رویای نیمروز تابستان

IMG-20140708-WA0002

دستش را گرفته‌ام و توی خیابان راه می‌رویم. اختلاف ارتفاع اینقدر هست که مجبورم خودم را چند سانتی‌متری کوتاه کنم تا بتواند راحت دستم را بگیرد.

می‌رسیم به چراغ قرمز.

-میای بغلم؟

اخم می‌کند.

+نع!

 روی عین «نع» تأکید می‌کند. چراغ که سبز می‌شود، با قدم‌های کوچولویش از خیابان رد می‌شویم. می‌رسیم به محوطه‌ی سرسبز بزرگ کنار میدان.

-من اینقدر با بابا و مامانت از اینجا رد شده‌م!

+همون موقع که من اینقدر کوچولو بودم که یادم نمیاد؟

طبعاً توضیح شرایطش در زمانه‌ی قبل از بودنش را به بابا و مامانش واگذار می‌کنم.

«اممم، آره!».

قدم‌های کوچولو را تا خود سرسره ادامه می‌دهد. از داغی هوا گذشته و آفتاب اذیت نمی‌کند.

-کمک نمی‌خواهی برای رفتن روی سرسره؟

دوباره با همان غیظ و غلظت جواب منفی می‌دهد. شروع می‌کند با تلاش زیاد از پله‌ها بالا رفتن. من پشت سرش دارم از ترس لیز خوردنش سکته می‌کنم. دست‌هایم را گرفته‌ام اطرافش که با کوچک‌ترین خطری محکم محکم بگیرمش. توی دلم غلغله است، توی مغزم ولوله است، روی صورتم اما لبخندی پهن و توی چشم‌هایم برقی درخشان است. «دخترک» بالاخره به بالای سرسره می‌رسد.

+دیدی؟!

این را با همان تحکم جواب‌های منفی‌اش می‌گوید. برایش دست می‌زنم.

-از مامانت هم بهتر بالا رفتی!

می‌روم کنار سرسره می‌ایستم. می‌دانم نباید جلوی سرسره بروم. غر می‌زند.

+هر بار با مامانم میام پارک، میره جلوی سرسره که حواسش به من باشه. ولی من که دیگه بچه نیستم.

-می‌دونم عمو! منم که میرم روی سرسره، مامانت میاد جلوی سرسره که حواسش به من باشه!

می‌زند زیر خنده. با انگشت کوچولویش به من اشاره می‌کند.

+تو که از مامان منم بزرگ‌تری.

من هم می‌زنم زیر خنده.

-می‌دونم عمو! ولی مامانت نمی‌دونه!

+یک، دو، سه …

خودش را ول می‌دهد روی سرسره. می‌دود برای بالا رفتن. می‌روم پشت سرش می‌ایستم تا حواسم به نیفتادن‌اش باشد.

+عمو؟

-جان عمو؟

+ همیشه میری پشت سرم وقتی از پله میرم بالا. من که دیگه بچه نیستم.

-…

می‌روم کنار سرسره می‌ایستم.

-راست میگی عمو. ببخشید.

——–

غرق خیالم. خبر گرفته‌ام که کودک در راه دوست‌داشتنی‌ترین زوج دوستانم دختر است. از شب چهارشنبه سوری که خبر در راه بودن‌اش را شنیده‌ام تا وقتی پشت اسکایپ برای عکس سونوگرافی‌اش جیغ و داد کردم و تا همین نیم ساعت پیش، باور کردنی نبود. حالا می‌دانم و باور کرده‌ام که «دخترک» دارد روز به روز بزرگ‌تر می‌شود. حالا، زجر بیشتری می‌کشم که روز به دنیا آمدنش، توی بیمارستان و کنار بابای دوست‌داشتنی‌اش نخواهم بود. از نیم ساعت پیش، تعداد آدم‌هایی که برای در آغوش‌گرفتنشان انتظار می‌کشم یکی بیشتر شده است. قلمم درست نمی‌چرخد، دلم اما غلغله است

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s