بیست و پنجم بهمن، سه سال بعد

181777_138892332841633_100001626005398_232589_144668_n-710279

«بریم بیرون یا نریم؟ نگاه چه‌قدر حراستی ریخته کنار نرده‌ها،‌چه‌قدر یگان هم اون طرف نرده‌ها. بریم یه دوری بزنیم از در اصلی ببینیم چه خبره خیابون.»
رفتیم و دوری زدیم. حراستی‌های دانشگاه نمی‌گذاشتند کسی به نرده‌ها نزدیک شود. همین که داشتیم بیرون را نگاه می‌کردیم هم تحمل نکردند و هشدار دادند که بگذریم و برویم. گفتم «داخل دانشگاهیم ها! بیاید بزنید بیرون رو نگاه نکنید!»
«بریم کوی؟ فلانی کو؟»
«رفت تو جمعیت!»
«ها؟! بازداشتی بعدی کلاسمون این باشه یعنی؟!»
«هاها»
«بریم خونه فلانی. کوی خطره. چه‌قدر جمعیت اومدن! کسی باورش می‌شد؟»
«نه» «نه» «نه» «نه» …
ایستادیم نزدیک در ورودی 16 آذر، در حال صحبت. حراست اجازه‌ی خروج و یگان اجازه‌ی ورود نمی‌داد. دانشجویی بیرون داد می‌زد که امتحان دارد و به فنا می‌رود.
حراست به ما که ایستاده بودیم و حرف می‌زدیم باز تذکر می‌داد. یگان به حراستی‌ها گفت دانشجوها را ببرید عقب‌تر. بردندمان عقب‌تر. «یا بروید بیرون، یا بروید عقب اینجا نایستید». «راه بدید بریم بیرون میریم!»
دکتر سیف‌زاده هم از دانشکده آمده بود نزدیک ما. با استاد از دانشگاه رفتیم بیرون. رفتیم آن طرف خیابان 16 آذر. که یکهو فریاد یکی از لباس شخصی‌ها بلند شد که بگیرش! یکهو دوتا قلتشن دویدند دنبال دانشجویی که با تمام توان در حال فرار در جهت ما بود. یکی سعی کرد مانع‌شان شود. دانشجوی فراری را ول کردند و این یکی را گرفتند و به زور داخل ساختمان نهاد رهبری هلش دادند. چند نفری اعتراض کردند و سعی کردند مانع‌شان شوند، که فحش خوردند و نتوانستند.
آمدیم پایین‌تر، چند قدم بالاتر از کلینیک 16آذر ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن با استاد. افسوس می‌خورد از شکاف بزرگ جامعه. می‌شد غم را توی چهره‌اش دید. داشتیم به خیابان انقلاب نگاه می‌کردیم و از همین حرف می‌زدیم که یکهو صدای ترسناک اگزوز چند موتور از پشت سرمان آمد. برگشتیم و دیدیم لباس شخصی‌ها با موتورهایشان آمده‌اند و دارند از توی پیاده‌رو و لابه‌لای ملت با داد و فریاد پایین می‌آیند. کشیدیم کنار که بتوانند بگذرند.
پیش‌قراولشان که به ما رسید، استپ کرد، چرخ جلو را به سمت ما گرفت و گاز داد. موتور به سمت ما پرید و ما پریدیم عقب توی جوی آب، استاد تمام مملکت هم کنارمان. جرم؟ ایستادن در پیاده‌رو. یکی از بچه‌ها با مثبت‌ترین و غیراعتراضی‌ترین لحن ممکن گفت کاری که نکردیم. طرف باتومش را بالا گرفت و تهدید به زدن کرد. همه به عقب خم شدیم و پشت دست یا کیفمان پناه گرفتیم. النصر بالرعب؟ خنده‌ای کرد و رفت. لابد انتظار داشت باتوم‌هایمان را از توی جیب یا کیفمان در بیاوریم و حالی به فک و فیسش بدهیم. فکر کنم حتی اشک هم توی چشم‌های دکتر دیدم.
رفتیم به سمت خانه‌ی دوستمان. وارد ادوارد براون شدیم به سمت کارگر. ملت می‌رفتند و می‌آمدند ولی خطری ندیدیم. رسیدیم به کارگر. ملت از انقلاب به بالا می‌دویدند و می‌گفتند نروید پایین، اشک‌آور هست و باتوم. عرض کارگر را دویدیم و وارد فرصت شیرازی شدیم. چند قدمی نرفته بودیم که تعداد زیادی به سمتمان دویدند و گفتند اشک‌آور زده‌اند و برگردید. برنگشتیم. پیچیدیم توی یکی از کوچه‌های سمت جنوبی فرصت. بن بست بود. برگشتیم توی فرصت و یکی از کوچه‌های بعدی را رفتیم پایین. نزدیک جمالزاده بودیم که دوباره ملت دویدند طرفمان و گفتند اشک‌آور زده‌اند و نروید و گذشتند. سر جمالزاده رسیدیم و اشک‌آور را نوش چشم کردیم. پیچیدیم پایین به سمت خیابان آزادی. ملت شعار می‌دادند، ون‌ها آماده‌ی پذیرایی از بازداشتی‌ها بودند، عطر گاز اشک‌آور هم در فضا پراکنده بود.
به هر حال به خانه‌ی دوستمان رسیدیم. اخبار بیست و سی طبق معمول موضع گرفت و اینترنت هم نداشتیم که خبری بگیریم. تا شب همانجا ماندیم. به نظرم آمد که دیگر ساعت یازده شب که نباید خبری باشد. حول و حوش ساعت یازده من به سمت خانه‌ی دیگری روانه شدم. بقیه فکر کنم شب را همانجا ماندند. به آزادی که رسیدم، تعداد سربازان و یونیفرم‌پوش‌ها و لباس‌شخصی‌های تابلو توی ذوق می‌زد. از همان جمالزاده رفتم. توی جمالزاده و کوچه‌هایش هم سرباز و پلیس بودند. چنان زل می‌زدند به من که انگار روح دیده‌اند. النصر بالرعب! بعد از کلی پیاده‌روی به خانه‌ی دوستم رسیدم. اخباری که داشت گفت. اخباری که داشتم گفتم. خبر اصلی را هنوز نداشتیم. کودتا بالاخره پیروز شده بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s