«گمشو بیرون سگ!»

Xenophobia white v.s chinese

توی قطار محلی از پایانه‌ی اصلی اتوبوس به ایستگاه راه‌آهن مرکزی شهر نشسته بودیم. اتوبوس به مقصد سن‌سباستین/دونوستیا را با یکی دو دقیقه فاصله از دست داده بودیم و تصمیم گرفته بودیم به جای رفتن به صد کیلومتر آن‌طرف‌تر، روانه‌ی یکی از شهرهای چشم‌نواز همین حوالی شویم. نزدیک ایستگاه راه‌آهن، داشتم یادداشتی آماری درباره‌ی انتخابات آمریکا را برای دوست آمریکایی خوره‌ی سیاست توضیح می‌دادم. یکهو دیدم چتر یک نفر روی پایم است. قبل از اینکه برگردم و به صاحب چتر نگاه کنم، دو بار به بازویم خورد. دیدم که چشم‌های دوستم که روبه‌روی من نشسته بود و نیازی به چرخاندن سر برای دیدن صاحب چتر نداشت هم گشاد شد. برگشتم سمت صاحب چتر. پیرمردی بود احتمالاً بالای هفتاد ساله. الان که دارم قیافه‌اش را تصور می‌کنم، شباهتی به آریل شارون داشت، ولی می‌ترسم اتفاقات بعدی باعث چنین تصوری شده باشد. گفت پایت را نگذار روی صندلی. جا خوردم. دوستم گفت چرا با چتر؟ صدا را برد بالا و گفت «همین است که هست. کفشت کثیف است. نگذار روی صندلی». برگشتم کفشم را نگاه کردم. ماندم بخندم یا نه. کفشم روی صندلی نبود. عادت قدیمی است. قطار یا اتوبوس که خالی باشد، پایم را جوری روی صندلی جلویی می‌گذارم که کفشم با صندلی تماسی نداشته باشد. شلوارم روی صندلی است و کفشم روی هوا. حواسم هم هست که اگر شلوغ باشد یا کسی بخواهد رد شود، وضعیت نشستن را عوض کنم که مزاحم احدی نباشم. به جای اعتراض یا هر جوابی به پیرمرد، پایم را انداختم پایین. دوستم عصبانی بود. قبل از اینکه بتوانم برگردم به ادامه‌ی یادداشت، پیرمرد با صدای بلند گفت «آموزش ضعیف همین است. آموزش نمی‌دهند به اینها. ادب ندارند». محل نگذاشتم. شروع کردم به گفتن ادامه‌ی یادداشت. دوستم پرید وسط حرفم. گفت «این یارو عجب فلانیه». خندیدم. گفتم ولش کن و پیش می‌آید و این حرف‌ها.

رسیدیم به مقصد. بلند شدیم و شروع کردیم آرام آرام از قطار خارج شدن. تا قطار کامل متوقف شود و ژاکت و کیف و کوله را برداریم و در باز شود و بتوانیم خارج شویم خب در حد چند ثانیه‌ای طول می‌کشد. پیرمرد هلم داد که مثلاً راه باز کند و رد شود. کمی راه دادم که برود و زودتر از شرش خلاص شوم. مرض داشت. دوباره هل داد. سکوت بس است: «چه می‌کنی؟! حرف بزن! چرا هل می‌دهی؟ اصلاً چرا به من دست می‌زنی؟ کاری داری؟ حرف بزن! دهانت را باز کن و حرف بزن! هل نده! دست به من نزن!» شروع کرد به داد و قال. همراهش داشت سعی می‌کرد رفیق عصبانی‌اش را بکشد و ببرد. «قهرمان» ماجرا عربده زد «حرف نزن، چون فلانی، چون بهمانی، چون توی راه منی! برو بیرون! پایت را می‌گذاری روی صندلی و احترام نمی‌فهمی، برو بیرون!». گذاشتم بروند بیرون. همراهش همچنان داشت دستش را می‌کشید. پایم را هنوز از قطار بیرون نگذاشته بودم که پیرمرد برگشت سمت من و گفت «برو به کشورت! ما تو را نمی‌خواهیم! …». راهش را کشید که برود. گفتم «بروم کشورم؟! تو فاشیستچه‌ای!». داد زد «برو!». داد زدم «فاشیست!». «فاشیست» اینجا، سرزمین باسک، فحش سنگین‌تری است تا کشورهای این حوالی که سابقه‌ی فاشیسم هم دارند. شروع کرد به باسک داد زدن: «چاکورا کانپورا!». چاکورا یعنی سگ. کانپورا یعنی برو بیرون، یا توی تظاهرات‌ها یعنی گمشو بیرون.

