من و تئوری‌های روابط بین‌الملل

نوشته بودم که فعال سیاسی به تئوری محتاج است. تئوری اما در دیدگاه سیاست‌مداران زیادی منفور و کم‌اهمیت شمرده می‌شود. پل نیتز، از چهره‌های تأثیرگذار سیاست خارجی آمریکا در قرن بیستم نوشته بود: «بیشتر مطالبی که از جنگ جهانی دوم تاکنون تحت عنوان علوم سیاسی توسط آمریکایی‌ها نوشته یا آموزش داده شده است اگر زیان‌بخش نبوده باشند، ‌دست کم نقش ناچیزی در ارائه‌ی یک رهنمود برای هدایت واقعی سیاست‌ها داشته‌اند». از عجایب روزگار هم این است که دانشکده‌ی مطالعات بین‌الملل دانشگاه جانز هاپکینز، که از دانشکده‌های برتر روابط بین‌الملل است و اساتیدی مثل برژینسکی و فوکویاما دارد، به یاد پل نیتز نام‌گذاری شده است!
اما چرا به نظریه احتیاج داریم؟ بدون نظریه، نمی‌توانیم جهان را بشناسیم و وضعیت آن را درک کنیم و در نتیجه،‌ دست به انتخاب‌های هوشمندانه بزنیم. دولت کلینتون در سیاست خارجی به سه نکته باور داشت. نقش مثبت وابستگی متقابل اقتصادی در ایجاد صلح، صلح دموکراتیک، و در آخر نقش مثبت و تأثیرگذار سازمان‌های بین‌المللی در پیشگیری از جنگ و ایجاد روابط صلح‌آمیز میان کشورها. نظریه‌ها به ما کمک می‌کنند که رفتار دولت کلینتون را در قالب این سه باور کلی، ساده‌سازی، چارچوب بندی و تجزیه و تحلیل کنیم. نظریه به کار تشخیص- و البته تعیین- اهداف کلان سیاست‌گذاران( مثل اشتیاق دولت کلینتون برای گسترش ناتو) و انتخاب روش برای رسیدن به هدف می‌آید. فعال سیاسی برای تعیین هدف و انتخاب مسیر، قطعاً نیازمند نظریه است.
نظریه‌های مشهور، الزاماً خوب و کارآمد نیستند. تئوری صلح دموکراتیک بر پایه‌های سستی استوار است. ایده‌ها و تئوری‌های زیادی هستند که مبهم‌اند یا توان توضیح رویدادها را ندارند یا حتی از تناقضات منطقی برخوردارند. ایده‌ی توماس فریدمن- روزنامه‌نگار آمریکایی مورد علاقه‌ی بخش قابل توجهی از فعالان سیاسی ایران- در مورد عدم رخداد جنگ بین کشورهایی که در آنها مک‌دونالد شعبه زده باشد، هم از همین قبیل است.
تئوری‌های عمده‌ی روابط بین‌الملل را می‌شودبه سه دسته تقسیم کرد:
الف) تئوری‌های رئالیستی- که محافظه‌کارند و عمده‌ترین جریان تئوری‌ها از آغاز علم روابط بین‌الملل بوده‌اند.
ب) تئوری‌های لیبرالیستی- که اصلی‌ترین رقیب تئوری‌های رئالیستی بوده‌اند.
ج) باقی تئوری‌ها- که شاید مهم‌ترین آنها در حال حاضر سازه‌انگاری( یا برساخته‌گرایی) است.
تئوری‌های واقع‌گرایانه- یا رئالیستی- بر سه اصل تکیه دارند. اول اینکه دولت‌ها بازیگران اصلی روابط بین‌الملل هستند و سازمان‌های بین‌المللی اهمیت چندانی ندارند. دوم، دولت‌ها از منطق یکسانی برخوردار هستند و ساختار درونی و وضعیت داخلی کشورها تأثیر محسوسی بر رفتار دولت‌ها در صحنه‌ی بین‌المللی نمی‌گذارد، و سوم اینکه دولت‌ها در سیاست خارجی‌شان، محاسبات و رقابت قدرت را در نظر می‌گیرند و در «بازی با جمع صفر» روابط بین‌الملل شرکت می‌کنند.
