از غرب تا شرق دور

20140419_125057 - Copy

یکم) نسبتاً زیاد سفر می‌کنم. اگر تعداد سفرهایم قابل مقایسه با همسن‌های اروپایی نباشد، قطعاً در مقیاس ایران زیاد است. در یک سال و نیم گذشته، گشت و گذار نسبتاً کاملی در اروپای غربی داشته‌ام. انگلیس و ایرلند و پرتغال به کنار، بقیه را گشته‌ام. این سه تا را هم همین زودی‌ها می‌روم.
سفرنامه اما ننوشته‌ام. معلوم هم نیست بنویسم. حتی از زندگی در بیلبائو هم به قصد «سیاحت باسک» ننوشته‌ام. همه‌اش نگران این بوده‌ام که چیزی که می‌بینم، از عینک کلفت اطلاعات و ایده‌های قبلی درباره‌ی مکان مربوطه بگذرد و جای دیده‌ها و تجربه‌کرده‌ها را داده‌ها و دانسته‌های قبل از سفر بگیرد.
کره‌ی جنوبی اما متفاوت است. قبل از رفتن به سفر، ایده‌هایی داشتم: مردمش به ژاپن، چین و کره‌ی شمالی علاقه‌ای ندارند. کره‌ی جنوبی طبق تئوری‌های مختلف روابط بین‌الملل باید با ژاپن شریک و یا حتی متحد باشد، ولی نیست. به آمریکا علاقه دارند. قدرت نرم خوبی در سطح آسیا دارند. سریال‌هایشان محبوب ایرانی‌هاست که یکی‌شان درباره‌ی بنیان‌گذاری سه پادشاهی است. از کشوری عقب‌مانده و ضعیف‌تر از کره‌ی شمالی به یک ببر اقتصادی تبدیل شده است. دیکتاتوری دژخیمی داشته است که در کمتر از بیست سال به دموکراسی امروزی تبدیل شده است. رییس‌جمهور اسبقش خودکشی کرد. تیم فوتبال‌شان را می‌خواهم صد سال سر به تنش نباشد که اینقدر از یک چهارم نهایی جام ملت‌ها حذفمان کرده است. از لی چون سو که بالاک با خطا رویش از فینال جام جهانی محروم شد خوشم می‌آید. اینقدر خاک بر سرند که افشین قطبی در تیم ملی‌شان کار کرده است. Old Boy را هم دیده‌ام. از عکس‌های دوست ساکن بوسان‌ام می‌دانم که عاشق رنگ‌اند. رییس‌جمهور فعلی‌شان هم دختر یکی از دیکتاتورهاست که به دست رییس سازمان اطلاعاتش به قتل رسید. این تا اینجا. فکر نکنم غیر از اطلاعاتی جزیی درباره‌ی سیاست، چیزی از قلم انداخته باشم. از اینجا به بعد هر چه بنویسم را در سفر دیده‌ام. فکر هم نمی‌کنم این داده‌ها تأثیری در نگاهم داشته باشد. برویم.
دوم) چه شد که رفتم؟ هیچ. دوستی داشتم که چند ماه بعد از آمدن من به بیلبائو، راهی بوسان شد. زیاد از کره تعریف می‌کرد. گفت «بیا»، و رفتم. به همین سادگی. پشیمانم که چرا زودتر نرفتم. حالا چند روز است که به خانه برگشته‌ام. دلم ولی همچنان در بوسان می‌تپد.
سوم) چگونه رفتم؟ یک سایتی هست به نام «آخرین دقیقه». این طبعاً ترجمه است. لینک نمی‌دهم به سایت، که ظاهراً متهم است به متقلب بودن. از این سایت که بلیطهای ارزان را پیدا می‌کند پیدایش کردم و بلیط رفت و برگشتی به این ترتیب خریدم: مادرید، پکن، بوسان، پکن، مونیخ، مادرید. قیمتش از هزینه‌ی یک ماه زندگی معمولی در بیلبائو کمتر شد. تازه اگر دو ماه زودتر بلیط را خریده بودم با دو سوم همین قیمت، می‌شد بلیط بیلبائو، استانبول، سئول، استانبول، بیلبائو هم خرید. این اختلاف قیمت فدای سر کیم جونگ اون، نه؟ برای رفتن به مادرید از این یکی سایت استفاده کردم. معمولاً ماشین زیاد می‌رود و می‌آید. قیمتش هم تقریباً نصف بلیط اتوبوس و دو پنجم قطار است. شب را در مادرید گذراندم و صبح نسبتاً زود به سمت فرودگاه رفتم. مثل هر وقتی که در مادرید باشم، به کافه‌ای در خیابان اکسترمادورا رفتم که اسمش را نمی‌دانم. از بقیه‌ی کافه‌هایی که در مادرید مهمانشان شده‌ام بهتر است. یک لیوان قهوه با شیر به اضافه‌ی یک کروسان اندازه‌ی یک وجب من را می‌دهد دو یورو. هزینه‌اش به کنار، کیفیت کروسانش هم حرف ندارد. این توی اسپانیا امتیاز بزرگی است. این ملت کلاً بلد نیستند نان و مشتقاتش را درست کنند. اینجا بود که دیدم گوشی هوشمندم برایم خبر آورده که دو سه ساعت دیگر از مادرید به پکن پرواز دارم.
