و اینک سپاهان!

1984737_939

پاییز سال 77 بود. دوازده ساله بودم و تازه از اهواز به اصفهان مهاجرت کرده بودیم. هیچ دوستی نداشتم و تازه داشتم آرام آرام با محیط جدید آشنا می‌شدم. جمعه‌ها صبح بابا پسرهایش را بیدار می‌کرد و معمولاً با پاس دادن توپ چهل تکه در خیابان حکیم نظامی تا کنار پل فلزی می‌رفتیم و دو سه نفری فوتبال بازی می‌کردیم. یکی دو بار هم پیش آمد که به گروهی مشغول بازی اضافه شدیم و تیمشان را کامل کردیم. روزهای خوبی بود.
داشتیم دنبال توپ می‌دویدیم که دیدیم یک بابای خوش‌خنده‌ی دیگر با پسری کوچک‌تر از من و برادرم بهمان نزدیک می‌شوند. بابای شماره‌ی دو پرسید که به بازی راهشان می‌دهیم یا نه. شدیم دو تیم. من و آقای خوش‌خنده‌ توی دروازه‌ها ایستادیم و بابا داور بازی شد. پسر آقای خوش‌خنده بازی بلد نبود. سنی هم البته نداشت؛ شاید 5-6 سال، شاید هم کمتر. الکی می‌زد زیر یا وسط یا حتی بالای توپ. نصف بیشتر بازی شامل این بود که بدویم دنبال توپی که به بیرون از زمین بازی شلیک کرده. یکی از این توپ‌ها را بدجایی شلیک کرد. وسط بیابان زاینده‌رود. آن وقت‌ها البته زاینده‌رود آب داشت و اسمش رودخانه‌ی زاینده‌رود بود. مثل الان نبود که بشود تویش فوتبال بازی کرد. صدای شلپ توپ در آب، صدای شکستن قلب من را محو کرد.
من آدم خاطره‌بازی‌ام. دوستان دور و نزدیک می‌دانند که با خاطرات سال‌ها و حتی دهه‌های پیشین(!) می‌خندم و اشک می‌ریزم. خیلی از خاطره‌ها را توی حافظه برق می‌اندازم که مبادا یادم برود اولین کتک مردانه‌ی زندگی را از که و بر سر چه خوردم( پارک ماشین، همسایه‌ی گاو)، یا اولین فحشی را که به خاطر فعالیت سیاسی نوش جان کردم کجا خوردم(چهار راه نظر، تبلیغات سال 84، بی‌شرف)، یا فلان فریادی که توی فوتبال بر سر دوست نزدیکی کشیدم، روز امتحان چه درسی بود( خفه‌شو، بینش اسلامی وصایای امام خمینی). از وقتی یادم هست هم همین طور بوده‌ام. از اشیایی که نماد کوچک‌ترین خاطره‌ای هستند نمی‌توانم دل بکنم. همین چند روز پیش، ده دقیقه تلاش کردم تا قاشق شکسته‌ی لیوان قهوه‌ام را توی پلاستیک آشغال بندازم و به خانه‌ی جدید نیاورم. موفق نشدم. این توپ فوتبال هم آن وقت‌ها نمادی از اهواز بود، شهری که اکثریت خاطرات و خوشی‌ها و ناراحتی‌هایم را در آن تجربه کرده بودم. رفتن توپ با زاینده‌رود، رفتن اهواز از من بود.
«بزنم به آب؟ شنا بلد نیستم که! زنگ بزنیم آتش نشانی؟ تلفن عمومی نمی‌بینم این نزدیک‌ها. می‌شود صبر کرد تا کرایه‌ی قایق پدالی‌ها شروع شود و بعد با قایق برویم توپ را برداریم. عالی!». آقای خوش‌خنده اول عذرخواهی کرد و غری هم به پسرش زد. خوشم نیامد. عذرخواهی به چه درد من می‌خورد؟! بابا گفت «اختیار دارید. مهم نیست». «مهم نیست؟! توپ من است!». آقای خوش‌خنده تقصیر را به گردن گرفت. کفشش را هم در آورد. آن یکی را هم در آورد. «می‌روم و درش می‌آورم. توپ بچه‌هاست. ناراحت می‌شوند». از بابا انکار، از آقا اصرار. رفت. در آسمان چرخ می‌زدم( همین الان دوباره صحنه‌ی رفتنش در آب جلوی چشمم است و در آسمان چرخ می‌زنم). رفت و با کمک چوبی بلند به توپ رسید و برش گرداند. پاچه‌های بالازده‌اش هم خیس شد. دستش هم درد نکند.
باباها شروع کردند به صحبت. خودش را معرفی کرد: خلیلیان هستم، مهرزاد خلیلیان. بابا با فامیلش آشنا بود. انگار فامیل‌هایش در مسابقات شنا و شیرجه و … پیش از انقلاب آبادان فعال بودند. شروع کردند به صحبت از خاطرات آبادان. گفت که در ورزش کار می‌کند، و آدرسی به بابا داد و گفت که روزی به دفترش برود، تا شاید بتواند در پیدا کردن فلان کتاب داوری فوتبالی که بابا سال‌ها دنبالش بود کمکی بکند. بابا چند روز بعد رفته بود. فهمیده بود آقای مهرزاد خلیلیان مدیر کل تربیت بدنی اصفهان است! کتاب، البته که پیدا نشد. آقای خلیلیان، بعداً رییس فدراسیون پزشکی ورزشی هم شد. چند روز پیش دیدم به عنوان مدیرعامل جدید باشگاه سپاهان اصفهان منصوب شده است.
من هیچ وقت طرفدار تیم‌های فوتبال اصفهانی نبوده‌ام، اما تا روزی که آقای خلیلیان هر گونه مسئولیتی در باشگاه سپاهان داشته باشد، طرفدار تیم فوتبال سپاهان خواهم بود و امیدوار به موفقیتش در مسابقات ملی و قاره‌ای. این البته به این معنی نیست که سپاهان انتخاب اول من خواهد بود.در فصل 92-93 لیگ برتر، بعد از فولاد و استقلال، سپاهان گزینه‌ی من برای سوم شدن در لیگ برتر است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s