نشسته‌ام اپیزود آخر Frasier را می‌بینم.  خداحافظی که می‌کند،  اشک‌ها جاری می‌شوند. مجبور می‌شوم متوقفش کنم. آرام می‌شوم. می‌گوید:

‎»It may be that the gulfs will wash us down;
It may be we shall touch the Happy Isles,
And though we are not now that strength which in old days
Moved earth and heaven, that which we are, we are
Made weak by time and fate, but strong in will;

To strive, to seek, to find, and not to yield.»I’ve been thinking about that poem a lot lately. And I think what it says is that, while it’s tempting to play it safe, the more we’re willing to risk, the more alive we are. In the end, what we regret most are the chances we never took. And I hope that explains, at least a little, this journey on which I am about to embark.

.
.
.
.
.
.
ز ساعت 3 صبح روز سوم مهر 1391، تا شکستن بغض خداحافظی، 16 روز و 23 ساعت، و اپیزود آخر یک سریال کمدی طول کشید. یاد همه‌ی آغوش‌هایی افتادم که فعلاً قرار نیست تکرار شوند. یاد نگاه‌های آخر، یاد حرف‌های آخر، یاد فکرهای آخر.
بغض پدر، مادر، خواهر و خنده‌ی برادر و تلاش موفق من برای نترکیدن بغض.
یاد آخرین تماس تلفنی از فرودگاه با نازنین‌ترین نازنینان و تکیه به ستون‌های فرودگاه امام و اشک ریختن.
یاد خداحافظی عجولانه با رفیق، که نشنید «به دوازده سال دوستی باهات افتخار می‌کنم».
یاد آغوش‌های آخر، آغوش‌های کوتاه آخر، آغوش‌های لعنتی آخر.

به افتخار شروع‌های تازه!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s