چهارم) فرودگاه مادرید بزرگ است. اول برای گرفتن کارت پرواز مجبور شدم پانزده دقیقه‌ای راه بروم. متروی فرودگاه مسافران را به ترمینال دو می‌رساند، ایر چاینا، در دورترین نقطه‌ی ترمینال یک نسبت به خروجی مترو بود. طبعاً می‌توانید حدس بزنید برای آدمی بزرگ با یک چمدان نسبتاً بزرگ، راه رفتن در فرودگاهی شلوغ چه‌قدر سخت است. کارت پرواز را که گرفتم، سریع به سمت گیت رفتم. صف بلندی بود. در بیلبائو اصلاً چنین صفی نمی‌بینید. در سانتاندر، سویا، بووه، ویتسه هم نمی‌بینید. حتی فکر کنم در فرودگاه غول‌آسای فرانکفورت هم ندیده بودم. اشتباه نکنم فقط در فرودگاه برگاموی میلان مجبور شدم این قدر در صف بایستم. ایستادن توی صف حکایتی است، نقاله و بررسی امنیتی حکایتی دیگر. تبلت، لپ‌تاپ، دوربین و موبایل را از توی کیف و جیب درآوردم و گذاشتم روی نقاله. بعد نوبت کوله است. بعد کمربند و سکه‌های توی جیب. بعد ساعت. دقیقاً نمی‌دانم چرا دستگاهشان بوق زد و از نزدیک‌تر بازرسی شدم. گیت پرواز کجا بود؟ آن طرف فرودگاه. بیست و خرده‌ای دقیقه هم پیاده روی تا گیت پرواز. از خوبی‌های فرودگاه این بود که زمان لازم برای رسیدن به بخش‌های مختلف فرودگاه را روی در و دیوار زده بود. پانزده دقیقه‌ای رفتم تا به بن‌بست رسیدم. همه‌ی تابلوها به این بن‌بست اشاره می‌کردند، توی بن‌بست هم دری بود که از این طرف باز نمی‌شد. چند مسافر دیگر هم مثل من ویلان و سیلان شده بودند. از کارگرهای فرودگاه پرسیدم و گفتند باید از داخل فلان مغازه رد شوید و بروید و برسید به آن طرف. «پشت در چی هست که باز نمی‌شود؟». «سالن آن طرف».
پنجم) رسیدم به گیت مربوطه. یک اعلامیه را به دو زبان گفت. اولی به نظر چینی بود، دومی به نظر اسپانیایی. اینقدر بلندگوها بی‌کیفیت بودند که نفهمیدم. مسافرها دو صف شدند. تفاوت صف‌ها به نظر در ملیت افراد نبود. دو سه دقیقه‌ای به بلیت‌های ملت نگاه می‌کردم و سرعت بررسی پاسپورتشان و زبانی که صحبت می‌کنند. نفهمیدم. دو کارمند هواپیمایی چین، یکی با لباس خلبانی و یکی با لباس مهمان‌داری داشتند حرف می‌زدند. رفتم و به اسپانیایی پرسیدم که تفاوت صف‌ها چیست. مهمان‌دار مربوطه، خانمی لابد در حوالی 60 سالگی، سرش را برگرداند و من را دید و انگار چیز زننده‌ای دیده باشد حرکتی با دستش کرد و چیزی به آقای کاپیتان گفت. آقای کاپیتان آمد سمتم. دوباره پرسیدم. پرسید انگلیسی هم بلدم یا نه. انگلیسی پرسیدم. یکهو خانم مهمان‌دار انگار چیز زیبایی دیده باشد گل از گلش شکفت. آقای کاپیتان توضیح داد که تفاوت صف‌ها چیست. یادم رفت از خانم مهمان‌دار بابت علاقه‌اش به انگلیسی و انزجارش از اسپانیایی تشکر کنم.