تئوری‌های لیبرالیستی بر اقتصاد و تجارت، منافع مشترک دولت‌ها،‌ حقوق بشر، اهمیت سازمان‌های بین‌المللی در همکاری دولت‌ها، نقش وابستگی متقابل بین دولت‌ها در تقویت صلح و پیشگیری از جنگ و صلح دموکراتیک- این ایده که دموکراسی‌ها کمتر وارد جنگ می‌شوند و گسترش دموکراسی به تقویت صلح می‌انجامد- تکیه دارند. در مقابل واقع‌گرایان، این لیبرال‌ها هستند که آرمان‌گرا توصیف می‌شوند.
و تئوری‌هایی مثل مارکسیسم، فمینیسم، پست‌مدرنیسم به همراه سازه‌انگاری در ردیف آخر جای می‌گیرند. سازه‌انگاری بر اهمیت ایده‌ها تأکید می‌کند از آن رو که این ایده‌ها هستند که ساختار بین‌الملل را تشکیل می‌دهند و به جای تلاش دولت‌ها برای بقا یا کسب منفعت، این ساختار است که منافع و هویت‌های دولت‌ها را شکل می‌دهد و بازیگران دولتی و غیردولتی این ساختار را بازتولید می‌کنند. سیاست بین‌الملل، توسط ایده‌های متقاعدکننده، ارزش‌های عمومی، فرهنگ و هویت‌های اجتماعی شکل می‌گیرد. سازه‌انگاری گفتمان‌ها را پراهمیت به حساب می‌آورد،‌ زیرا به گمان سازه‌انگاران، گفتمان‌ها باورها و منافع را شکل می‌دهند و هنجارهای مورد پذیرش را ایجاد می‌کنند.
تئوری‌های واقع‌گرایانه خود به سه دسته‌ی اصلی تقسیم می‌شوند: رئالیسم کلاسیک که متفکرانی نظیر مورگنتا، کیسینجر و ای‌.اچ.کار دارد؛ رئالیسم ساختاری یا دفاعی که کنت والتز چهره‌ی اصلی آن است و رئالیسم تهاجمی که جدید‌ترین شاخه‌ی رئالیسم است و تئوریسین اصلی‌اش جان میرشایمر است. این شاخه‌ها در کلیات با هم موافقت دارند،‌ اما در جزئیات و برون‌داد، تفاوت زیادی می‌کنند. کلاسیک‌ها از دوقطبی آمریکا-شوروی هراسان‌اند و بقیه، برای رقابت دوقطبی ابراز دلتنگی می‌کنند!
خودم را جزو رئالیست‌ها و مشخصاً رئالیست‌های تهاجمی می‌دانم و به دلایلی که در یادداشت‌های پیشین گفته‌ام، لازم می‌دانم مختصات فکری‌ام را تشریح کنم. در شماره‌های بعدی «چارچوب فکری» به شکل مفصل از رئالیسم و رئالیسم تهاجمی،‌ و به شکل مختصر از لیبرالیسم و باقی نظریه‌ها خواهم نوشت.

Advertisements

1 پاسخ به “من و تئوری‌های روابط بین‌الملل

  1. تئوری یک نیاز اساسی ماست. اما نه تئوریی که بر اساس جوامع و نمونه های دیگری برساخته شده باشد. شدیدا لازم داریم در تئوریها تغییراتی بر اساس شرایط و نیازهای خودمان بدهیم ،
    بر اساس تئوریهای دیگر تئوری جدیدی بسازیم و اصلا تئوری های لازم خودمان را بنویسیم.
    به خاطر تفاوتها مجبوریم به بومی سازی تئوریها تا خودمان را بیشتر بشناسیم و دید روبرویمان وسیعتر شود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s