خاطره بازی: یک ساعت و دوازده دقیقه

91153940.piP2O7hr

یکم) ماشین، رسیده روی پل. دهه‌ی شصت. صندلی عقب، بچه‌ای توی ساک. صدای انفجار. راننده، می‌کوبد روی ترمز، بچه را برمی‌دارد و می‌دود طرف پلکانی که آدم‌های ترسیده‌ی دیگری زیرش پناه گرفته‌اند، بچه را با التماس می‌دهد به آدم‌های پناه‌گرفته، و بعد آدم‌های سال‌های سال کنار هم ترسیده‌ی شهر ضربه‌خورده و البته همچنان سر پا، برایش جا باز می‌کنند و زیر پله می‌ایستد و بچه‌ی چندماهه را محکم در آغوشش فشار می‌دهد، تا آغوشش سپر بمب‌ها و موشک‌های ارتشی باشد که سال‌هاست با رویای نابودی سرزمینش زندگی می‌کند. این هم مثل دیگر لحظات نفس‌گیر دیگر آن سال‌ها، با سلامتی برای راننده می‌گذرد. موشک‌ها و بمب‌ها، دیگرانی را جاودانه کردند. راننده، آرام‌تر که می‌شود، «پناهگاه» را ترک می‌کند و مسیر را تا مقصد ادامه می‌دهد. خواننده‌ی متن را نمی‌دانم، اما قهرمان من وسط این ماجرا، پیش از هر شخص دیگری، زنی سی ساله است که با همه‌ی سرکوب‌های حکومت و جامعه و تاریخ و جغرافیا، بیشتر از ده سالی بوده که رانندگی می‌کرده است. این که از قضای روزگار، آن «بچه‌»، نویسنده‌ی متن است، هیچ تفاوتی در ماجرا ایجاد نمی‌کند. همین شد، که تا این لحظه، حتی یک بار هم کلیشه‌های ابلهانه‌ی مسخره کردن رانندگی زنان را تکرار نکرده‌ام، بابت چند باری هم به این مدل جوک‌ها خندیده‌ام از خودم شرمنده‌ام.

دوم) یکی از محبوب‌ترین عکس‌های توی آلبوم‌های بچگی‌ام، عکسی است توی حیاط خانه‌ی مادربزرگ، با زیرپوش رکابی، پشت فرمان فولکس واگن، در حال لبخند به دوربین. به روزی فکر می‌کردم که واقعاً پشت فرمانش می‌نشینم و خیابان‌های اهواز را بالا و پایین می‌روم. نشد. چند سال بعد، فولکس رفت و رویاهای روزانه را با خودش برد. می‌دانستم که برای نشستن پشت فرمان، باید سال‌ها صبر کنم. کردم.

سوم) نتیجه‌ی تنبلی ذاتی، و قوانین مملکتی، این بود که نه روز تولد هیجده سالگی، که دو سه ماه بعدش راهی کلاس رانندگی شوم. دو سال قبل‌تر، به عنوان «همراه» خاله، چند جلسه‌ی رانندگی شهر را رفته بودم. تا کلاس تئوری شروع شود، کار به دی و بهمن رسید. از پنج جلسه کلاس پوچ و بی‌معنی و به درد نخور تئوری، فقط یاد گرفتم که وقتی ماشین جوش می‌آورد، نباید رادیاتور را سریع و مثل همیشه باز کرد. همین. ده ساعت تلف شده. آن یک جلسه‌ای که فقط یک ساعت و ربع توی کلاس نشستم و بعد راهی جشنی در دانشگاه شدم، بهترین روز کلاس تئوری بود.

چهارم) مربی، که متأسفانه همان مربی دوست‌داشتنی خاله‌ام(فکر کنم آقای ناظمی) نبود، تماس گرفت و قرار اولین جلسه‌ی آموزش رانندگی را گذاشت. کجا؟ تقاطع شریعتی و حکیم‌نظامی، ساعت پنج یا شش عصر. به چهارراه پرترافیک رفتم. پیکان سفیدش را بیست متر قبل از چهارراه پارک کرده بود. مشخص بود که قرار نیست من پشت فرمان باشم. در شاگرد را باز کردم. نشست روی صندلی شاگرد و راهی صندلی راننده‌ام کرد؛ منی که از رانندگی هیچ نمی‌دانستم. کنارمان، قطار ماشین‌ها پشت چراغ قرمز منتظر بودند. جلویمان، مسیر گردش به راست و ورود از سمت غربی شریعتی به سمت جنوبی حکیم‌نظامی بود. فرمان حرکت داد. گفتم بلد نیستم. باورش نمی‌شد. دو سه بار تکرار کرد. کلافه شد. «صادرات» را شروع کرد. گفتم «صادرات» را از همراهی با خاله‌ام بلدم، جای پدال‌ها را هم بلدم، می‌دانم نیم کلاچ مشکل‌زاست، و بقیه‌اش را باید مرحله به مرحله یاد بدهد. زل زده بود به من، انگار که شاگرد عجیب و غریبی باشم که شیب و بام و سرمایه را با هم قاطی کرده باشد.