ششم) رکورد پروازم از استانبول تا بیلبائو بود که چهار ساعت و ده دقیقه طول کشیده بود. این یکی قرار بود دوازده ساعتی طول بکشد. شروع کردم به کتاب خواندن. بعد فیلم کاپیتان فیلیپس را دیدم که سربازان و فرماندهان قهرمان نیروی دریایی آمریکا را در مقابل دزدهای دریایی سومالیایی تصویر کرده بود. خیلی هم بد نبود، ولی این همه تعریفی که نثارش شد زیادی بود. دوباره کتاب خواندم. آقای چینی صندلی کناری، چند باری تذکر داد که پرده‌ی پنجره را بکشم. حال و حوصله‌ی بحثی در ارتفاع 13هزار متری، آن هم در پروازی که 6-7 ساعتش مانده است نداشتم. حتی نپرسیدم که وقتی مهمان‌دار چیزی نمی‌گوید و همه‌ی پنجره‌ها باز هستند، این چه مشکلی با پنجره‌ی من دارد. پنجره‌ی ردیف عقبی را هم خودش شخصاً بست. چراغ‌های هواپیما خاموش شدند. نور چراغ مطالعه‌ی صندلی من، نصفش روی من می‌افتاد، نصفش روی آقای چینی صندلی بغلی. ترجیح دادم بهانه‌ای دستش ندهم. می‌شد لینکلن را هم ببینم، اما ترجیح دادم 12 مرد خشمگین را ببینم: روایت شورش یک‌نفره‌ در برابر سیستمی که کار نمی‌کند. مال 60 سال پیش است و جاهای مضحکی هم دارد، ولی ایده‌اش عالی است. لینکلن و بنجامین باتن را نتوانستم ببینم. کیفیت هدفون ایرچاینا آن‌قدر نبود که حرف‌های پنج دقیقه‌ی اول فیلم‌ها را خوب متوجه شوم.
هفتم) آلودگی هوای پکن از همان بالاها معلوم است. فاجعه‌ای است برای خودش. اتوبوس از پای پلکان هواپیما تا سالن‌های فرودگاه حملمان کرد. وارد سالن که شدیم، آقایی مثلاً پنجاه ساله، با عینک آفتابی کوچک، موی بسیار کوتاه، پیراهن تیره و کت و شلوار سیاه با راه‌های کمرنگ سفید توجهم را جلب کرد. تیپ طرف عادی نبود. نگاه کردنش هم. نگاه کردنش من را یاد حراستی‌ها می‌انداخت. من هم توجهش را جلب کردم. ظاهراً تنها کسی بودم که آن وسط بهش زل زده بود. نزدیک شد. به بهانه‌ی پیدا کردن چیزی از توی کیف، از صف پله برقی بیرون زدم و کناری ایستادم. ایستاد. رفتم روی پله برقی. آمد. ساعت پنج و نیم صبح، چشمانم برق می‌ِزد. از پله برقی که بالا آمدیم یک راست پیچیدم توی دستشویی. پنج دقیقه‌ای آنجا ماندم. آمدم بیرون و قاطی جمعیت شدم. هنوز پشت سرم بود. با یک زوج برزیلی شروع کردیم به حرف زدن. دستشویی بعدی را که دیدیم، از برزیلی‌ها عذرخواهی کردم و دوباره رفتم توی دستشویی. یکی دو دقیقه ماندم و آمدم بیرون. هنوز پشت سرم بود. تا به گیت ترانسفر بین‌المللی برسم، پای سه چهارتا تابلوی راهنما ایستادم. یک جا هم مسیر را اشتباه رفتم. همچنان پشت سرم بود. از گیت ترانسفر که رد شدم، دیگر ندیدمش. با دوربین دنبالم می‌کرد یا همکارش دنبالم بود، متوجه نشدم.
