ژوستین وس اینجا درباره‌ی فرهنگ استراتژیک اروپا نوشته که البته ربطی به ادامه‌ی این نوشته ندارد. مقاله‌اش را با تعریف داستان زندگی پدربزرگش، پدر پدربزرگش و مادر پدر پدربزرگش شروع می‌کند. از این می‌گوید که مادربزرگ پدربزرگش حوالی سال 1870 مدام از مرز فرانسه و آلمان رد می‌شده که مبادا بچه‌اش آلمانی به دنیا بیاید. از زخمی‌شدن‌های مداوم پدر پدربزرگش در جنگ جهانی اول هم می‌نویسد و الخ.
اینجا، من دوست دارم در مورد جان‌نثاری اول، پدر پدربزرگم بدانم. می‌خواهم بفهمم اصلاً چه شده که این فامیل را انتخاب کرده؟ چه کاره بوده؟ کجا بوده؟ و سؤال‌های دیگری شبیه به اینها. اما هیچ جوابی نیست. کسی نیست که بداند. دوست دارم بدانم از طرف مادر، پدربزرگ پدربزرگم که بوده و کجایی بوده و چه می‌کرده. باز هم جوابی نیست.
از پدربزرگم در مورد وضعیت خوزستان 70 سال پیش می‌پرسم. یادش نیست.13 ساله بوده که رضاخان کله‌پا می‌شود. حرف‌های معمول پیرمردهای پارک‌نشین را در مورد رضاخان تحویل می‌دهد و بس. داستان‌هایی از شیخ خزعل تعریف می‌کند که خرس هم خنده‌اش می‌گیرد. خودش ندیده. تعریف کرده‌اند برایش. چیزی نمی‌داند. از وقتی یادش هست خرمشهر، خرمشهر بوده و آبادان، آبادان. خوزستان برایش از رضاخان و فارسی‌سازی‌اش شروع می‌شود و تمام.
تاریخ مکتوبی نیست. اینجا اتفاقات سی سال پیش هم وارونه «تعریف» می‌شوند و منبع مکتوب قابل اعتمادی نیست، چه رسد به تاریخ صد سال پیش و بل قدیم‌تر. حسادت می‌کنم به مصری‌ها و تاریخ مکتوب چند هزارساله‌شان.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s