رفراندوم آلبا

صفر) لحظه‌ی سرنوشت است برای من. حداقل سه سال است که می‌دانم نهایتاً روزی باید بنویسم چرا مثلاً با استقلال باسک، کاتالونیا، فلاندرز و اسکاتلند موافقم، و با استقلال کردستان عراق، ترانسینیستریای مولداوی و مثلاً چچن مخالفم. آن‌قدرها ننوشته‌ام. کلیات را گفته‌ام. جزییات را می‌گذارم برای بعد، مثلاً قبل از رفراندوم کاتالونیا، که هم بیشتر می‌دانم و هم حداقل خاک را لمس کرده‌ام!

عکس در شب آخر فعالیت‌های تبلیغاتی در ادینبرا( Edinburgh)، پایتخت اسکاتلند گرفته شده است.

عکس در شب آخر فعالیت‌های تبلیغاتی در ادینبرا( Edinburgh)، پایتخت اسکاتلند گرفته شده است.

اول) «استقلال اسکاتلند، پایان سلطه‌ی دژخیمان استعمارگر انگلیسی بر خاک اشغال‌شده‌ی اسکاتلند است. هیچ شکی نیست، که تمام آزادی‌خواهان و عدالت‌جویان جهان باید از رأی استقلال اسکاتلند حمایت کنند!» مثلاً! از آن طرف هم که زیاد است. مثلاً «با هر گونه تجزیه و استقلال و تکه تکه کردن کشورها باید مخالفت کرد»، حالا چه از منظر لیبرالی آرمان‌گرایانه‌ی «نیازی به اضافه کردن بر مرزها نیست» یا از دید محافظه‌کارانه‌ای که تمامیت ارضی را نه امری محترم، که امری مقدس می‌شمارد.

دوم) فرض کنید مقاله‌ای در دویچه‌وله‌ی فارسی بخوانید که ادعا کند تحقیقی در جزیره‌ی کوراکائو به شکلی آماری و علمی نشان می‌دهد برای داشتن زندگی زناشویی موفق، 34 سالگی بهترین سن ازدواج است. دویچه وله می‌تواند با انتخاب «34 سالگی، بهترین زمان ازدواج» برای تیتر خبر، بسیاری را به نتیجه برساند که 34 سالگی سن خوبی برای ازدواج است. ممکن است نتیجه‌گیری صحیحی هم باشد. حالا فرض کنید دو روز بعد، در سایت گلپایگان‌نیوز خبری بخوانید که بگوید هشتاد و پنج درصد زوج‌های اهل جزایر ماریانا که در 16 سالگی ازدواج کرده‌اند، تا آخر عمر در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کرده‌اند، در حالی که از بین کسانی که در سنی غیر از شانزده‌سالگی ازدواج کرده‌اند، فقط 12 درصد طلاق نگرفته‌اند. گلپایگان‌نیوز می‌تواند با انتخاب «16 سالگی، بهترین زمان ازدواج»، به مقابله با دویچه وله برخیزد و شکست سهمگینی بخورد. احتمالاً بین خبر گلپایگان‌نیوز و دویچه‌وله، ترجیح می‌دهید طرف دویچه‌وله را بگیرید و به گلپایگان‌نیوز هم پوزخند می‌زنید. اگر اهل کوراکائو نیستید اشتباه می‌کنید. زندگی در کوراکائو، زندگی در جزایر ماریانا، و زندگی در مکانی که شما زندگی می‌کنید شرایط متفاوتی دارد و دلیلی ندارد که شما بر اساس استانداردهای کوراکائو و ماریانا و بر پایه‌ی اعتماد کور به دویچه‌وله و گلپایگان‌نیوز زندگی کنید. «اتنوسنتریسم» را ویکی‌پدیای فارسی به «قوم‌محوری» و «قوم‌مداری» ترجمه کرده است، اما این دو کلمه ترجمه‌ی خوبی برای اتنوسنتریسم نیستند.

