چهار هزار و هشتصد کیلومتر آن طرف‌تر

این را اوایل شهریور 91، قبل از تولدم و قبل از آمدنم به اسپانیا نوشتم:

اول) ما چیزی جز از خاطره‌هامان نیستیم.

دوم) داوکینز و هریس و باقی زیست‌شناسان هر چه دل‌شان می‌خواهد از ژن‌ها بگویند و اجبار ما به رفتار مطابق میل ژن‌های خودخواه‌مان. من یکی باور نمی‌کنم 87….09131 روی ژن‌هایم نوشته شده باشد.

سوم) «ترانه یعنی آرشیو خاطره‌ها». اینکه با «لاله‌زار» یزدانی و «خونه»ی داریوش و … بغض می‌کنند، ژن نیست. آموزش والدین نیست. تدریس معلم‌های نکبت‌مان نیست. خاطره‌های جمعی مشترک است از چیزهایی که دیده‌ایم و خوانده‌ایم. سوختگی دهه شصتی‌ها و دهه پنجاهی‌ها و دهه چهلی‌ها و مابقی ربطی به ژن‌ها ندارد. به خاطره‌های ریز و درشت و معمولاً دردناکی ربط دارد که روی سر بیشتر بچه‌های ایران آوار شده‌اند.

چهارم) ما روی شانه‌های پدران‌مان نایستاده‌ایم، روی شانه‌های آدم کروموزوم وای دویست-سیصد هزار سال پیش هم. ما روی انگشتان خودمان بلند شده‌ایم، بی‌ هیچ اتکایی به یشینیان. هیچ! دل‌مان خوش و روح‌مان شاد!

پنجم) «ما فاتحان قلعه‌های فخر تاریخیم…»

ششم) زاده می‌شدند. تکثیر می‌شدند. می‌مردند. زاده می‌شدند. تکثیر می‌شدند. می‌مردند. فاعل نبودند. ما نه. ما حرکت می‌کنیم. ما همانی نمی‌میریم که زاده می‌شویم. از انقلاب صنعتی تا انقلاب اطلاعات، ما آدم‌هایی بودیم متفاوت از قبلی‌ها. ما، تفاله‌های این نسل صد و پنجاه ساله‌ایم.

هفتم) «با کتاب پدر بزرگ من، قصه‌ی رویش تباهی‌هاست، قصه‌ی امتداد شب تا شب، قصه‌ی رویش سیاهی‌هاست». این را لابد جنتی عطایی در وصف قاجار سروده و اقبالی خوانده. سی و چند سال پیش.

هشتم) تاریخ‌اش را نمی‌دانم. یا خانی بوده یا چاکر خانی که از کوهستان‌های اطراف شیراز، از سرزمین‌های ایل قشقایی، مهاجرت کرده به چند صد کیلومتر شمال‌تر. مانده و ساکن شده و شهری ساخته و آباد کرده و نسل‌اش را ادامه داده. احتمالاً اولین تغییر بزرگ خاندان‌اش از فتح ایران. ایلیاتی دامدار، شد کشاورز.

نهم) محمدابراهیم سنی نداشت. در اوج جوانی بود که با ولوله‌ی پالایشگاه آبادان رفت. رفت و تا موشک نزدند برنگشت. دست زنش را گرفت و از حوالی اصفهان، تا آبادان رفت. کشاورز، شد کارگر.

دهم) پسرش منصور هم سنی نداشت. تقریباً همسن پدر بود که رفت. دستانش را لابد در جیب گذاشت و رفت یازده هزار و پانصد کیلومتر آن طرف‌تر. جایی که آدم‌ها را برای شور شعار، خفه نمی‌کردند. انقلاب شد. برگشت. لابد تا وطنی متفاوت بسازد از آنچه بود و آنچه شد. «با پدر آرزوی باغی بود، روی خاکی که شکل مردن داشت». نشد. کارگر، شد کارمند.

یازدهم) منصور کوتاه نیامد. مسیرش این بار عکس پدر بود. برگشت به اصفهان. لابد تا زندگی دیگری تجربه کند از مرگ تدریجی خوزستان. «دفتر کهنه‌ی پدر اما،  پر سؤال و گلایه و تردید…»

دوازدهم) چند روز دیگر، همسن منصوری می‌شوم که رفت یازده هزار و پانصد کیلومتر آن طرف‌تر. «با من اما سبد سبد میوه…»؟ نه. پارسال نوبت من بود که این حرف‌ها را بزنم و زیرش را امضا کنم و تحویل بازجوی عزیزم بدهم.

سیزدهم) می‌روم چهار هزار و هشتصد کیلومتر آن طرف‌تر. سرزمینی که آدم‌هایش برای شور شعار خفه نمی‌شوند. ما روی شانه‌های پدران‌مان نایستاده‌ایم. ما خود پدران‌مان هستیم. رویدادها و خاطره‌ها نیستند که تکرار می‌شوند. ماییم که لابد از فرط دلتنگی، دوباره می‌سازیم‌شان. بار اول تراژدی، بار دوم تراژدی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s