خشکم زد. نتوانستم قدم بردارم. فحش دادن را ادامه داد. مردک به باسک فحش می‌داد. تا جایی که من می‌دانم هدف از فحش دادن به طرف مقابل، ضربه زدن به طرف است، بنابراین فکر می‌کنم باید به زبانی فحش داد که طرف بفهمد. «باسک بودن» برای ملی‌گرایان باسکی تعریف مشخصی دارد: توان صحبت به زبان باسک. اصلاً کلمه‌ی ترکیبی‌ای که برای اشاره به باسک در زبان باسک هست، معنی‌اش این است: «کشور افرادی که به باسک صحبت می‌کنند». کلمه‌ی مجردی برای اشاره به کشورشان وجود ندارد. نتیجه‌ این است که طرف یا فرض می‌کند من باسک صحبت می‌کنم، که باید من را از خودشان حساب کند، یا فرض می‌کند که باسک صحبت نمی‌کنم، که دارد فحش و عصبانیتش را تلف می‌کند. بین قطار کلمه‌هایی که ردیف کرد، «گه» و «آشغال» را فهمیدم. از گیت رد شد. ما باید منتظر قطار دیگری می‌ماندیم، که باعث شد مسیرمان از طرف جدا شود. از گیت رد شد، از ایستگاه خارج نشد. ایستاد آن طرف گیت و زل زد به من. همراهش همچنان در تلاش بود که از دعوا خارجش کند. چیزی گفت. انگشت وسط دست راستم را بهش نشان دادم. حرکتی کرد که همان معنی را می‌دهد و فحشی داد که نشنیدم. بعد هم رفت سمت مأمور امنیت ایستگاه و به من اشاره کرد و چیزی گفت. مأمور به من نگاه کرد. من هم زل زدم به مأمور. دوستم که داشت وسایلش را روی نیمکت می‌‌گذاشت آمد و پرسید «طرف رفت؟». برگشتم شرح ماجرا را دادم. سرم را که برگرداندم، دیدم مأمور امنیت دارد کار خودش را می‌کند، خبری هم از «قهرمان» ماجرا نیست.

شکستم. با نژادپرستی یا بیگانه‌ستیزی برخوردهایی داشتم، اما هیچ‌کدام به این وقاحت و این آشکاری نبود. خیلی‌ وقت‌ها که اگر دقت نکرده بودم متوجه برخورد دوگانه نشده بودم. رفتم سمت یکی از دستگاه‌های فروش و 250سی‌سی آب خریدم و سر کشیدم. تمام هیکلم داشت می‌لرزید. «هیچ» کاری نکرده بودم که شایسته‌ی چنین برخوردی باشم. اصلاً در یک سال و نیم بیشتر زندگی در این شهر، قانون‌شکنی‌هایم -آنهایی که همگان انجام نمی‌دهند و مقامات اهمیت می‌دهند و جریمه می‌کنند- احتمالاً به ده بار هم نمی‌رسد. ده روی همدیگر، جریمه‌ی همه‌شان کمتر از کرایه‌ی دو ماه خانه‌ام است. من لایق چنین چیزی نبودم. چرا چنین برخوردی می‌شود؟ توی این فکرها بودم که دوستی را از موهایش(!) شناختم. عکاس سی و چند ساله‌ی عشق سفر و مهربان و نازنینی است که از قضا ایران را هم دیده است و دنبال موقعیت است که باز هم راهی ایران شود. صدایش کردیم و آمد طرف ما. گفت «چته سهیل؟». ماجرا را تعریف کردم. عصبانی شد. گفت کاش بودم و فحش می‌دادم. پرسید « می‌خواهی برویم با مأمور امنیت صحبت کنیم؟». جواب منفی دادم و روانه‌ی قطارمان شدیم که از قضا از ایستگاه او هم می‌گذشت. داشت تلاش می‌کرد به من ثابت کند آدم‌هایی مثل پیرمرد در باسک کم‌تعدادند و مدام از من عذرخواهی می‌کرد. آمار می‌ساخت و در دفاع از حرفش ارائه می‌کرد. گفتم «داری سعی می‌کنی من را متقاعد کنی که از باسک و مردمش بدم نیاید؟! من از تو بیشتر عاشق این سرزمینم النا! اینجا فعلاً خانه‌ی من است دختر!».

ولو شدم روی صندلی. هنوز داشتم می‌لرزیدم. یک خط استتوس نوشتم و بعد به دوستی پیغام فرستادم و ماجرا را تعریف کردم. برای دوست دیگری هم خواستم بفرستم که منصرف شدم. اشکی هم آمد. النا رفت و من و زاکاری مسیر را ادامه دادیم. به خودم مسلط شدم. گفتم «نکته‌ی جالب ماجرا می‌دانی چیست؟ همین دو سه روز پیش نوشته‌ی نفرت‌انگیزی را توی گوگل پلاس دیدم که به همه‌ی شرق اروپایی‌ها فحش می‌داد و دعوایی راه انداختیم. خیلی به موقع بود این تجربه.»

