سهیل، بیلبائو/ پیوندتان مبارک

این را یک سال و سه روز پیش نوشتم،بلافاصله بعد از دیدن ایمیل پذیرش. یک سال صبر کردم و آخر با سه روز تأخیر منتشرش می‌کنم:

ساعت 4:51 صبح 27ام اردیبهشت 1391. تا ساعت 2 مشغول آماده کردن طرح درس کلاس ساعت 8 بودم: رفرنس‌دهی برای پایان‌نامه و مقاله. کارم که تمام شد، ریش‌های گرامی را با ژیلت توربو اصلاح کردم و سپس افترشیو نیوآ سوزشی در جانم فکند. دراز کشیدم. شب‌های کلاس، شب‌های کنکور، شب‌های مصاحبه، شب‌های سخنرانی سخت خوابم می‌برد. وقتی روز قبلش تا یازده خوابیده باشم بدتر. چند باری غلت زدم و پنجره را باز و بسته کردم و خوابی به سراغم نیامد. یک لیوان شیر خوردم که می‌گویند باعث آرامش می‌شود. نشد. گشتی در اینترنت زدم. چشم‌هایم گرم شد.

مشغول افکار قبل از خواب شدم. ترم بعد کرمان درس بگیرم یا دولت‌آباد؟ وقتم را با دانشگاه‌های اطراف اصفهان پر کنم یا با دانشگاه‌های اطراف کرمان یا جاهای دیگر؟ اصلاً بی‌خیال تدریس شوم و بروم عسلویه؟ نتیجه‌ی اپلای دانشگاه لیدن کی می‌آید پس؟ اگر بیاید چه خوب است. اگر تا الان نیامده پس دیگر نمی‌آید. چرا امسال هم اپلای‌ها به نتیجه نرسید؟ آن از سیراکیوزی که آن همه امید داشتم و آن هم از موسسه لعنتی مطالعات عالی ژنو و آن هم اراسموسی که منشی دانشگاه دئوستو این همه ایمیل بارانم کرد و آن همه مدارک عجیب و غریب خواست و من را دربه‌در اتاق‌ها و راهروهای مزخرف دانشگاه تهران کرد.  جرج واشنگتن و جرج میسون و مریلند هم که پول نمی‌دهند نکبتی‌ها. روی گنجینه‌ی پول‌های 99درصد نشسته‌اند و به ما بدبخت‌های جهان سومی پول نمی‌دهند. آکیوپای وال‌استریت را بگویید اینها را بگیرد نه ساختمان کنگره را! حالا چه کنم؟ کرمان یا اصفهان؟ بنشینم مقاله‌ی همایش زنجان را بنویسم. قبول می‌کنند؟ همایش اخلاق یادبود سهروردی می‌تواند مقاله قبول کند با عنوان «چرا سیاست‌مداران باید دروغ بگویند؟»؟!

کاش فلان مقاله را نوشته بودم. کاش همان چهار ترمه درسم را تمام می‌کردم و الان سرباز 70هزار تومانی مملکت بودم. کاش اصلاً تغییر رشته نمی‌دادم. […]

گرمای چشمانم پرید. خواب رفته بود. دوباره نشستم پای کامپیوتر محبوب. گوگل‌ریدر خبری نیست. گوگل‌پلاس هم. مقاله‌های مفصل ملت را هم که حال ندارم بخوانم این وقت شب. فیس‌بوک؟ یک لایک بزنم. بروم جیمیل و اخبار فارین‌پالیسی را بخوانم.

بین یک ایمیل از فارین‌پالیسسی و یکی از کارنگی، یکهو EMIIY  چشمم را جلب خودش کرد. جیمیل کمی مسخره است و چند کلمه‌ی اول ایمیل را جلوی سابجکت نشان می‌دهد. نوشته بود «آقای سهیل جان‌نثاری، خوشحالیم که به اطلاع‌تان برسانیم،…». سریع کلیک کردم که بقیه را بخوانم. دو دقیقه وارد نشد. بعد دیسکانکت شدم. برگشت. رفرش زدم. دوباره کلیک کردم. سرگئی برین و لاری پیج! توی روح‌تان! بعد از یک دقیقه وارد شد؛ «…که برای دریافت فاند اراسموس ایران، عراق، یمن انتخاب شده‌اید».

