کوتاه از جنبش سبز

در یادداشت قبلی نوشتم که صلاحیت اظهار نظر علمی در مورد سیاست داخلی را ندارم. ترجیحم این است که تا وقتی به یک منظومه‌ی فکری مشخص شامل تئوری و چارچوب فکری و اهداف و راهکارهایی برای رسیدن به این اهداف نرسیده‌ام کاری به کار سیاست داخلی نداشته باشم. اما چند نکته:

اول) بیراهه‌ای که جنبش سبز رفت

جنبش سبز در قالب بخشی از ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی شروع به کار کرد، در قالب جنبش اعتراضی به نتایج انتخابات ادامه داد، و به یک گروه بی در و پیکر شامل طیفی از اصلاح‌طلبی خط امامی مثل محتشمی‌پور تا طرفداران تغییر نظام مثل محسن سازگارا تبدیل شد و در بهمن سال 89، با بازداشت خانگی میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و ناتوانی عملی جنبش از هر گونه اقدام مثمر ثمر به شکست رسید.

چرا جنبشی با آن همه پتانسیل و آن همه شور و اشتیاق چنین بیراهه‌ای پیمود؟

اول) تغییر رقیب: کارکرد اولیه‌ی جنبش کاملاً مشخص بود. تلاش برای تغییر رییس‌جمهور فعلی و به پیروزی رساندن میرحسین موسوی. شعارهای روزهای اول بعد از انتخابات هم اعتراض به نتایج انتخابات هم بیشتر احمدی‌نژاد را به عنوان برگزارکننده‌ی انتخابات و کسی که باید تغییر کند هدف گرفته بودند اما مخصوصاً از 30 خرداد به بعد، هدف به شکل عمده‌ای تغییر کرد. سمت و سوی شعارها به سوی رهبر نظام چرخید و جنبش سبز از اپوزیسیون/آلترناتیو دولت به اپوزیسیون/آلترناتیو نظام تبدیل شد و این، موجبات برخورد شدیدتر با معترضان را فراهم کرد.

دوم) نبود راهکار: جنبش سبز قصد تغییر در جمهوری اسلامی را دارد. بخشی از سبزها به دنبال تغییر در ساختارهای حاکمیت( تغییر نظام) هستند و بخشی به دنبال ایجاد اصلاحاتی در قالب نظام. تنها عملی که جنبش سبز بعد از انتخابات انجام داده است، حضور خیابانی و جار و جنجال‌های اینترنتی بوده است. فعالیت در فضای اینترنت به سرنگونی نظام نمی‌انجامد. حضور خیابانی هم با توجه به اراده و توان سرکوب مخالفان، تا آینده‌ی نزدیک سرنوشتی مشابه دو سال گذشته خواهد داشت. حاکمان جمهوری اسلامی، با تجربه‌ی گرانبهای سقوط حکومت پهلوی، حسنی مبارک و بن‌علی می‌دانند که کوتاه‌آمدن در برابر مخالفان نتیجه‌ای جز سقوط پیدا نخواهد کرد. پس با توجه به وجود اراده و توان سرکوب، امید جنبش سبز به سقوط نظام از طریق حضور در خیابان، امیدی واهی بیش نیست.

ایجاد اصلاحات از طریق حضور خیابانی در ایران از آن ایده‌های عجیب و غریبی است که مشابه‌اش در دکان عطاری‌های معتبر پیدا نمی‌شود! ویژگی‌های تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی ایران، درست مثل بیشتر کشورهای خاور میانه، سبب تمرکز قدرت در دستان حکومت شده و اصلاحات خارج از قدرت را ناممکن می‌کند. در واقع تفکیک اصلاح‌طلبان به دو نوع حکومتی و غیرحکومتی تفکیک مضحکی است. اصلاح‌طلبی راهی جز از ورود به حکومت و انجام اصلاحات ندارد.

