در foie gras بودن

تشخیص:‌تومور
یک مهر 91 آخرین روزی بود که اصفهان بودم. قرار بود دنبال کارهای نهایی اداره‌ی گذرنامه بروم و بعد ساکم را بردارم و راهی تهران شویم. بعد از کلی معطلی بیرون آمدم و گوشی‌ام را روشن کردم. مامان پیغام داده بود زنگ بزن. زدم. پرسید که می‌توانم به کلینیک شرکت نفت بروم و سونوگرافی بدهم یا نه. نگفت چرا. دو هفته قبلش آزمایش خون داده بودم و امروز نتایج را گرفته بود. همین‌قدر می‌دانستم که غیر از بارداری هم سونوگرافی می‌کنند. به دوست پزشکم زنگ زدم. پرسیدم سونوگرافی برای چه چیزی انجام می‌شود؟ یک کلمه گفت: تومور. واضح است که کف خیابان پهن شدم. گفتم هااااااان؟ گفت اگر برای خودت است، ممکن است مال کبد چرب هم باشد. بدبختانه هیچ‌وقت نمی‌توانم انتقام شوکی که وارد کرد را بگیرم.
ترجیح: بارداری
دکتر گفت که قندت بالاست، کلسترول خوب و بدت به قاعده‌ی لف و نشر بد و خوب هستند، تری گلیسیریدت شدیداً خارج از محدوده است و خلاصله‌ی برداشت من از حرف‌هایش این بود: داری می‌میری. توصیه‌ی پزشکی‌ای که کرد کمتر از مردن نبود: نوشابه، چیپس، فست فود، غذای پرچربی، غذای آماده، غذاهای با قند بالا، … نخور. به همین سادگی. عذاب وجدان شروع شد. مامان بزرگ، نهار آخری را آلبالو پلو درست کرده بود که نمی‌دانم کی گفته بودم دوست دارم. حالا جو سنگین نهار آخر به کنار، عذاب وجدان از خوردن برنج و ماست و خانگی و شکر لابد زیاد غذا هم رویش. جرأت هم نکردم کم بخورم که یک وقت فکر نکند از غذا خوشم نیامده. رفتیم تهران. میزبان‌مان شام پیتزا سفارش داد و ناهار، کباب و جوجه. عقل و دل و فشار وجدان به اوج رسید.
تکلیف: رواداری
تا از بیلبائو با بیمه‌ام تماس بگیرم و دکتر متخصص پیدا کنند و ارجاعم دهد به یکی دیگر و آزمایش بنویسد و نتیجه‌ی آزمایش بیاید و نوبت بعدی‌ام برسد دو ماهی طول کشید. طبق توصیه‌ی دکتر کارگر، دکتر خانواده‌ی نازنین‌ام در اصفهان عمل کردم. در دو ماه اول تقریباً گوشت قرمز نخوردم. نوشابه یک قوطی کوکاکولای زیرو خوردم و یک بار هم چیپس، محض دلتنگی فراوان. حجم غذایم به شدت کم شد و گهگاه حتی به یک پینچو( مثلاً نصف ساندویچ) و دو سه لیوان قهوه در روز رسید. منی که هفته‌ای یکی دو پیتزا و دو سه بار سوسیس و کلی ماست پرچرب و کلی شکر می‌خوردم، یکهو همه چیز را متوقف کردم. توی چندتا وب‌سایت دیدم که ماکارونی و پاستا هم چندان خوب نیست. توی آن دو ماه، غیر از یک باری که یکی از همکلاسی‌ها بعد از شنیدن عشق من به لازانیا از خانه پخته بود و آورده بود، لب به پاستا نزدم. قبل از آن، هفته‌ای 4-5 بار پاستاپزان داشتم. دوران وحشتناکی بود. تغییرات شاخص‌ها شگفت‌انگیز بود. تری گلیسیریدم اینقدر کم شده بود که یکی از دوستان پزشک گفت حواست باشد از آن طرف نیفتی. یکی از دو آنزیمی که دکتر کارگر را وادار کرده بود سونوگرافی را تجویز کند به حالت عادی برگشته بود و دومی در آستانه‌ی برگشتن به حالت نرمال بود. دکتر آروالو گفت خیالت راحت باشد و مشکلی نیست و همین روند را ادامه بده و 6 ماه بعد بیا. مترجم داشتم. نه من اسپانیایی می‌فهمیدم، نه دکتر آنچنان انگلیسی می‌فهمید. بدبختی این بود که مترجم هم سواد انگلیسی بالایی نداشت و ترجیح دادم سؤال اضافه‌ای نپرسم.