هشتم) رمز عبور وای-فای فرودگاه را به ازای پاسپورت تحویل می‌دهند. وای-فای‌شان هم به درد لای جرز می‌خورد. فیس‌بوک و توییتر و امثالهم کلاً فیلترند. توانستم یک نوت در گوگل پلاس بزنم. بعد از آن، گوگل‌پلاس هم قطع شد. با وایبر به شماره‌ای زنگ زدم. جواب نداد. وایبر هم قطع شد. سعی کردم با جومبلو با خانه تماس بگیرم. جومبلو هم قطع بود. با واتس اپ مسیج فرستادم. آن هم مسیج اول رفت و بعدی نرفت. کلاً گوشی هوشمندی که دستم بود، به هیچ کاری نمی‌آمد.
نهم) دولت چین یک دولت پدرسالار است. نه برادر بزرگ، که پدر سنتی‌ای است که بالای سر بچه‌اش می‌ایستد و تک تک رفتارهایش را به او دیکته می‌کند. این برداشت من در دو سه ساعت حضور در فرودگاه پکن است. برای یک پله برقی ساده، تازه اینها که روی سطح زمین حرکت می‌کنند( و اصلاً نمی‌دانم می‌شود پله برقی نامیدشان یا نه)، شش هفت جور هشدار داده‌اند: اگر صندل می‌پوشید، مواظب انگشت‌های پایتان باشید. اگر می‌خواهید راه بروید، از سمت چپ بروید. اگر می‌خواهید بایستید، سمت راست بایستید( تازه این سمت چپ و راست را هم با کشیدن خط زردی در وسط پله‌ها مشخص کرده‌اند). هر جا که می‌روید، نرده‌ها را بگیرید. ندوید. موقع بیرون آمدن پایتان گیر نکند و …
دهم) پریدم. پرواز نسبتاً خالی بود. هر چه‌قدر پرواز قبلی که از این همه ابر و کوه رد شد آرام و خوب بود، این یکی تمام دو ساعت و نیم مسیر را لرزید. حتی یک لحظه هم اجازه‌ی باز کردن کمربند را نمی‌دادند. چیزی که نمی‌شد نوشت هیچ، چیزی هم نمی‌شد خواند. خوردنی‌هایشان را هم به زور خوردم. روی لباسم هم طبعاً ریخت. سه تا فرم دستم دادند: گمرک، سلامت و یکی که فکر کنم اقامت بود. باید گواهی می‌دادم چیز بدی همراه ندارم، بیمار نیستم، و به فلان دلیل وارد خاک مطهر کره می‌شوم. همزمان با سرفه نوشتم که هیچ نشانه‌ای از بیماری ندارم. از مهمان‌دار پرسیدم پنیری که توی فرودگاه مادرید خریده‌ام جزو این محدودیت وارد کردن پنیر و محصولات کشاورزی و دامی هست یا نه. جواب داد اینها الکی است. راست می‌گفت. فرود که آمدیم، اولین چیزی که دیدم هواپیماهای نظامی توی فرودگاه بوسان بود که با فاصله‌ی کمی از باند فرود پارک شده بودند، انگار که مثلاً آماده‌ی پرواز باشند. اینجا کشوری عادی نبود. فرم‌های بهداشت و گمرک به شدت فرمالیته بودند. حتی نگاهشان هم نکردند. مأمور بررسی ویزا ولی فرم اقامت را با دقت خواند و از علت سفرم به جزیره‌ی ججو پرسید و چیزهایی ظاهراً مرتبط با جزیره در کامپیوتر وارد کرد. بررسی پاسپورت و ویزای نفر قبل از من، شاید یک دقیقه طول کشید. من سه چهار دقیقه‌ای ایستاده بودم. بالاخره رد شدم.
یازدهم) وارد محوطه‌ی اصلی فرودگاه شدم. «جااااااااااااان؟! رسیدم کره؟! چرا کره؟! این چه کاری بود؟! دوستم کجاست؟! من کی هستم؟ اینجا کجاست؟!». انبوهی از پرچم‌های کره وسط سالن جا خوش کرده بودند. ملت با کاغذهایی که رویشان اسم فرد مورد استقبالشان را نوشته بود سمتم می‌آمدند و کاغذ را نشانم می‌دادند. من طرف مورد نظرشان نبودم. استقبال‌کننده‌ی من، کلاسش را تمام کرده بود و داشت متروسواری می‌کرد. اینجا کره بود، جایی که نه زبانش را می‌فهمیدم، نه مثلاً کافه‌چی داخل فرودگاه می‌توانست به زبانی که من بفهمم حرف بزند. باید تا دوستم می‌رسید، دوام می‌آوردم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s