دوم) چه باید کرد؟

فرض کنیم همین الان، حاکمان نظام جمهوری اسلامی قانون اساسی را ملغی کنند و قانون اساسی کاملاً دموکراتیک و سکولاری-مطابق نظر عمده‌ی سبزها- جایگزین و اجرایی شود. آیا ایران بدل به کشوری دموکرات می‌شود؟ خیر. رضا پهلوی از دیکتاتور به استبداد تغییر کرد و پسرش، دوازده سال پادشاه مشروطه، حدود 10 سال پادشاه دیکتاتور و 15 سال پادشاه مستبد بود. قانون اساسی در تمام این سال‌ها یکسان بود. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ضددموکراتیک نیست. قانون اساسی در دوره‌ی خاتمی و هاشمی یکی است، اما نحوه‌ی اجرا و تفسیرش به شدت متفاوت است. روندها و رویه‌هاست که وجود یا عدم دموکراسی را مشخص می‌کند و نه متن قانون اساسی جمهوری اسلامی.

آیا دولتمردان دموکرات با قانون اساسی دموکراتیک و سکولار فرضی، راه به دموکراسی می‌برند؟ خیر. فرید زکریا در «آینده‌ی آزادی» بر پایه‌ی تجارب دموکراسی در نقاط مختلف جهان، شرط و شروطی را برای گذار موفق به دموکراسی مطرح می‌کند. مهم‌ترین این شروط توسعه‌ی اقتصادی است و یک اقتصاد آزاد و پایدار. ایران در حالت فعلی از چنین وضعیتی برخوردار نیست. دموکراسی بدون توسعه،‌ سرنوشتی مثل کوبا، روسیه، آلمان بعد از جنگ جهانی اول خواهد داشت. توسعه‌ی بدون دموکراسی(آمرانه) اما حداقل امنیت و اقتصادی را برای مردم فراهم می‌کند که در کشورهای توسعه‌نیافته امری دست نیافتنی است و ضمناً، کشور توسعه‌یافته‌ی غیردموکرات، بنا به تجره‌ی کره‌ی جنوبی، شیلی، آلمان غربی و ژاپن می‌تواند طی مدتی کوتاه مبدل به دموکراسی پایدار شود.

ساخت سیاسی ایران، برآمدن یک دولت توسعه‌گرای آمرانه را از درون ساخت کنونی قدرت برای رسیدن به دموکراسی ناگزیر ساخته است. و این تقدیری است که «شاید» در فعل و انفعالات درون هسته‌ی سخت قدرت روی دهد؛ امری که مردم (و البته جنبش سبز) چه در برآمدن و چه در مسیری که به سوی دموکراسی یا رادیکالیسم در پیش می‌گیرد، مطلقاً نقشی ندارند و تنها می‌توانند «نظاره‌گر و منتظر و امیدوار» باشند. توسعه‌ی آمرانه و اقتدارگرا که آغاز شود و سرمایه‌داری خصوصی و فرهنگ طبقه‌ی متوسط را گسترش دهد، قدرت مستقل و حزب و گروه و اتحادیه هم از پی آن می‌آید. آن روز است که می‌توان با اتکاء به بخش خصوصی مستقل، توسعه‌ی سیاسی و آزادیخواهانه را به عنوان مطالبه‌ی جدید مطرح کرد و دور موتور توسعه‌ی آمرانه را کند کرد و به دموکراسی پایدار رسید. امروز باید منتظر و امیدوار باشیم تا امیرکبیر و بیسمارک و خوان کارلوسی و لوئی بناپارتی در ایران ظهور کند و راه توسعه‌ی آمرانه را بگشاید. زیرا تاریخ ایران و جهان به ما می‌آموزاند که حتی اگر امروز، تمامی ارکان قدرت، به‌یکباره دموکراتیک شوند، در فقدان توسعه‌ی اقتصادی و قطب‌های مستقل قدرت و وجود جامعه‌ی توده‌ای و غیر مدنی-غیر لیبرال، فرجام دموکراسی و صندوق‌های رأی، چیزی جز پوپولیسم و رادیکالیسم نخواهد بود.

پ.ن: مقاله‌ی جنبش سبز به بیراهه می‌رودمسعود برجیان یکی از درخشان‌ترین کارهای تحلیلی در مورد جنبش سبز و آینده‌ی اصلاحات ایرانی است و حتی با اصلاحاتی کوچک، می‌تواند مانیفست اصلاح‌طلبی بعد از جنبش سبز لقب بگیرد!

Advertisements

1 پاسخ به “کوتاه از جنبش سبز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s