پنجم) نمی‌دانم محل را می‌شناسید یا نه. چهارراهی بسیار شلوغ را فرض کنید، که در آن هیچ مسیری ممنوع نیست، گردش به راست هم در تمامی لحظات آزاد است، چراغ‌ها هم دو زمانه‌اند و برای گردش به چپ از سمت غربی به سمت شمالی، همیشه با قطار ماشین‌هایی مواجه می‌شوید که مستقیم از شرق به غرب چهارراه می‌روند. ماشین را با استرس روشن کردم. گفتم «بپیچم راست؟». احتمالاً اینجا به خودش فحش داد که انتظار داشته بود من رانندگی بلد باشم. با حالی نزار جواب داد که مسیرمان شامل گردش به چپ است. من زل زدم به ترافیک کنارمان و روبه‌رویمان، و به این فکر کردم که اولین رانندگی‌ام، گردش به چپ وسط ترافیکی سنگین، آن هم از راست‌ترین نقطه‌ی ممکن خواهد بود. رفتم. نه خاموش کردم، نه روی ترمز کوبیدم و کوبید، نه آن‌قدر سخت بود. تمام استرس اولیه‌ی رانندگی را همان جا از بین برد. حداقل این‌طوری فکر می‌کردم.

ششم) توی حکیم نظامی به سمت شمال حرکت کردیم. ترافیک روان بود. در هر سمت حکیم نظامی، سه خط برای ماشین‌ها هست؛ یکی برای پارک و دوتا برای حرکت. خط وسطی را گرفته بودم و خوشحال از اینکه از چهارراه اول به سلامت گذشته بودم می‌راندم. یکهو گفت بپیچ توی خاقانی. فهمیدم چه دل خوشی داشته‌ام که فکر کرده‌ام استرس رانندگی تمام شد. خاقانی خیابانی تنگ و باریک است، که هر بار گذشتن از آن برابر است با دیدن یا شنیدن یا مرتکب شدن تصادم یکی از آینه‌های ماشینی در حال حرکت، با ماشینی پارک‌کرده. دست و پایم می‌لرزید. لرزش تا وقتی از خاقانی به سلامت، و با یک بار خاموش کردن، گذشتیم ادامه داشت. وارد خیابان باغ دریاچه شدیم که اصلاً برای تمرین رانندگی ساخته شده است. ده جلسه، مثل برق و باد گذشت. در نه جلسه، یک بار دیگر هم خاموش کردم. بعد از این همه سال، همچنان علت خاموش کردن‌های متوالی بعضی راننده‌ها سر نیم کلاچ گرفتن را نمی‌فهمم. به این سادگی!

هفتم) با پیکان آموزش دیدم، با پراید خانواده تمرین کردم، با پراید عجیب و غریب صاحب آموزشگاه امتحان دادم. بعد از قبولی یک یا دو نفر، نوبت من شد. نشستم. سرهنگ فرمان حرکت داد. دنده را خلاص کردم، و استارت زدم. ماشین از جایش پرید، و خاموش شد. نگاهی به دنده کردم، نگاهی به پدال‌ها، و نگاهی به سرهنگ. دنده را خلاص کردم، و استارت زدم. ماشین از جایش پرید، و خاموش شد. نگاهی به دنده کردم، و سرهنگ با عتاب گفت «هنوز بلد نیستی ماشین را روشن کنی؟» و دنده را خلاص کرد. موقعیت دنده‌ی خلاص توی این پراید، موقعیت دنده دو توی پراید خانوادگی بود. دنده اینقدر نرم بود که اگر وقت بود، لابد با نگاه هم می‌شد دنده عوض کرد. گازش هم همین طور بود. گاز که دادم، ماشین پرید. فرمان هیدرولیک هم برای آدم آموزش دیده با پیکان، زیادی نرم بود. ده ثانیه و دو بار پیچیدن طول کشید تا دستم آمد. پارک ال اولین دستور جناب سرهنگ بعد از گردش دور یک میدان بود. بی‌نقص بی‌نقص بی‌نقص. بعد از ال، پارک توی کوچه. ماشین کاملاً موازی دیوار بود، اما فاصله‌اش بیشتر از حد لازم بود. یک دور دیگر توی خیابان زدیم و دستور داد پیاده شوم. سرم را آوردم توی پنجره و کاردکس را توی دستش دیدم. نفهمیدم چه می‌نویسد. پرسیدم که نوبت بعدی امتحان چه روزی است. گفت «همین بود. برو. قبول».