سوم) به تجزیه و تحلیل و قضاوت و تصمیم‌گیری برای یک مکان، بر اساس مختصات و معیارها و دانسته‌ها از مکانی دیگر، می‌گوییم اتنوسنتریسم. مدافعان حمله‌ی آمریکای بوش دوم به عراق از ورود سربازان آمریکایی به عراق در بین صفوف به هم فشرده‌ی عراقی‌های خوش‌آمدگو به پرچمداران دموکراسی لیبرال خواب می‌دیدند و برای مخاطبان تعریف می‌کردند. قالبی غربی/آمریکایی روی عراقی‌ها زده بودند و رفتار و واکنش عراقی‌ها را در برابر اشغال‌گران پیش‌بینی که نه، پیش‌گویی می‌کردند. با کمی دقت به اخبار و تحلیل‌های این طرف و آن طرف، می‌شود موارد بسیار زیادی از رفتار اتنوسنتریستی پیدا کرد. بحث استقلال و تجزیه‌طلبی که پیش می‌آید، اکثریت قاطع بحث‌ها همین ضعف را دارند. پاسخ این بحث‌ها را می‌شود به راحتی با حفظ کردن محض مسائل پیش و پس از تجارب استقلال و تجزیه و ارائه‌ی مثال‌های نقض متعدد داد. اینقدر مثال نقض هست که بشود ادعاهای کلی همه‌ی طرفداران و مخالفان جدایی واحدهای سیاسی از یکدیگر را رد کرد. آسمان همه جا شاید یک رنگ باشد( نیست!)، اما هر نقطه سخنی و هر مکان نکته‌ای دارد. همین است که عده‌ی زیادی با استقلال اسلوونی، کرواسی، بوسنی، مقدونیه و مونته‌نگرو از صربستان موافق‌اند، اما با تجزیه‌ی کوزوو مخالفت می‌کنند. عده‌ی زیادی با استقلال جمهوری‌های 14گانه‌ی تحت سلطه‌ی روسیه از شوروی موافق‌اند، اما با تجزیه‌ی کریمه از اوکراین که هیچ، با تجزیه‌ی چچن یا داغستان یا سیبری از روسیه هیچ موافقتی ندارند.

چهارم) برای پیدا کردن یک هوادار «استقلال‌» در باسک نیازی به صرف وقت زیاد نیست. اگر زبان بلد باشید و نشانه‌ها را بشناسید، سریع به مقصد می‌رسید. حالا در یک اشتباه تاریخی، از استقلال‌طلب مربوطه بپرسید «آیا تجزیه‌طلب هستی؟». با چنان قاطعیتی جواب رد می‌دهد که تصمیم می‌گیرید در جا خداحافظی کنید. اما قبل از آن که رویتان را برگردانید، توضیح می‌دهد که «ما استقلال‌طلب هستیم، نه تجزیه‌طلب». این اختلاف مهمی است. اسکاتلندی‌ها و کاتالان‌ها هم «استقلال» می‌خواهند، نه «تجزیه». تجزیه، جدایی بخشی از یک واحد سیاسی شکل‌یافته و متحد است. مثلاً فرض کنید اصفهان، یکی از مراکز قدرت سنتی در ایران بخواهد از ایران جدا شود! اگر چه طرفداران تجزیه، خودشان را «استقلال‌طلب» جا خواهند زد، ولی کاری که می‌کنند شباهتی به استقلال ندارد و چیزی جز تجزیه‌ی محض نیست. برگردیم به باسک. چپ‌های استقلال‌طلب ادعا می‌کنند سرزمین باسک چند صد سال است که تحت اشغال اسپانیاست و جدا کردن باسک از اسپانیا نه «تجزیه»، که پایان اشغال و بنابراین «استقلال» است. راست‌های ملی‌گرای باسک ادعا می‌کنند که پیمان بین باسک‌ها و پادشاهی کاستیل( که بعداً به پادشاهی اسپانیا تبدیل شد) برای کنار هم قرار گرفتن دو دولت، همچنان پابرجاست و بنابراین پایان دادن به این پیمان نه تجزیه و کندن بخشی از اسپانیا، که صرفاً استقلال عمل باسک از اسپانیاست. اسکاتلندی‌ها هم که اصلاً می‌خواهند به پیمان اتحادشان با پادشاهی انگلیس پایان دهند و کشورهای عضو پادشاهی متحده را از همدیگر مستقل کنند.