الان ساعت 5:15 است. همچنان خوابم نمی‌برد. بار آخری که خبر خوشحال‌کننده شنیدم( قبولی ارشد) 5 دقیقه‌ای داشتم وسط خانه بالا و پایین می‌پریدم و می‌رقصیدم و آواز می‌خواندم و از این طرف به آن طرف می‌دویدم. حالا ساعت 4 چه غلطی بکنم؟ به آرمان-برادر جان- اس‌ام‌اس دادم «بیداری؟». امروز کلاس ندارد. تا صبح هم یا بیدار است و اینترنت را زیر و رو می‌کند، یا در حال ترکاندن این و آن در call of duty است. ترکاندن خالی که نه، ترکاندن و ترکیدن. به رفیق شفیقی که می‌دانم چه مصائبی دارد تحمل می‌کند و چه‌ها در ذهنش می‌گذرد اس‌ام‌اس دادم که «بیلبائو، بیلبائو، ما داریم می‌آییم». دلم تنگ می‌شود برایش اگر اروپا باشم و ال‌کلاسیکو را با هم نبینیم.

یک کاغذ آ-چهار برداشتم و با ماژیک رویش نوشتم «سهیل، بیلبائو/ پیوندتان مبارک». بردم چسباندم روی در اتاق والدین عزیز. آمدم برای دایی خارجی‌شده‌مان ایمیل زدم. جوگیری و هیجان‌زدگی از سراپای ایمیل می‌بارد. بین فامیل مادری سنتی و محافظه‌کار، دایی همیشه یک استثنا بوده و هست. 14-15 سال پیش، شغل هیجان‌انگیزش را ول کرد و کوله‌بارش را برداشت و رفت به سرزمین‌های شمالی؛ به کانادا. همیشه هم حامی و پشتیبان ریسک‌های ما جوان‌ها بوده و هست. همیشه هم ابراز آمادگی می‌کند که هر کاری از دستش بر می‌آید برای تحصیل ما- و مخصوصاً من- در کانادا یا هر جای دیگری انجام دهد. توی فیس‌بوک نوشتم «مرگ بر آمریکا، زنده باد اتحادیه‌ی اروپا!».

 آرمان جواب داد: ها. زنگ زدم. بچه‌ی بیچاره زهره‌ترک شد به گمانم.راجع به مربی تیم مورد علاقه‌اش-ویگان- صحبت کردمو نمی‌دانم چه گفتم که یکهو رسیدم به اینکه «اسپانیا قبولم کرد». شوکه شد. پرسید این الان جدیه یا مث اون دفعه که خبر نیوزیلندو دادی؟ گفتم ساعت 4:15 صبح زنگ زدم بهت، 8 هم باید سر کلاس باشم به نظرت جدیه یا شوخی؟ ماند. خندید. گفت «مرسی». گفتم همه خوابن و تو اولین نفری هستی که خبردار میشی. گفت مرسی. مثل خنگ‌ها نشستم ایمیل خودم برای دایی و ایمیل اراسموس برای خودم را برایش خواندم و گفتم که چه کرده‌ام و به چه کسی اسمس داده‌ام و از بیلبائو تا لیون و بوردو و پامپلونا و سوسیه‌داد و بارسلونا و مادرید چه‌قدر فاصله است و چه حالی می‌دهد بازی‌های لالیگا را دیدن. آخرش که خداحافظی کردم، گفت وقتی نتیجه قطعی شد و کارهای وزارت علوم و ثبت نام گیر نکرد تبریک میگم. الان فقط مرسی رو داشته باش. دلم برای این آدم بیشتر از هر کسی تنگ می‌شود. شک ندارم.

ساعت 5:30 است. همچنان خوابی نیست. ساعت روی 6:15 تنظیم است که زنگ بزند. نهایتاً 45 دقیقه می‌توانم بخوابم. عالی. گور بابای دانشگاه. یک روز هم دیر بروم یا نروم. این هم 20هزار تومان.ذوق دارم. کودک شده‌ام. می‌خواهم کسی باشد بغلش کنم. آدمی که شاید چند ماه دیگر هزاران کیلومتر باهاش فاصله داشته باشم. همین حول و حوش است که بابا بیدار می‌شود. بروم ببینم…

Advertisements

2 پاسخ به “سهیل، بیلبائو/ پیوندتان مبارک

  1. واقعا لذت بردم. خیلی با حال فضا را شرح داده بودی. امیدوارم همیشه خبر های خوب بشنوی و خاطراتش را اینجا نقل کنی

    • با تشکر از تعریف‌ها:)
      این چند ماهی که باز اینجا را جدی گرفته‌ام، همه‌ی تلاشم را کردم که کمتر شخصی باشد و بیشتر به درس و عشق و کارم مربوط شود. اما انصافاً هر روز نوشتن از روابط بین‌الملل و سیاست خارجی و داخلی، کار سنگینی است. همین امروز تصمیم گرفتم بیشتر از آن فضا خارج شوم و از چیزهای دیگر بنویسم. لابد همان خاطرات هم، گرچه نه به عنوان فضای اصلی وبلاگ، گهگاه سر و کله‌شان اینجا پیدا بشود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s