان‌طور که این مقاله نشان داده است، ترس‌ها در مورد آینده‌ی امنیت آتلانتیک تا حدودی نابجاست. ESDP اشاره نمی‌کند که اروپا به نیازش به یک اتحاد دفاعی یکپارچه و توانا بی‌توجه شده‌است. همچنین ESDP به هیچ دستور کار اروپایی برای تغییر مکان آمریکا از نقش کلیدی‌اش در دفاع قاره اشاره نمی‌کند. ESDP به اراده‌ی اروپا برای شناخته‌شدن به عنوان یک نیروی عمده در روابط جهانی و همچنین نیاز اتحادیه‌ی اروپا برای گسترش حمایت عمومی از همگرایی اروپا با هدف ارتقاء حس غرور در هویت اروپایی در میان تمامی دولت‌های عضو اشاره می‌کند.



Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s