پنجم) دوستی اسکاتلندی که نه سالی هست که در اسکاتلند زندگی نمی‌کند، و بنابراین حق رأی دادن ندارد، چند ماه پیش گفت ما همین حالا پیروز شده‌ایم. از همان وقتی که آلکس سالموند و حزب ملی اسکاتلند با وعده‌ی رفراندوم استقلال در انتخابات پیروز شدند، تا همین چند هفته پیش، تمام نظرسنجی‌ها از پیروزی آسان مخالفت با استقلال خبر می‌دادند. آن موقع‌ها چیزی که برای عده‌ای از استقلال‌طلبان اسکاتلندی مهم بود، گرفتن حق تصمیم‌گیری درباره‌ی استقلال بود. رأی امروز هر چه باشد، این اسکاتلندی‌ها هستند که برای ادامه‌ی اتحاد با پادشاهی انگلیس یا جدا کردن کشورشان از این پادشاهی تصمیم می‌گیرند. رابرت بروس، طرفداران خاندان استوارت، و مل گیبسون برای استقلال اسکاتلند به جنگ با انگلیسی‌ها رفتند، ولی از لحظه‌ای که دیوید کامرون با رفراندوم اسکاتلند موافقت کرد، این مردم اسکاتلند هستند که با قلم و کاغذ برای استقلال تلاش می‌کنند. پیروزی طرفداران استقلال وقتی بزرگ‌تر شد، که در جریان تلاش‌های تبلیغات رفراندوم، دو حزب اصلی انگلیس به نمایندگی از حکومت پادشاهی متحده خبر از افزایش اختیارات اسکاتلند تا نزدیکی‌های دولت مستقل در صورت شکست رفراندوم دادند. برای آلکس سالموند و حزب ملی اسکاتلند، هر دو طرف انتخابات یک پیروزی است: یا بنیان‌گذاران کشور مستقل اسکاتلند می‌شوند، یا اختیارات اسکاتلند را به نزدیکی کشوری کاملاً مستقل می‌رسانند.

ششم) جنبش‌های استقلال و تجزیه در همه جا برای همدیگر درس‌هایی دارند، و دولت‌های حاکم مخالف تجزیه و استقلال هم درس‌هایی برای همدیگر. انگلیسی‌ها در ماجرای رفراندوم اشتباهات بسیاری مرتکب شدند. مثلاً یکی از اشتباه‌ها این بود که ابتدا و در جریان مذاکرات، با فشار زیاد دولت اسکاتلند را قانع کردند که گزینه‌های رفراندوم به دو مورد کاهش پیدا کند. اسکاتلندی‌ها با آگاهی از شانس کم استقلال، در پی سه گزینه‌ی «استقلال»، «حفظ وضعیت فعلی» و «افزایش اختیارات اسکاتلند» بودند. با این سه گزینه، رأی مخالفان استقلال تقسیم می‌شد و نتیجه‌اش افزایش احتمال پیروزی استقلال بود. دیوید کامرون، مطمئن از پیروزی کمپ مخالف استقلال، گزینه‌ها را به «بله» و «خیر» محدود کرد تا خطر استقلال را بدون تعهدی به افزایش اختیارات اسکاتلند کاهش دهد. با رشد درصد موافقان استقلال، کامرون مجبور شد وعده‌ی اختیارات بیشتر را بدهد و حالا، احتمالاً افسوس حذف گزینه‌ی سوم را می‌خورد. در واقع، این موافقان استقلال بودند که بین گزینه‌های استقلال و افزایش اختیارات به دو دسته تقسیم می‌شدند و باعث افزایش احتمال حفظ وضعیت موجود می‌شدند! از شعارهای آمرانه و تبلیغات پدرسالارانه‌ی انگلیسی‌ها هم باید درس گرفت.

هفتم) در اکثر رفراندوم‌ها، رأی به تغییر وضع موجود نسبت به نظرسنجی‌های قبل از رفراندوم رأی کمتری کسب می‌کند. دلیلش واضح است. آدم‌های لب مرز، آنهایی که تعلق خاطر قطعی به تغییر ندارند، در لحظات آخر نظرشان را تغییر می‌دهند و به حفظ وضع موجود رأی می‌دهند. اضطراب تغییر اصلاً قابل چشم‌پوشی نیست. نظرسنجی‌های رفراندوم اسکاتلند صرفاً در همین دو سه هفته‌ی آخر و مشخصاً بعد از پیروزی کوبنده‌ی آلکس سالموند در آخرین مناظره‌ی تلویزیونی رهبران کمپین‌های موافق و مخالف خبر از نزدیکی یا پیشی گرفتن رأی موافق دادند. نظرسنجی‌ها اگر از برتری دو درصدی رأی موافق حکایت دارند، باید برای شکست رفراندوم احتمال بیشتری قائل شد. اینکه حال و هوای چند روز آخر چه تأثیری گذاشته است، توی نظرسنجی‌ها پیدا نیست.