رفتیم توی روستا و جنگل و کوه و مه و برگشتیم. توی راه برگشت، دوست دیگری را دیدیم که عضو حزبی چپ‌گرا و استقلال‌طلب است. اسپانیایی‌ها این‌ها را به بیگانه‌ستیزی متهم می‌کنند. خودش در مؤسسه‌ای کار می‌کند که با مهاجران آمریکای لاتین ارتباط دارد. ماجرا را تعریف کردیم. مقایسه‌ای کرد و گفت با سیصد نفر از آمریکای لاتین کار کرده و «آمریکای لاتینی‌ها مسئولانه‌تر رفتار می‌کنند تا جوانان اینجا و این رفتارها علیه مهاجران زشت و احمقانه که هیچ، فاشیستی است». به او که گفتم، اینجا هم بنویسم که بحث اصلاً سر مقایسه نیست. اینکه آمریکای لاتینی‌های مهاجر ساکن باسک یا ترک‌های ساکن آلمان یا رومانیایی‌های ساکن ایتالیا یا افغان‌های ایران در مجموع و به طور متوسط مسئولانه‌تر رفتار می‌کنند یا نه اصلاً مهم نیست. بحث مقایسه‌ی دو جمعیت نیست. اصلاً بحث این است که جمعی زده نشود و درباره‌ی دوست مکزیکی، رومانیایی یا ترک من نه به خاطر رفتار بخشی بسیار کوچک از یک جمعیت 500 میلیون‌نفری، که بنا به رفتار و کردار خودش قضاوت و تصمیم‌گیری شود! مهم‌تر از این، این پیرمرد با دیدن سی ثانیه از من اصلاً غلط می‌کند «سگ برو بیرون» بگوید یا فلان آدم اصلاً بیجا می‌کند تجربه‌ی محدودش را از شرق اروپایی‌ها به جمعیت چهارصد، پانصد میلیون‌نفری‌شان تعمیم می‌دهد و القابی شایسته‌ی خودش را نثار همه‌شان کند. ‌مهم‌تر از همه‌ی اینها این است که من اصلاً مهاجر نیستم! طرف حتی نمی‌داند که من ساکن اینجا هستم یا نه!

گذشت. توی بیست و چهار ساعت گذشته مدام به جواب‌هایی که می‌توانستم بدهم و ندادم فکر کرده‌ام. ماجرا تمام شد. کلی جوک ساختیم و گفتیم. مثلاً گفتم می‌توانستم در جوابش همین جوری کلمات معدود باسک را که بلدم فارغ از معنی‌شان به سمت طرف پرتاب کنم. یا مثلاً می‌توانستم به طرف بگویم «آموزش ضعیف؟ من استاد دانشگاهم، و تو؟» یا می‌توانستم قبل از اینکه پیرمرد به سمت مأمور امنیت برود، دوان دوان خودم را به مأمور برسانم و شکایت کنم. یاد آن قسمت سریال ساینفلد را هم تازه کردیم که جرج، وسط دعوا حرفی می‌زد و بعد از دعوا و در مسیر خانه جواب بهتری پیدا می‌کرد.

روستای یودیو، شهر اوردونیا و روستای آموریو توریست‌پذیر نیستند. اهالی و ساکنان باسک می‌روند و می‌آیند. ملت به ما، مخصوصاً به من، با تعجب نگاه می‌کردند. مأموران قطارها حواسشان به من بود. به این نگاه‌ها عادت کرده‌ام. ماجرای «چاکورا کانپورا» تمام شد و رفت. این قصه اما سر دراز دارد.

Advertisements

6 پاسخ به “«گمشو بیرون سگ!»

    • فکر کنم اون شعر البته شعر منتسب باشه 🙂
      ترجیحاً هم هزار سال پیش رو به الان ربط ندیم و مقایسه نکنیم که خیلی چیزای دیگه وارد مقایسه میشن.

      • نیست که همین الانش کم برای گیلک و تورک و لر و عرب و… جوک میسازن و حتی توی تلویزیون سراسری مسخره شون میکنن…

      • جوک ساختن برای اصفهانی‌ها و یزدی‌ها هم هست، این نشونه‌ی نژادپرستی نیست. توی تلویزیون سراسری نمی‌دونم به چه مسخره کردنی اشاره می‌کنید.

  1. من هم مشابه همچین تجربه ای رو در ایزان داشتم به عنوان یک مهاجر افغانی (البته بیشتر در کودکی)

    • من واقعاً متأسفم. خودم هم دیده‌م چنین برخوردهایی رو با مهاجران افغانستانی و یکی دو باری هم وارد جر و بحث شده‌م. امیدوارم بهتر بشه 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s