تدبیر: پایداری
شش ماه دوام آوردم. به اندازه‌ی دو ماه اول سفت و سخت نه، ولی سالم‌تر خوردن را ادامه دادم. به اندازه‌ی چند سال گذشته سوپ و بیشتر از همیشه سالاد خوردم. میوه‌ی اعصاب خردکنی مثل آووکادو را به خاطر اثر ادعایی‌اش روی کلسترول‌ها نهایتاً هر دو هفته یک بار خوردم. در کل شش ماه، با اینکه بیشتر وعده‌های غذایی را خودم آماده کردم، روی هم 5 کیلو گوشت قرمز مصرف نکردم. گوشت سفید و میوه و مخلفاتی شبیه به زیتون و ذرت و گوجه‌ی کنار غذای اصلی‌ام چند برابر قبل شد. دوچرخه‌سواری و فوتبال گهگاهی هم به برنامه‌ام برگشت. نتیجه، 15 کیلو کاهش وزن بود و تغییر واضح آمادگی بدنی. مانده بود آزمایش جدید و نوبت دکتر.
تقدیر: بدرود فوا گرا!
به زور خوابم برد. 12-1 بیدار شدم. در خنکای بهاری، دوان دوان خودم را به مترو رساندم. از مترو که خارج شدم، اتوبوس را دیدم که آن طرف جاده ایستاده بود. به خاطر قشنگی نقشه‌ی میدان و چراغ قرمزها و گارد ریل، مسیر 25 متری را باید چنان دوری بزنی که 200 متر و 3-4 دقیقه بشود. تا برسم، اتوبوس رفته بود چهل و پنج دقیقه صبر کردم تا شاید اتوبوس بعدی بیاید و به جای 10 یورو، 84 سنت خرج کنم. نشستم به خواندن اکونومیست، زیر ابرهای تیره و توی ایستگاه بی سقف و صندلی. نم نم باران شروع شد. دویدم تا ایستگاه تاکسی. بنز بود. ده یورو ناقابل. پذیرش این بار صف داشت. دوتا از چهار نفر جلوی من، از اینهایی بودند که همیشه و توی همه‌ی کشورها و همه‌ی صف‌ها هستند و بیخود معطل می‌کنند. فقط به طرف گفتم با دکتر فلانی نوبت دارم و گفت برو طبقه‌ی یک. دویدم بلکه تأخیر نوبتم کم شود. مترجم هم نیامد. دکتر نشست به توضیح دادن اینکه آزمایش‌های قبلی نشان از کبد چرب داشت و چه اثراتی روی بدن دارد و چه خطراتی. گفت با توجه به شرایط، ترجیح دادیم حالا دوباره آزمایش بگیریم و نتیجه‌ی آزمایش خوب بوده است و آزادی. بعد یک بخش برگه‌ی طویل آزمایش را نشان داد و دورش را با خودکار خط کشید و بعد هم با ماژیک علامت‌گذاری‌اش کرد و شروع کرد به توضیحات. سوادم نکشید. برگه را نگاه کردم و دیدم در مورد هپاتیت است. دوباره توضیح داد. به نظرم آمد در چشم‌هایش نگرانی است و توصیه به انجام اقداماتی. عرق کردم. ضربان قلبم بالا رفت. دست‌هایم شروع به لرزیدن کرد. به زحمت کلمات را به یاد آوردم و پرسیدم می‌شود این بخش را به انگلیسی توضیح دهد یا نه. گفت «تا حالا…اهم… تا حالا… اهم… انگلیسی‌ش یادم نمیاد». روی آرنجش تزریق سرنگ را پانتومیم بازی کرد. گفتم واکسن؟ گفت «آهان! واکسن هپاتیت ب زدی؟». تأیید کردم. گفت «پس همین است که این شاخص اینقدر خوب است!». بدبختانه اینجا هم هیچ‌وقت نمی‌توانم انتقام شوکی که وارد کرد را بگیرم! گفت مشکلی نداری و آزادی و سعی کن سالم بخوری و ورزش کردن و وزن کم کردن را ادامه بدهی. برو تا یک سال دیگر. از بیمارستان که آمدم بیرون، دنیا زیباتر بود. دوستت دارم کبد عزیزم!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s