هشتم) استقلال اصلاً موضوع ساده‌ای نیست. به سرنوشت بوسنی و هرزگوین، کرواسی، مقدونیه، اسلواکی، چک و قبرس بعد از استقلال نگاه کنید. تازه همه‌ی این کشورها در اروپایی هستند که «ظاهراً» در ملت‌سازی و کاهش اختلافات بین کشورهای همجوار موفق‌تر از دیگر قاره‌ها بوده است، و همه‌شان بعد از استقلال با مشکلات شدیدی روبه‌رو شده‌اند. موردی مثل اسلواکی و چک که اصلاً در جدایی مسالمت‌آمیز دو کشور در جهان نمونه است، هنوز ربع قرن نگذشته خیلی‌ها را پشیمان کرده‌است. به سودان و سودان جنوبی و تیمور شرقی و بنگلادش و پاکستان و خیلی از کشورهای آفریقایی حتی فکر هم نکنید. اسکاتلند بعد از استقلال قرار نیست به سودان جنوبی بدل شود، اما بلافاصله هم به بهشت تبدیل نخواهد شد. بعد از پیروزی رفراندوم، تازه کار به مذاکرات بر سر تقسیم منابعی مثل نفت شمال، عضویت سریع اسکاتلند در اتحادیه‌ی اروپا( مثلاً در قبال باقی ماندن زیردریایی‌های اتمی انگلیس در سواحل اسکاتلند)، واحد پول پوند یا یورو برای اسکاتلند، عضویت یا عدم عضویت در ناتو، عضویت اسکاتلند در شنگن یا باقی ماندن در اتحادیه‌ی مرزی انگلیس و ایرلند، و … می‌رسد. خروجی این مذاکرات معلوم نیست چه‌قدر به مذاق استقلال‌طلبان خوش آید.

نهم) خروجی استقلال اسکاتلند برای انگلیس، اما جذاب‌تر است. اگر رفراندوم پیروز شود، کامرون احتمالاً همین فردا استعفا می‌کند. میلیبند، رهبر ضعیف حزب کارگر هم با کاهش شدید طرفداران، و با از دست رفتن پایگاه رأی بزرگ حزب کارگر در اسکاتلند، با سقوط حزب در نظرسنجی‌های انتخابات سال آینده‌ی پارلمان انگلیس مواجه می‌شود و شاید قبل از انتخابات وادار به استعفا شود. رقابت سیاسی در اسکاتلند الان بین حزب کارگر و حزب ملی اسکاتلند است که غیر از موضوع استقلال، تفاوت زیادی با هم ندارند. اسکاتلندی‌ها که گرایش زیادی به سوسیال‌دموکرات‌ها دارند آرام آرام به سمت تشکیل کشوری مشابه همسایه‌های آن سوی دریای شرقی‌شان در شبه جزیره‌ی اسکاندیناوی می‌روند، و انگلیسی‌ها به احتمال زیاد به سمت راست حرکت می‌کنند و به متحد استراتژیکشان در آن سوی دریاهای غربی، آمریکا، شبیه‌تر می‌شوند. با خروج اسکاتلندی‌های اروپاگرا از مجموعه‌ی رأی‌دهنده‌ها، رفراندوم وعده‌داده‌شده‌ی خروج انگلیس از اتحادیه‌ی اروپا شانس بیشتری برای پیروزی پیدا می‌کند.

دهم) چند ساعت دیگر رفراندوم تمام می‌شود و کمتر از یک روز دیگر نتایج اعلام می‌شود و همه تکلیفشان را می‌دانند. دفتر استقلال اما بسته نمی‌شود. استقلال و تجزیه همچنان حضور پررنگی در اروپا، و در بقیه‌ی نقاط جهان خواهند داشت. دولت کاتالونیا وعده داده است دو ماه دیگر رفراندوم غیرالزام‌آوری برای استقلال کاتالونیا برگزار کند. از استقلال بیشتر خواهیم شنید.

*آلبا نامی است که در زبان گائلیک اسکاتلند برای اشاره به اسکاتلند به کار می‌رود. زبان گائلیک که میراث گذشته‌ی سلتی/کلتی اسکاتلند است و به نوعی در تقابل با زبان انگلیسی به عنوان میراث ژرمانیک‌های حاکم قرار می‌گیرد و اسکاتلند را به ایرلند، ولز، کورنوال( در انگلیس)، بریتانی(در فرانسه)، جزیره‌ی من( بین ایرلند و انگلیس) پیوند می‌زند. در سال 2011، تنها 57هزار نفر از جمعیت چهار میلیونی اسکاتلند به این زبان صحبت می‌کردند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s