هشتم) همان سال، سفر سالیانه‌ی خانوادگی به اهواز، چند کیلومتر اولیه تا نجف‌آباد را من پشت فرمان نشستم. بیشتر مسیر داخل شهر است و بعدش هم چند کیلومتر جاده‌ای پهن، مستقیم و عموماً خلوت است. حالم را بعید است بفهمید. منظورم حال آن موقع نیست که به آرزوی چندین و چند ساله رسیده بودم، دقیقاً همین حالا را دارم می‌گویم که یاد آن روزها افتاده‌ام. چند سال طول کشید تا ذره ذره عنوان راننده‌ی اصلی جاده را از مادر بگیرم. یادم نیست کدام سال بود که برای اولین بار تمام مسیر رفت و برگشت را خودم رانندگی کردم. سال نحس 88 را می‌دانم که توی ده روز سفر، حدود 2400 کیلومتر رانندگی کردم. هر چه‌قدر روزهای عید و رویدادهای زندگی روزهای اول 88، درست مثل روزهای نه ماه آخر سال، نحس و نامطلوب بود، رانندگی در جاده‌ها، مخصوصاً جاده‌ی اهواز-باغملک از مسیر رامهرمز عالی بود.

نهم) خاطره‌ها و ماجراها گذشت. آدم‌هایی سوار همان پراید و یکی دوتا ماشین دیگر شدند و خاطره ساختیم و اشک ریختیم و خندیدیم. مثال؟ آواز خواندن‌های اتوبان‌های اصفهان با نزدیک‌ترین و عزیزترین دوستان. مثال؟ دادن خبر مرگ دوست قدیمی پدر، به دست من پشت فرمان. مثال؟ پایان هر گونه امید به اولین عشق زندگی. مثال؟ خواندن و ضبط کردن «خونه» و انفجار خنده با آرمان، در شب‌های ناژوان. مثال؟ رانندگی به سمت رهایی و آرامش با دوستان خسته و عصبی روز حضور شیخ مهدی کروبی فرزند احمد، بعد از پایان کارها. روزهای اول مهر 1391، در خانه‌ای در مجیدیه پشت فرمان نشستم، و رفتم تا پارکینگ فرودگاه امام. چمدانی و کیفی را برداشتم و در را بستم و تمام. عدم توجه به پایان دو هزار و هفتصد روز رانندگی، به نفع نگاهی و امیدی به آینده‌ی مبهم.

دهم) ده. ساعت هشت و سه دقیقه است که این را می‌نویسم. ده و سی و سه دقیقه‌ی بعد از ظهر به وقت ایران. یک ساعت و بیست و هفت دقیقه‌ی دیگر که بگذرد، گواهینامه‌ی من به تاریخ انقضای ده ساله‌اش می‌رسد. یک ساعت و بیست و یک دقیقه‌ی دیگر. حالا دو سال و نیم است که رانندگی نکرده‌ام. سفارت هم اصلاً نمی‌دانم گواهینامه را تمدید می‌کند یا نه. سعی می‌کنم روزی را تصور کنم که به ایران برگشته‌ام و کنار ماشین ایستاده‌ام و اجازه‌ی رانندگی ندارم و سؤال «بشینم یا می‌شینی؟» هر مخاطبی داشته باشد، خطاب به من نباشد. هزاران کیلومتر دورتر از ماشین‌هایی که تا یک ساعت و نوزده‌ی دقیقه‌ی دیگر اجازه‌ی راندنشان را دارم، حتی تصور چنین صحنه‌ای هم عصبی‌ام می‌کند. یک ساعت و هجده دقیقه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s